Top

«انیس الجلیس» داستانی ازهزار و یک شب

March 26, 2017 by  

برگ نخست دکتر کاوه سعیدی

کتاب هزار و یک شب اثری است کهن که بیش از دو هزار سال قبل به وجود آمده و ریشه آن ازعادات و رسوم و ادبیات ملل بزرگی چون هند و ایران و ترک که در آن دوران می‌زیسته‌اند، ترکیب یافته است. پژوهشگران چنین عقیده دارند که اصل این کتاب در هند به وجود آمد که بعداً و به احتمال قوی در اواخر دوران هخامنشی وارد ایران شده و در ایران به زبان فارسی ترجمه و به نام هزار افسان کتابت و قرن‌ها دست به دست حفاظت شده است. پس از حمله تازیان، کتاب هزار افسان، تا چند قرن بعد نیز در ایران موجود و مورد استفاده نویسندگان و شعرای ایرانی بود ولی بعداً از بین می‌رود (مسعودی مرورزی، ابن ندیم و قطران تبریزی ازهزار افسان یاد کرده‌اند)

.
بعدها در حدود قرن سوم هجری، این کتاب به زبان عربی ترجمه و در دوران عظمت وشکوه بغداد، این ترجمه عربی، به دست اهل دانش وادب شهر بغداد می‌رسد و از آثار عربی نیز حکایاتی چند بر آن می‌افزایند تا اینکه در قرن چهارم هجری همه این نوشته‌ها، به مصر راه یافته و به دست قصه‌سرایان و نقالان شهر قاهره می‌رسد و در طول زمان دستخوش انواع و اقسام تغییر و اقتباس شده و حکایات دیگری، اغلب از بافته‌های مصری و یهودی نیز برآن اضافه می‌گردد و بالاخره در قرن دهم هجری یعنی مطابق با قرن شانزدهم مسیحی، در مصر، به جمع‌آوری و تدوین آن می‌پردازند و آن را به نام «الف الاخرافه والاخرافه» و بعداً به نام «الف الیله‌و لیله» کنونی تألیف و بتدریج نسخه‌های دیگری از این کتاب نوشته ونگهداری می‌شوند که بسیاری از این نسخه‌های خطی تا امروز باقی و حفاظت شده‌اند. (در حال حاضر، بیش از هفتاد نسخه خطی قدیمی موجود است که با یکدیگر تفاوت دارند).
در اوائل قرن هیجدهم، یکی از این نسخه‌ها که در سه جلد بوده و در فرانسه نگاهداری می‌شد، توسط آنتوان گالان، به زبان فرانسه ترجمه و به نام «هزار و یک شب» انتشار می‌یابد و نام این کتاب، در اروپا بر سر زبان‌ها می‌افتد و پس از چندی آنرا به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر می‌کنند و باز برای بار دیگر، نسخه کامل‌تری از این کتاب (در شانزده جلد) توسط ماردیوس، به زبان فرانسه ترجمه می‌شود و بعداً، کتاب هزار و یک شب، به زبان‌های آلمانی، روسی، ایتالیائی و دیگر زبان‌ها ترجمه و در سراسر جهان در دسترس علاقمندان قرار می‌گیرد.این کتاب آنچنان به شهرت می‌رسد که امروزه یکی از معروف‌ترین نوشته‌های ادبی در سطح جهانی به شمار می‌رود و در این دو قرن گذشته، بسیاری از آثار ادبی و هنری کشورهای اروپائی با الهام از این کتاب آفریده شده‌اند و آهنگسازان بزرگ جهان، آثار بدیعی به وجود آورده‌اند که مشهورترین آنها، سویت سمفونی شهرزاد اثر ریمسکی کور ساکف می‌باشد.
شادروان علی‌اصغر حکمت در نوشته تحقیقی خود، درسال هزاروسیصد وهشتاد وهشت، در باره تأثیر این کتاب در اروپا چنین می‌نویسد : «تأثیر این حکایات وافسانه‌های شرقی بقدری بود که چون در قرن هیجدهم در اروپا ترجمه و معرفی شد، انقلابی عظیم در تاریخ ادبیات جهانی ایجاد کرد که بعدها هزاران تمثیل و حکایات و شعر ازاین کتاب اقتباس نمودند وهنوز نیز در صحنه‌های سینما و تأتر، در اروپا و آمریکا، موضوع تفریح و تعلیم و تربیت ملیون‌ها بیننده است.»
در ایران، ترجمه فارسی کتاب الف لیله در اواخر سلطنت محمدشاه قاجار آغاز می‌شود و عبدالطیف طسوجی تبریزی بنا به در خواست بهمن میرزا پسر عباس میرزا، به این مهم دست می‌زند و این ترجمه به مدت چهار سال به طول می‌انجامد و در اوائل سلطنت ناصرالدین شاه به اتمام می‌رسد و اشعار عربی کتاب توسط شاعر معروف، سروش اصفهانی، در همان زمینه، به شعر فارسی آراسته می‌گردند که آنها را یا خود می‌سراید و یا از اشعار شعرای دیگر انتخاب می‌کند و نام کتاب را به زبان فارسی «هزار و یک شب» می‌گذارند که یکی از آثار برجسته ادبی در زبان فارسی به شمار می‌رود و بارها تجدید چاپ شده است.
علی اصغر حکمت، در نوشته تحقیقی خود، در باره این ترجمه چنین می‌نویسد : «… از حیث فصاحت کلام و حسن تعبیر و سلاست سخن و کمال انسجام، ترجمه الف لیله، یکی از آثار بدیعه زبان فارسی است که در قرون اخیر به ظهور پیوسته است.» لازم به یاد آوری است که پس از این ترجمه، کتاب الف لیله، در ایران، به نظم هم ترجمه می‌شود و ابوالفتح خان دهقان سامانی و به تشویق سلیمان خان رکن الملک شیرازی، وزیر اصفهان، آن را در شعر مثنوی می‌سراید که نام آن هزار دستان است که در سال هزار و سیصد و سیزده هجری به طبع می‌رسد ولی شهرت چندانی پیدا نمی‌کند.
ترجمه فارسی «هزار و یک شب»، چنین آغاز می‌شود : «چنین گویند که ملکی از آل ساسان سلطان جزایر هند و چین بود و دو پسر دلیر داشت ؛ یکی را شهرباز و دیگری را شاه زمان گفتندی، شهرباز به دلیری جهان بگرفت و شاه زمان پادشاهی سمرقند داشت…. پس از چندی، شهرباز آرزوی دیدن برادر می‌کند و توسط فرستاده‌ای اورا به نزد خود می‌خواند ؛ شاه زمان خرسند شده، در همان روز براه می‌افتد ولی شب هنگام، در بین راه، به یادش می‌افتد که گوهری را که برای برادرش به هدیه برگزیده بود، با خود نیاورده است پس شبانه برمی‌گردد و یکراست به قصر خود می‌رود و در آنجا می‌بیند که همسرش با غلامی زنگی در آغوش هم خفته‌اند. ناگهان ستاره بچشمش تیره گشته واز غیرت و خشم، شمشیر برمی‌کشد وهردو را، جابجا، می‌کشد و بعد به سوی مملکت برادرش راهی می‌شود ولی اندوه بیکرانی او را فرا گرفته، در خود فرو می‌رود.
پس از چندی، شاه زمان غمگین و خاموش، به شهر برادر می‌رسد. شهرباز از دیدن برادر بسیار خرسند و خاموشی و افسردگی او را حمل بر خستگی راه می‌گذارد و یکی دو روز بعد، سفری از برای شکار تدارک می‌بیند تا مگر در روحیه شاه زمان اثر بخشد و احوال او بهتر گردد، ولی شاه زمان قبول نمی کند و شهرباز خود با گروهی از ملازمان، عازم شکار می‌شوند.
شاه زمان در محلی از قصر که بر تفرج گاه باغ دید داشت می‌نشیند و به فکر اندر است که ناگهان می‌بیند که همسر برادرش با بیست کنیز زیبا روی و بیست غلام زنگی به باغ آمده و تفرج کنان همگی به کنار حوض می‌روند و بعد کمرها باز و جامه‌ها از تن برمی‌دارند و زن برادر او، در حضور کنیزان و غلامان، با غلامی تنومند هم آغوش می‌شود و کنیزان، هر یک در کنار هم، با غلامی دیگر درمی‌آمیزند.
شاه زمان چون چنان می‌بیند، با خود می‌گوید که محنت او بیشتر از محنت برادرش نیست و نمی‌بایستی که از این به بعد ملول بماند، پس به عیش و نوش پرداخته، خود را به تفریح و خورد و خواب مشغول می‌دارد.
شهر باز از سفر شکار خود برمی‌گردد و احوال برادر را دیگرگون می‌بیند،علت آن را از او پرسش می‌نماید. شاه زمان می‌گوید که علت افسردگی را خواهد گفت، ولی دلیل خرسندی را نمی‌تواند آشکار نماید که بالاخره با اصرار و سوگند برادر، شاه زمان تمامی حکایت همسر خود وهمسر برادر را می‌گوید و برای اینکه شهرباز خود یقین حاصل کند ؛ قرار می‌گذارند که باز از نو، یک سفر ده روزه را برای شکار، اعلام نمایند.
سفر را تدارک دیده و به راه می‌افتند ولی دو برادر مخفیانه به قصر برگشته و در منظره پنهان می‌شوند ؛ ساعتی نمی‌گذرد که بانوی قصر و کنیزان و غلامان به باغ می‌آیند وهمان جریانات را تکرار می‌کنند و شهرباز آنچه را که برادرش بدو گفته بود، به چشم خود می‌بیند، هوش از سرش می‌رود و به برادر می‌گوید که از این به بعد، ما را پادشاهی نشاید و بهتر آنست که از این دیار بدر شویم. پس از قصر خارج شده، سر خویش گرفته، راه بیابان در پیش می‌گیرند و آنقدر می‌روند تا به ساحل دریا می‌رسند و درآنجا، در زیر سایه درختی تنومند ودر کنار چشمه‌ای می‌نشینند تا لختی برآسایند که ناگهان عفریت بزرگی را از دور می‌بینند که با یک صندوق آهنین، از طرف دریا به سوی آنها در حرکت است. دو برادر از ترس، فوراً به بالای درخت رفته و در لابلای شاخ وبرگ درخت مخفی می‌شوند. عفریت یکراست به کنار همان چشمه فرود می‌آید، درب صندوق را باز و دختر زیبائی را از درون آن بیرون می‌آورد و به آن دختر می‌گوید که پاس نگاه داشته تا وی لختی بخوابد پس سر در دامن دختر نهاده به خواب عمیقی فرو می‌رود.
دختر چشمش به بالای درخت می‌افتد و آن دو را در آن بالا می‌بیند ؛ به آرامی سر عفریت را بر زمین می‌گذارد و بعد از آنان می‌خواهد که ازدرخت پائین آیند و آنها را از عفریت می‌ترساند. دو برادر از بالای درخت به پائین می‌آیند. پس دختر آنان را به خویشتن دعوت می‌کند. دو برادر از ترس عفریت، تقاضای او را قبول کرده، یکی پس از دیگری با آن دخترمی‌خوابند، در حالی که عفریت هنوز در خواب خود به سر می‌برد.
بعد دختر بند ابریشمینی از صندوق به در می‌آورد که در آن پانصد و هفتاد انگشتری بسته شده بود و می‌گوید که صاحبان این انگشتری‌ها با من چنان کردند که شما‌ها اکنون کردید و از هر یک از آن دو، یک انگشتری به یادگار گرفته، به آن بند اضافه می‌کند و سپس می‌گوید که عفریت بر او عاشق گشته است و او را در شب ازدواجش از کنار داماد ربوده و در این صندوق نهاده است و از تعصب و رشک، فقط در دریا‌ها به سر می‌برد ‏‎ولی از رفتار و کردار او کاملتً غافل است.
آن وقت دختر اشاره می‌کند که دیگر از آن مکان دور شوند چه آنکه وقت بیدار شدن عفریت نزدیک می‌باشد. دو برادر با شگفتی از آنجا دور شده و به خود می‌گویند که داستان عفریت از قصه آنان عجیب‌تر و محنت او بسی بیشتر است پس به شکیبائی روی نهاده، هر یک به سوی شهر خویش رهسپار می‌شوند.
شاه زمان تجرد برمی گزیند واز مردم و ازعلایق دنیا دوری می‌جوید، ولی شهرباز به قصر خویش باز گشته، همسر و تمامی کنیزان و غلامان را عرضه شمشیر می‌کند و بعد با خشونت تمام به سلطنت می‌پردازد. وی هر شب دختر باکره‌ای را به زنی گرفته، شب را با آن دختر بسر برده، کام از وی بر می‌دارد ودر بامداد او را می‌کشد و تا سه سال بدین منوال می‌گذرد. مردم شهر به ستوه آمده، دختران خویش را برداشته، هر یک به سوئی می‌روند و در شهر دختری نمی‌ماند. روزی شهرباز به وزیر خود می‌گوید که دختر شایسته‌ای، از برای او پیدا نماید. وزیر هر چه جستجو می‌کند دختری نمی‌یابد، بنابراین از هلاک خود هراسان و ناراحت وغمگین به خانه خویش می‌رود.
ادامه دارد

Comments

Comments are closed.

Bottom