Top

ایرانی, شهروند بی‌حفاظ زیستن در شرایط پرخطر

March 20, 2017 by  

بخش دوم و پایانی
علی زمانیان
ب: پیش از این بر بی‌حفاظ بودن ایرانی در برابر دست‌اندازی‌های سایر شهروندان تاکید شد و نمونه‌هایی از خطراتی که به آسانی بر افراد وارد می‌شود، آورده شد تا معلوم گردد شهروند در برابر شهروند از حمایت و حفاظت کافی برخوردار نیست و زندگی چقدر می‌تواند آسیب‌پذیر باشد. اما بی‌حفاظ بودن بدین جا ختم نمی‌شود. ایرانی در برابر قدرت حاکم و ساختارهای رسمی نیز بی‌حفاظ است. حکومت و نظام بورکراسی حاکم به هر گونه که بخواهند می‌توانند با شهروندان برخورد کنند و چندان مانع و رادعی در برابرشان نیست. بُعد دوم از زندگی پر خطر، زیستن در شرایطی است که شهروند تا سر حد امکان ضعیف و بی‌پشتوانه و قدرت سیاسی حاکم تا سر حد امکان قوی با در دست داشتن انواع ابزارها و توانایی‌ها است.ساختار رسمی حمایت وحفاظت از شهروند، کارآیی لازم برای کاستن از خطرات را ندارند. هر گاه لویاتان سر از اقیانوس قدرت برآورد از شهروند ضعیف و بی‌پشتوانه، چه کار بر می‌آید؟
آن چنان که گیدنز توضیح می‌دهد، فاصله‌ی توانایی و قدرت و ابزارهای در اختیار دولت و جامعه (در جهان کنونی نسبت به گذشته)، بسیار افزایش یافته است. ما اکنون و در جهان معاصر با دولتی روبرو می‌شویم که تمام منابع قدرت را در خود جلب و جذب کرده است. ابزارها و تسلیحات پیشرفته و سنگین نظامی، دستگاه‌های متعدد اطلاعاتی و امنیتی، کادر حرفه‌ای و تمام وقت برای جنگ و یا امور امنیتی، بودجه‌ی سرسام‌آور، ساختار قانونی حمایت‌کننده (دستگاه قضایی) و ساختار قانون گذاری (پارلمان) و فنون رویارویی و جنگ، در اختیار حکومت‌ها است. به واقع آنچه «‌هابز» (فیلسوف سیاسی) از آن به عنوان لویاتان، نام می‌برد، تعین خارجی یافته است
لویاتان، موجود افسانه‌ای و رمزی است. غولی تاج‌دار که شمشیری در یک دست و عصای پاپی در دست دیگر دارد. به عبارت دیگر، لویاتان نیروی نظامی و روحانی را در اختیار دارد که سلطه بر اجسام و وجدان‌ها را به او اعطا می‌کند.لویاتان غول عظیم‌الجثه‌ای آبی و وحشت‌آور است. تقریبا شبیه همان اژدهایی که در فرهنگ ایرانی به صورت نمادین آمده است. سیمای اژدها در تاریخ اساطیری ایران، در نهایت سهمناکی، زشت‌رویی و پلشتی ترسیم شده است. حیوانی رمزگونه که ویرانگر و بی‌رحم است. تصویر اژدها، لویاتان و یا غول تاج‌دار که برای ماندن و سلطه داشتن، در نهایت بی‌رحمی و قساوت عمل می‌کند، تصویر غریبی نیست. رویارویی کاملاً نابرابر و مواجهه‌ای سلطه‌جویانه، که جز اطاعت و فرمانبری هیچ چیز دیگر را تحمل نمی‌کند.
در گفتمان دنیای جدید، برای اژدهای هفت سر دولت که همه چیز را در هم می‌کوبد، موانع ساختاری و حقوقی متعددی تمهید کردند. مهمترین تمهید برای بند و بست کردن دولت، تفکیک قوا از یکدیگر و جلو گیری از تجمیع قدرت در دست یک نفر است. توزیع قدرت آن هم به صورت ساختاری و همراه با روش‌های دموکراتیک کسب قدرت، سبب می‌شود تا هر یکی از اجزا دولت، نتوانند جامعه را در قبضه‌ی خویش درآورند. دفاع از حقوق شهروندان را احزاب سیاسی و ساختار رسمی قضایی برعهده دارد. در این جوامع، دستگاه قضایی، ضمن حل و فصل دعاوی اجتماعی، شهروندان را از تعدی و دست اندازی حاکمان محفوظ می‌دارد. حفاظت از حقوق شهروندان در برابر قدرت رسمی باعث می‌شود، جامعه در برابر قدرت قاهره‌ی انباشت شده، احساس امنیت داشته باشد.
به طور خلاصه، در ساختارهای پیشرفته‌ی سیاسی، شهروندان کم وبیش از تجاوز قدرت‌مداران در زندگی خصوصی، در امان هستند. دستگاه قضایی کم و بیش، شهروندان را در برابر دولت حمایت می‌کند و در مواقع نزاع پاس آنان را دارد.

وضعیت ایرانی، چگونه است؟
تصویری که یک ایرانی از وضعیت خود در طول تاریخ در برابر حکومت‌ها داشته است و اکنون به مراتب شدیدتر و بدخیم‌تر شده است، تصویر انسانی است که احساس می‌کند به تنهایی با اژدهایی عظیم و سهمگین مواجه شده است. همه چیز در اختیار دولت است. دستگاه تبلیغاتی و رسانه‌ها، درآمد نفت، نیروی مسلح و نیروی انتظامی، دادگاه‌ها و دستگاه قضایی و زندان، باطوم و اسلحه و قانون‌گذاری، رسانه‌ها و مسجد و محراب، نیروی تمام وقت و حرفه‌ای جنگ و گریز، سیستم‌های اطلاعاتی و امنیتی، تکنولوژی کنترل و مراقبت و…. همه چیز این ملک، رسمی و قانونی پاس منفعت و مصلحت نظام و دولت را می‌دارند. در مقابل، شهروندان بی‌هیچ حفاظ و مانع مورد دست اندازی قرار می‌گیرند. ایدئولوژی حاکم نیز بر مدار حراست از نظام است و نه حقوق شهروندان. بنابر این غدغه‌ی اصلی حاکمان و نظام سیاسی، مصلحت خویش است و این شهروندانند که باید از همه چیز خود درگذرند تا نظام مستحکم باقی بماند. ایرانی، انسان بی‌دفاع، بی‌حصار و بدون محافظ در برابر لویاتان است و ساختار ونهادی از شهروندان ایرانی در برابر قدرت سیاسی حمایت نمی‌کند.
نهادهای غیردولتی مانند نهادهای مدنی، احزاب سیاسی، مطبوعات و… چندان بی‌رمق شده‌اند که کاری از آنها برنمی‌آید. براستی کدام بخش از حکومت را می‌شناسید که از حقوق زندانیان حمایت کند؟ کدام نهاد را می‌شناسید که از حقوق شهروندان در برابر حکومت دفاع کند؟ کدام بند و بست بر دست و پای قدرت در ایران بسته شده است؟ قدرت در ایران مبسوط‌الید (دارای توانایی و اختیار در انجام کار) است. او با دست‌های باز و در اختیار داشتن تمامی منابع قدرت و شهروندان با دست‌های بسته و تنها. اشاره به نمونه‌هایی بهتر می‌تواند بی‌حفاظ بودن ایرانی را در برابر قدرت حاکمه به نمایش بگذارد:
١. بسیار شاهد بسته شدن روزنامه‌ها و مجلات بوده‌ایم. حکومت آسان‌تر از هر چیزی می‌تواند روزنامه‌ای را ببندد و حزبی را غیرقانونی اعلام کند و با منتقدان به آسانی برخورد نماید.
٢. فعالیت قانونی نیز بعضاً با خطرات و آسیب‌هایی مواجه می‌شود. کسانی را به یاد می‌آوریم که برای بالا رفتن میزان مشارکت مردم در انتخابات در برخی مراکز تبلیغاتی انتخاباتی مشارکت قانونی داشته‌اند اما پس از چندی مورد هجوم قرار گرفته‌اند.
۳٫ کارگردانان و تهیه‌کنندگان فیلم، همواره با خطر سانسور فیلم و یا عدم مجوز برای اکران فیلم‌شان مواجه‌اند. و از این رهگذر متحمل زیان‌هایی می‌شوند.
۴. چه آسیب‌ها و خطراتی از ناحیه سیاست‌گذاری خارجی به ساکنان این دیار وارد می‌شود. به یاد بیاورید مشکل دارو برای بیماری‌های خاص را و به یاد بیاورید تهدیدات جدی تهاجم نظامی در ادوار مختلف را که از سوی برخی قدرت‌های سلطه‌جو علیه این کشور شده و گاهی می‌شود. تهدیداتی که بعضاً نتیجه‌ی شیوه‌ی سیاست‌هایی است که می‌توانست تهدیدزدا باشد، اما نیست.
۵ – به یاد بیاورید آمارها و اطلاعات پی در پی فساد مالی را که از سوی مراکز مختلف منتشر می‌شود. آن چه اکنون در اختیار دولت و حاکمیت است، چیزی است که در گذشته بر آن نام بیت‌المال می‌گذاشتند. اموال و دارایی‌هایی عمومی که چه آسان مورد دستبرد قرار می‌گیرد و چگونه برخی از افراد صاحب منصب، بدون مانع بر آن هجوم می‌آورند. این حد از فساد، در آدمی حس غارت‌شدگی را دامن می‌زند.
موارد یاد شده صرفا مثال‌های اندکی است که می‌توان بدان اشاره کرد. شهروندان خود را در برابر سیاست‌ها، خواسته‌ها و عملکرد قدرت حاکم، بی‌دفاع و بی‌حفاظ می‌یابند. نهادهای قوی و مدنی حافظ حقوق شهروندی و سیستمی که شهروندان را از دستبرد بی‌مانع و بی‌ملاحظه‌ی قدرت در امان بدارد، وجود ندارد. آسیب‌هایی که مجموع شهروندان از سیاست‌های قدرت سیاسی حاکم متحمل می‌شود و هم چنین آسیب‌هایی که مستقیما بر آنها وارد می‌شود، زندگی پر خطری را ایجاد کرده است. شهروند خود را در برابر دولت بی‌حفاظ و ضعیف می‌بیند و دولت را مقتدری می‌یابد که اگر مورد خشمش قرار گیرد رو به نابودی خواهد رفت.

نتیجه:
نتیجه‌ی قهری زیستن طولانی مدت در شرایط پر تنش و پر تهدید، بروز انواع بیماری‌های روان‌تنی، افزایش دلهره و کاهش اعتماد اجتماعی است. آرامش و قرار درونی رو به زوال می‌رود و افراد به زودی دچار فرسایش تن و روان می‌شوند. فرسودگی‌ها، خستگی‌های ظاهراً بی‌علت، بی‌انگیزه شدن، یاس و نومیدی، و گسترش انواع جرایم و آسیب‌های اجتماعی از نتایج زیستن در وضعیت پر تنش است.
گاهی پیامد موقعیت سخت زندگی در این شرایط به گونه‌ای بازتاب می‌یابد که کسانی در این دیار به مساله‌ی «امتناع زندگی» می‌رسند. «امتناع زندگی»، معطوف است به ناممکن بودن و به بن‌بست رسیدن زندگی. امتناع زندگی، یعنی دیگر نمی‌توان در شط آبی رنگ هستی شنا کرد. یعنی لبان زندگی در حسرت اختیار و آرامش ترک برداشته است. امتناع زندگی یعنی من «اکنون» و «این جا» به پایان رسیده‌ام. کسانی که حس امتناع زندگی را تجربه می‌کنند به ناچار در هوای رفتن از این دیار می‌زیند. مهاجرت و مهم‌تر از آن، در فکر مهاجرت بودن، بر مساله‌ی «امتناع زندگی»، ابتناء دارد. از میان مؤلفه‌های مختلف در احساس ناممکن بودن زندگی، دست کم سه مولفه نقش مهمتری دارد:
اولاً: فقر، به گونه‌ای که گذران زندگی روزمره با انواع مشقات و رنج‌ها مواجه می‌شود. فقر توانفرسا، راه زیستن را سد می‌کند. رنج فقر، سخت‌ترین رنج‌ها است. به تعبیر دقیق امام علی در نهج البلاغه، فقیر در شهر خود غریب است. بیگانه‌ای که در دریایی از رنج‌ها دست و پا می‌زند و دیگران بی‌آن که او را و دردهایش را ببینند از کنارش عبور می‌کنند و دست یاریگری به سوی او دراز نمی‌شود. فقر، فرصت‌های شکوفا شدن را نابود می‌کند و سبب می‌شود که شخص، خویش را به منزله‌ی کنشگری فعال تجربه نکند.
ثانیا: فقدان آزادی و اختیار. در تنگنای اجبار زیستن و اراده و اختیار را برای زندگی از دست دادن، حس بردگی را در درون افراد تقویت می‌کند. برده، تنها آن نیست که به کار پر مشقت و جانفرسا گماشته می‌شود، بلکه آن نیز هست که اختیار و آزادی را از او سلب کرده‌اند و او احساس می‌کند آن چنان باید بزید که ارباب از او می‌خواهد. آن چه برده را بیش از هر چیزی دیگر رنج می‌دهد احتمالاً کار سخت و حجیم و خستگی نیست، بلکه از دست دادن عنصر بنیادین انسانی و خط فاصل میان انسان و سایر موجودات است و آن «اختیار و اراده‌ی زیستن» است.
ثالثاً: سومین مؤلفه در امتناع زندگی، احساس بیهوده زیستن است. بیهودگی، چهره‌ی دیگر امتناع زندگی است. احساس بیهودگی، آن وقتی است که فرد در خود می‌پژمرد و شکوفایی‌اش را از دست می‌دهد و در نهایت احساس مفید بودن در او خاموش می‌شود. گسستن پیوند‌های اجتماعی و احساس مفید نبودن، حس بیهوده زیستن را در فرد تقویت می‌کند. وقتی که رشته‌هایی که فرد را با جامعه پیوند می‌زند، گسسته می‌شود و رابطه‌ی معنابخش و پیوندهایش را از دست می‌دهد، احساس تنهایی و بیگانگی در او شکل می‌گیرد.
غریبگی، یعنی شخص در فرایند جاری زندگی جمع، مدخلیتی ندارد. حاشیه‌نشینی است که بی‌حضور او، زندگی و هستی، می‌چرخد و او بی‌هدف می‌زید. حس حضور در جامعه و روابط اجتماعی، صرفاً با بودن و وجود فیزیکی شخص ایجاد نمی‌شود.حضور، یعنی به حساب آمدن، در تارو پود جامعه درگیر شدن و جزیی از معادلات و مبادلات محسوب شدن. بیکاری از جمله‌ی مهمترین عناصری است که حس حضور را در شخص از بین می‌برد. بیکاری دراز مدت، علاوه بر پیامدهای مادی، به احساس غریبه شدن، به حاشیه رانده شدن، به حساب نیامدن و عدم حضور در روند جاری در جامعه منجر می‌گردد.
فقر، احساس بیهودگی و بیگانگی با جمع، در نهایت به عدم امکان زندگی پویا و فعال و زیستنی با طراوت و لذت منتهی می‌شود. و بدین گونه ابر بحران بر آسمان روح و روان آدمی سایه می‌افکند و شخص را به این نتیجه می‌رساند که گویا، (دست کم) در این دیار، زندگی ممکن نیست.سودای مهاجرت در این زمین می‌روید و بالنده می‌شود و آرزوی رفتن را در دل‌ها می‌کارد. آنها که می‌توانند، می‌روند. آنان که می‌مانند و به هر دلیل پایبند این سرزمین‌اند، تجربه‌های تلخ زیستن آزارش می‌دهند. افق و چشم اندازی پیش روی خود نمی‌بینند و با این همه می‌مانند. اینان زندگی را در بن بست تجربه می‌کنند.
منابع:
نهج البلاغه. امام علی
آنتونی گیدنز، جامعه شناسی، ترجمه صبوری، نشر نی، ١٣۶٧
علی زمانیان، تغییرات بنیادین نهاد خانواده در ایران، ١٣٨٧، دانشگاه آزاد اسلامی
سازمان اجتماعی، گی‌روشه، ترجمه زنجانی‌زاده، سمت، ١٣٧۵

Comments

Comments are closed.

Bottom