Top

گفتگویی با عبدالحمید اشراق آرشیتکت و فعال هنری و مطبوعاتی

June 29, 2014 by  

شاهرخ احکامی
سال‌هاست که شاهد فعالیت‌های پیگیر فرهنگی شما بوده‌ام و ثبات قدم و مداومت شما در کارهای‌تان دارید، از هر جهت قابل ستایش است. در آغاز کمی از دوران کودکی، تحصیلات پایه و سپس دانشگاهی خود برای خوانندگان ما بگویید. من پس از تولد در شیراز در سال ۱۳۰۹ و پشت سر گذاشتن دوران کودکی و سال‌های اول مدرسه به دبیرستان ابن سینا به مدیریت فضل‌الله شرقی رفتم و پس از آن در حوالی سال‌های ۱۳۲۰-۱۳۲۱به تهران آمدم و در دو دبیرستان درس خواندم: نخست دبیرستان رهنما در خیابان‌امیریه و سپس دبیرستان البرز که هریک حکایات خود را دارند. سپس به دانشکده معماری تهران رفتم و چون کارهای گوناگون دیگری در جوار دانشکده انجام می‌دادم، زمان تحصیلم در دانشکده معماری کمی طولانی شد.‌ اما سرانجام در سال ۱۳۳۷ از پایان‌نامه خود با عنوان «راه‌آهن بین المللی برای تهران» دفاع کردم.

از چه سالی و با چه برنامه‌ای به فرانسه رفتید؟

در سال ۱۳۳۹ برای ادامه تحصیل با کمک خانواده به فرانسه آمدم و سال ۱۳۴۴ دیپلم بوزار فرانسه را با موضوع «سکنی دادن چادرنشینان ایران» به پایان بردم که موضوع آن به خدمت گرفتن نیروهای انسانی ایران بود که مورد توجه ژوری قرار گرفت و در مجله «معماری فرانسه» همراه با عکس‌هایی به چاپ رسید و سبب شد که موسسه‌ای به نام مرکز تحقیقات شهرسازی فرانسه مرا دعوت کند تا یک سال روی سوژه «زباله‌های پاریس» با مشورت دو استاد بین‌المللی تحقیق کنم. بعدها نتیجه این تحقیق به صورت کتابی به چاپ رسید.

در بازگشت به ایران چه کردید؟

پرانتزی باز کنم که این مؤسسه تحقیقاتی کار بسیار با‌ارزشی برای فرانسه انجام می‌داد و از هر کسی که در رشته‌هایی چون حقوق، پزشکی یا هنری دیپلمی با‌امتیاز خوب می‌گرفت، دعوت می‌کرد که تحقیقی در آن باره انجام دهد. من پس از آنکه به ایران برگشتم این مطلب را با مسؤولان در میان گذاشتم تا مؤسسه‌ای مانند آن مؤسسه فرانسوی دایر کنند تا مطالعاتی علمی و دقیق‌تر در کشور انجام شود و موجبات پیشرفت و آبادانی کشور فراهم گردد اما پیگیری من به جایی نرسید. پس از برگشت به ایران در سال ۱۳۴۴، به مدت ۱۲ سال در دانشگاه ملی (شهید بهشتی کنونی) به تدریس معماری و شهرسازی مشغول بودم. تا اینکه در سال ۱۳۵۷ علاوه بر دانشگاه، زندگی،‌ اموال، خانه و دفتر و همه چیز خود را ترک کردم و راهی فرانسه شدم. رنج‌آورترین این‌ها از دست دادن مدارک، نوارها، عکس‌ها و نوشته‌های باارزشی بود که در مورد ‌امور هنری، موسیقی، معماری و همانند آن گرد آورده بودم که حتی از خانه و زندگی‌ام نیز باارزش‌تر بودند.

چرا این مدارک این‌قدر برایتان مهم است؟

من از مدت اقامتم در فرانسه اندوخته‌هایی داشتم که می‌خواستم همه آنها را در ایران پیاده کنم. در زمان تحصیل در فرانسه تا آنجا که مقدور بود کنکاش می‌کردم، به کنگره‌ها، نمایشگاه‌ها، گردهم‌آیی‌ها و جلسات هنری می‌رفتم که بفهمم که آنها چه می‌کنند که این قدر از ما جلوترند و چرا ما در ایران در تمام رشته‌های هنری عقب افتاده‌ایم. مثالی بزنم: در رشته خودم معماری در فرانسه نظمی که برای ساختن یک بنا در هر شهری از این کشور رعایت می‌شود، باورکردنی نیست. آرشیتکت آن آزادی‌ای را که در ایران و تهران دارد، به هیچ عنوان در فرانسه ندارد و هر ساختمانی که بنا می‌شود تحت کنترل «جامعه معماران ملی فرانسه»، که حکم یک وزارتخانه را دارد، قرار دارد. این دفتر در سراسر کشور  فرانسه شعبه دارد و اگر یک آرشیتکت از رنگ یا نور یا مصالحی استفاده کند که برای آن خیابان، مثلاً شانزه‌لیزه، پیش‌بینی نشده و در برنامه نمای بیرونی ساختمان‌های این خیابان گنجانده نشده، می‌تواند به محرومیت از ادامه فعالیت ساختمانی در تمام عمر منجر شود. در صورتی که در ایران، به ویژه تا به‌ امروز هرکس راه خود را می‌رود. ایران که در قرون گذشته، از نظر معماری، در زمره برجسته‌ترین کشورها بود، اکنون از این نظر یکی از پایین‌ترین کشورها است.

خوب، چه کار می‌شد کرد؟

من پس از بازگشت از فرانسه، به دیدار آقای محسن فروغی آرشیتکت نامدار رفتم و پیشنهاد کردم یک انجمن آرشیتکت‌ها، همانند آنچه در فرانسه بود، دایر کنیم تا همه کارهای ساختمانی، زیر نظر این انجمن باشد. آن زمان در ایران نظارت بر ‌امور ساختمانی را شهرداری‌ها انجام می‌دادند و چون افراد غیرمتخصص تصمیم‌گیر بودند، وضع معماری مملکت این گونه شده بود. در مقابل مخالفت ایشان و طرح مشکلات احتمالی، من از میدان به در نرفتم و قرار شد برای پرهیز از کارشکنی‌ها و رقابت‌ها، برخلاف عرف، کسی را به تاسیس انجمن دعوت نکنیم و فقط شش نفر را به عنوان هیأت مدیره انجمن آرشیتکت‌ها معرفی کنیم.  این کار در سال ۱۳۴۵ انجام شد و آقایان محسن فروغی، هوشنگ سیحون، عبدالعزیز فرمانفرماییان، ناصر بدیع، اورنگ دانا و خود من هیأت مدیره انجمن را تشکیل دادیم.
ولی افسوس و صد افسوس که در عمل، این انجمن به دلیل عدم همکاری معماران و سنگ‌اندازی‌ها موفق نشد اهداف خود را عملی کند و نتیجه اینکه معماری ما به این وضع اسفناک افتاده است.

در کنار معماری، گویا شما به موسیقی و کارهای هنری دیگر هم علاقه دارید؟

بله، یکی از فعالیت‌های من، به راه انداختن مجله‌ای به نام « هنر و معماری » (۱۹۶۷-۱۹۷۹) بود که  در هیأت تحریریه آن از شاخص ترین چهره‌ها چون استاد پیرنیا، پرویز تناولی، دکتر پرویز ورجاوند، دکتر منوچهر مزینی، مهندس محمدرضا مقتدر حضور داشتند. این نشریه به دو زبان منتشر می‌شد وگفته می‌شود که اولین مجله دو زبانه بوده است. این مجله با کاغذ گلاسه و صفحات و عکس‌های رنگی، توانست از نظر کیفیت در کنار مجلات مشابه خود در دیگر کشورها از جمله ژاپن قرار گیرد و مورد تمجید هویدا، نخست وزیر وقت ایران قرار گرفت. در کنار برگزاری سمینارها و کنگره‌های معماری، از جمله باید از دو مسافرت بسیار ارزنده علمی با حدود ۸۰ دانشجوی رشته معماری نام برد که برای اولین بار به نمایشگاه‌های بین‌المللی در اوزاکای ژاپن و مونترال کانادا فرستاده می‌شدند. این سفرها هریک حکایت‌ها دارند. مدیریت سفر هشتاد جوان برای یک بازدید علمی و فرهنگی کار بسیار دشواری است. این جوانان پر شور چه کارها که نمی‌کنند. حکایات شادی آفرینی از سفر با دانشجویان معماری در ایران دارم، زمانی که آنها را به دیدن آثار ارزنده معماری ایران به روستاهای دورافتاده می‌بردم و در کوچه و بازار رد پای معماری کهن این سرزمین را با آنها دنبال می‌کردم.

یکی از این حکایات شیرین را بگویید.

حکایتی از این سفرها دارم که بیانگر انسانیت و محبت ایرانیانی است که تمدن و دنیای جدید را ندیده‌اند و سنت‌های ارزشمند خود را حفظ کرده‌اند. حدود ۴۵ سال پیش تعدادی دانشجوی معماری را با اتوبوس به یکی از روستاهای قدیمی ایران بردیم. روی در خانه‌ای در یکی از این روستاها، درکوب‌ها توجه ما را به خود جلب کرد. دو درکوب متفاوت با طرح‌ها و نقوش مختلف و با دو صدای متفاوت، یکی برای زنان و دیگری برای مردان. وقتی صدای درکوب مرد شنیده می‌شد باید مرد برای باز کردن در می‌رفت و بالعکس. دختران گروه کنجکاو شدند که داخل این خانه را ببینند، زیرا درون آن نیز می‌بایست نشانگر آثار ارزنده معماری باشد. اجازه دهید برویم و در بزنیم ببینیم چه می‌شود. چند دانشجوی دختر، کوبه درب را به صدا درآوردند و پیرزنی در را باز کرد و دختران با آرامش توضیح دادند که چرا در زده‌اند و علاقمندند که اطلاعاتی کسب کنند و تمام جزییات سفر را برای پیرزن تعریف کردند. صحبت بین آنها طولانی شد. پیرزن پس از شنیدن و فهمیدن حرف‌های آنها یکی یکی دخترها را در آغوش گرفت و دخترش صدا کرد و گفت، نگاه کن این‌ها دارند درس می‌خوانند، تو برو آن نان‌هایی که دیشب پخته‌ام را بیار. و بعد پسر کوچکش را صدا کرد که برو هندوانه را قاچ کن و بیاور. این صحنه حاکی از ارزش‌های انسانی عمیق یک زن فقیر درس نخوانده بود که حاضر است آنچه را که در خانه دارد حتی نان شبش را به غریبه‌ها بدهد چون آن دخترها برای او دنیایی با ارزش بودند.

قرار بود راجع به فعالیت‌های خود در عرصه موسیقی صحبت کنید.فعالیت‌ من در موسیقی، به پیش از رفتن به فرانسه و تقریبا حدود ۲۰ سالگی‌ام، در ۶۰ سال پیش بازمی گردد.  من و زنده‌یاد بهمن هیربد، که یکی از شاخص‌ترین خادمان فرهنگ موسیقی ایرانی است، دلبستگی‌های مشترکی به موسیقی داشتیم. با مشورت و حمایت این دوست تصمیم گرفتیم مجله‌ای در مورد موسیقی به نام « مجله موزیک ایران » منتشر کنیم. ایشان کارمند وزارت دارایی بود ومن دانشجوی دانشکده معماری تهران. پس از جلسات متعدد و مشورت با دوستان قرار بر این گذاشتیم که او‌امتیاز و کارهای اداری را پیگیری کند و من در پی خوراک مجله و گردآوری مطالب بروم. جناب احکامی اگر مجله شما به من فرصت می‌داد، حکایات بی شماری از دیدارهای اولیه نامداران موسیقی می‌گفتم زیرا هریک بیانگر زوایای مختلف و دیدهای متفاوت هنرمندان نیم قرن پیش است. ابتدا بگویم که هیچکس به ما جواب مثبتی نداد و می‌گفتند که امروز کسی قادر نیست مجله موسیقی منتشر کند و مثال می‌زدند که حسینعلی ملاح، آن شخصیت موسیقی‌دان و داماد یکی از نامداران چهره‌های موسیقی، یعنی کلنل وزیری چاپ یک نشریه موسیقی را شروع کرد،‌اما به چند ماه نکشید و تعطیل شد؛ شما چطور می‌توانید بدون سابقه و شهرت این کار را بکنید؟ مرا چون جوان و کم‌سن بودم به ظاهر تشویق می‌کردند ولی می‌گفتند وقتت را تلف نکن.
ولی همین افراد که ما را برای انتشار مجله مایوس می‌کردند و می‌گفتند انتشار آن غیرممکن است، در شماره اول، ششمین سال، تمجید و تحسین‌های همه را چاپ کردیم.
استاد صبا نوشت: «مجله موزیک ایران را می‌توان مشعل فروزانی در تاریکی‌های هنری و موزیکی تاریخ ایران دانست که در یک دوران بحرانی و تحول آغاز خدمت نموده و پنج سال تمام برای راهنمایی تیپ موسیقدان و تحصیل‌کرده کشور خدمت نموده و توانسته است بر تمام مشکلاتی که در راه چاپ و انتشاراتش با آن روبرو بوده فائق آید».
استاد وزیری نوشت: «از من خواسته‌اید که درباره مجله موزیک ایران ابراز نظر کنم. آیا می‌توانم جز اینکه پایداری و همت شما را بستایم سخن دیگری بگویم؟ من به محتوای اثر شما کاری ندارم، همین قدر که توانسته‌اید در این محیط نامساعد مجله‌ای مربوط به موسیقی را چندین سال بی‌وقفه انتشار دهید، حقیقتا شایسته تحسین و تمجید می‌باشد».
استاد خالقی نوشت: «برای نگارنده موجب بسی خشنودیست که مجله موزیک ایران ششمین دوره انتشار و فعالیت هنری خود را آغاز می‌کند. در سال ۱۳۳۱ که اولین شماره این نشریه مفید به دستم رسید هرگز تصور نمی‌کردم بتوانند کار خود را دنبال کنند و شماره‌های مرتب مجله را نشر نمایند. زیرا اصولاً برای این نوع مجلات که جنبه هنری و تخصصی دارد، خواننده بسیار کم است… در آخرین شماره ‌امسال جمله‌ای در مجله دیدم که که فهمیدم موانع کارشان چقدر زیاد است و حتی تصور نمی‌کردم بتوانند این کار مفید را ادامه دهند ولی بعد معلوم شد که آقای هیربد مدیر محترم مجله و آقای اشراق سردبیر آن و سایر نویسندگان تصمیم دارند، مجله را مرتباً انتشار دهند و هیچ مانعی سد راه پیشرفت نشود و جای آن دارد که این همت خستگی ناپذیر را به کارکنان خوش ذوق و هنردوست مجله تبریک گویم».

از آشنایی‌ با هنرمندان هم‌روزگار و ویژگی‌های آنها چیزی در خاطر دارید؟

این موضوع را نیز باید با تقسیم این افراد به گروه‌های مختلف توضیح دهم. در گروه اول نامداران موسیقی که در سال‌های اول انتشار مجله در ۱۳۳۱ چند سال با همه آنها نزدیک و صمیمی شده بودم. استادان بزرگی چون ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، مرتضی نی‌داود، احمد عبادی که اکثراً مرا پسر خود خطاب می‌کردند چون می‌دیدند جوانی عاشق موسیقی است و با او مثل یک خبرنگار مصاحبه‌کننده رفتار نمی‌کردند.
روزی برای مصاحبه به منزل آقای مرتضی نی‌داود رفتم. او یکی از برجسته‌ترین و آرام‌ترین موسیقی‌دانان بود و می‌توان گفت که کمتر کسی چون او ردیف‌های بنیان‌گذار موسیقی ایران، یعنی میرزا عبدالله را دقیقاً می‌دانست و از حفظ بود. نی‌داود برای حفظ ردیف‌های موسیقی، حدود یک سال و نیم در یک اتاق تنها نشست و با تار گوشه‌ها را ضبط کرد و اسم همه گوشه‌ها را هم قبل از اجرای گوشه‌ها گفت. تعداد ردیف‌ها ۲۹۸ تا است و هم اکنون در دسترس همگان است و منبعی برای استفاده نوجوانان رشته موسیقی به شمار می‌رود. ایشان در آن زمان ۵۲ سال داشت و من ۲۲ سال.
این استاد نامدار اعتقاد راسخی به دیانت خود داشت. یک روز شنبه در منزل تنها بود. در می‌زنند، درب را باز می‌کند. دو نفر با زور وارد منزل می‌شوند. او با ترس و ناراحتی می‌پرسد، چه می‌خواهید، شما کی هستید و چکار دارید… آنها وارد منزل شده و با اهانت می‌گویند برو مِزغونت را بیاور. مقصودشان تار بوده. …
بالاخره می‌رود و تارش را می‌آورد. موقعی که وارد سالن می‌شود، دو کارد بزرگ روی میز جلوی آن دو نفر می‌بیند و می‌فهمد که جانش در خطر است. به التماس می‌افتد. آنها تکرار می‌کنند که مزغونت را به صدا در بیار. این استاد محبوب چون می‌بیند التماس‌ها به جایی نمی‌رسد شروع می‌کند به نواختن. نی‌داود می‌گفت که نفهمیدم چرا دستگاه دشتی آمد، زیر پنجه‌هایم و با تاری که کوکش درست نبود، چندین دقیقه زدم.
یکی از آنها یکی از کاردها را برداشت و به طور عمودی زد روی میزکه نوک کارد وارد چوب شد و به کسی که آنها را فرستاده بود تا انگشت سبابه نی‌داود را برایش ببرند، ناسزا گفت…. من همیشه هر وقت این حکایت را می‌گویم سیمای آن وجود عزیز جلوی چشمم است.

چه زمانی ایران را ترک کردید؟ از زندگی در فرانسه بگویید.
من روز ۲۷ دی‌ماه ۱۳۵۷ به فرانسه آمدم و تاکنون لحظه‌ای از عشق به فرهنگ و انجام خدماتی که دوست داشته‌ام، غافل نمانده‌ام. جناب دکتر، قطار زندگی که خیلی زود به مقصد می‌رسد، دارای ایستگاه‌هایی است که هر کسی در یکی از این ایستگاه‌ها پیاده می‌شود. یکی در ایستگاه جمع کردن پول، یکی در ایستگاه عیش و خوش‌گذارانی، یکی مثل شما در ایستگاه نگارش، تحقیق، و رابط بین جامعه و اندیشمندان. یکی هم مثل من که هرگز عقب سیاست نرفته‌ام و به اعتقادات خودم پایبندم. الان چند انجمن را در پاریس اداره می‌کنم، از نوشتن کوتاهی نمی‌کنم، چون فکر می‌کنم نوشتن هر مطلبی انسان را وادار می‌کند که کتبی را ورق بزند که لذت‌بخش است. فعالیت‌های اجتماعی دیگر هم دارم. مثلا یک نمایشگاه با حضور شهبانو درمورد مکاتب مختلف نقاشی در ایران از دویست سال قبل که آن را در پاریس برگزار کردم.
حدود ۴۵ سال قبل آقای دکتر محمد باهری، معاون وزارت دربار، نامه‌ای به من نوشت و از من خواست تا دو کتاب «معماری دودمان پهلوی» و «پنجاه سال نقاشی دودمان پهلوی» را تدوین کنم. من فعالیت دو ساله‌ای را با همکاری بسیاری از هنرمندان و معماران پشت سر گذاشتم که از عکس‌ها و سایر کلکسیون‌هایی که برای آن کتاب‌ها تهیه شد، این نمایشگاه هم برگزار شد. این نمایشگاه با حضور علیا حضرت در پاریس موفقیت فراوانی پیدا کرد. تأسف و صد مرتبه تأسف که انقلاب کلیه این مدارک را نابود کرد. البته بخشی از اسلایدهای هوایی نقاط مختلف ایران را من با خود آورده‌ام.

آیا معماری ایرانی در معماری اروپا تأثیر داشته است؟

بحث تاثیر پذیری رنسانس از معماری ایرانی بحث جالبی است، ولی می‌ترسم که به گفتارهای تکنیکی بربخوریم. اصولاً معماری ایران حدود ۶۰۰۰ سال تاریخ ناگسستنی و پیوسته دارد که هر بخشی از آن را مثلاً کلبه‌های دهقانی یا فرم قهوه‌خانه‌ها یا مسکن‌های اولیه و بنیادهای عظیم چون چغازنبیل تشکیل می‌دهند و نمی‌توانیم بگوییم که کلیه کارهای ما را آنها کپی کرده‌اند. البته رنسانس و تحول شگرف آن و تفکرات حاکم بر اروپای قرن ۱۴، ۱۵ و ۱۶ میلادی ریشه در مذهب و سنن داشت و از دنیای خارج هم الهام می‌گرفت و با ظهور دانشگاه‌ها نقد و نوشته‌های معماری هم شروع شد و تعدادی کتاب معماری اثر «لئونه باتیستا آلبرتی» در معرض دید قرار می‌گیرد و جزییات نفوذ مذهب را با الهام‌های خارج مطرح می‌کنند. فراموش نکنیم که در ایران هم معماری اولیه مفهوم و هدف اعتقادی داشته است.

جناب احکامی شما از واژه تأثیر استفاده می‌کنید که من مثال کوچکی می‌زنم که جوابگوی کلمه تأثیر در دنیای رنسانس است. هر گنبدی که در جهان می‌بینید، بدانید که ما ایرانی‌ها با ابتکار معجزه‌انگیزی روی ساختمان‌ها پیاده کرده‌ایم. زیرا یونانی‌ها نمی‌توانستند روی یک نقشه مربع (پلان مربع) یک گنبد گرد بسازند و این مساله‌ساز شده بود. ولی ایرانی‌ها با ابتکار آمدند و چهار لچک روی چهار گوشه مربع که پلان است گذاردند و آنها را گرده ماهی لقب دادند و گنبد را که شرحش بسیار مفصل است به دنیا نشان دادند و این گنبد‌های مساجد هم اقتباس از آن است. و یا گنبد کلیسای فلورانس (سانتا ماریا) در دوره رنسانس که از معماری گنبد سلطانیه دوره ایلخانی تأثیر گرفته و اقتباس شده است. انتظارات، امیدها و یأس‌های‌تان را در کارهای فرهنگی بگویید. در کارهای فرهنگی یأس‌ها بیش از حد زیاد است و من حدود ۳۵ سال از زندگی‌ام را در غربت می‌گذرانم و آن همه قدرت و تجربه و استعداد و شور جوانی‌ام را با آن همه برنامه‌هایی که برای فرهنگ ایران داشتم به خاک سپردم. به چه چیز جواب بدهم. تاسف باز هم تاسف.

Comments

Comments are closed.

Bottom