Top

نسلی که باختش موجب بردش گردید

June 28, 2017 by  

نوراله گبای

به پیر مِیْکده گفتم «عمر چیست؟» پلکی زد و گفت «هان، گذشت!» گفتم «عشق چیست؟» تهی کرد جام و گفت «بر هر کس به شیوه‌ای گذشت.» آری، هر نسلی به گونه‌ای زندگی را تجربه می‌کند. نسل مهاجرینِ دهه‌های اخیر، نسل زادۀ دوران شاهنشاهی پهلوی، یعنی خوشبخت ترین نسل تاریخ اخیر، به ویژه نسلی است تاریخ ساز که هرگز تکرار نخواهد شد.
این ما هستیم که محیط را خلق می‌کنیم و محیط نیز به نوبۀ خود ما را می‌آفریند. چنان محیطی که موجب این مهاجرت شد، تحوّلی که برای جمعی ذلّت و برای گروهی برکت به بارآورد، هرگز تکرارشدنی نیست. نسلی که درمدت کوتاهی برداشت‌هایش از دین و سیاست دگرگون گردید و گروهی از آنها به وضوح درک کردند که هویّت هر انسانْ — مقدّم بر هر دین، مرام، نژاد، وطن یا رنگ — هویّت انسانیِ مشترک میان او و همۀ انسان‌ها است؛ نسلی که فهمید خرافات و نفرت از دگراندیشان میوۀ جهل است، خشونت میوۀ تعصب است و نفرت موجبِ ذلّت. این نسل نسلی است حافظ تاریخ گذشته و حال و موظّف است که تجربیات کهن خود و اجدادش را به نسل آینده انتقال دهد، نسلی که مانند دانشجویی بود که به او گفتند «از دانشگاه برگرد و در کلاس اول دبستان بنشین!» و برگشت؛ و آب دید و به دنیا نشان داد چنانچه آبِ آرام و تمیز ببیند، شناگر خوبی است!
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود
ایکاش درِ دیزیِ ما باز نمی‌ماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود
امروز، طبق ایمیلی دریافتی، سی‌درصد کارمندان «ناسا»، هزاران نفر از استادان دانشگاه در آمریکا، پانصد نفر از رؤسای شرکت‌های بزرگ و چهار نفر از هر ده نفر جوان، دارای مدرک دکترا هستند. در چنین دنیایی نخست وزیر کانادا گفت که «برندۀ تحولات ایران ما بودیم که سی‌هزار جوان تحصیل‌کرده نصیب کشور ما گردید.» کشوری که واردکنندۀ مغز بود صادرکنندۀ مغز گردید؛ و نسلی مانند مدادپاک کن از خود مایه گذاشت تا نسل بعد بتواند همگامِ تمدن روز گردد.
نسلی که از استخارۀ مُهملات و قرن‌ها پرسش از ملّاها، به پرسش از دانشمندِ دانشمندانِ تاریخ بشر، «جناب گوگل» رسید. این نسلی است بی‌نظیر که هم‌زمان با اختراعات جدید همچون اینترنت، نه تنها از مکانی به مکان دیگر، بلکه از زمانی به زمان دیگر کوچ کرد، یا چه بسا بهتر بگوییم، کوچانده شد. نسلی که از به کار بردن چُرتکه و فالِ نخود، یا از مشت و مال و لاس زدن کیسه‌کشِ گردن‌کلفت در حمام عمومی، به ماساژ با دست مَهرویان در آبگرمِ «پالم اسپرینگ» و استخر جاکوزی در خانۀ خود رسید.
نسلی که زمانی در نیمه‌های شب، به آوازِ بی‌ریای «کوچه باغی» مستانِ اهلِ عشق گوش می‌سپرد که گاه هم‌زمان با صدای زنگ کاروان‌ها می‌خواندند:
دریاب دمی که روز و شب می‌گذرد
گه در غم و گاه در طرب می‌گذرد
عمر من و تو مثال یک لبخند است
تا دیده شود به روی لب می‌گذرد
و از این ابیات لذت می‌برد و به خواب می‌رفت، اینک به کنسرت‌های بیست‌هزار نفری در سالن‌های بی‌نظیر و غرق در نور «لاس وگاس» رسید. نسلی که ندانسته و نخواسته، «نه چک زد و نه چونه؛ و مثل یک عروسِ گیج بردنش تو خونه.» آن هم با چه دادمادهایی! دامادهای «زبان نفهمِ» آمریکایی و اروپایی و امثال آنان. عروس و دامادها فارسی یاد نگرفتند؛ ولی ایرانی‌ها در مدتی کوتاه خود را با محیط تطبیق دادند.
می گویند روز افتتاح «سدّ سفیدرود» توسط شاه ایران، تیمسار خسروانی ترتیب برگزاری یک مسابقۀ شیرجه از بلندی به روی آب را می‌دهد. لحظاتی پیش از شروع مسابقه، شاه می‌بیند که یک نفر از بلندترین و خطرناک‌ترین نقطۀ سدّ به آب می‌پرد. پس از پایان مسابقه، شاه دستور می‌دهد که «آن اوّلی را برای دریافت جایزه بیاورید!» موقعی که او را برای تشویق نزد شاهنشاه می‌آورند، شاه و اطرافیان می‌بینند که جناب قهرمان دایماً اطرافش را نگاه می‌کند. می‌پرسند «دنبال چه می‌گردی؟» می‌گوید «می‌خواهم ببینم کدام پدرسوخته‌ای مرا از آن بالا به پایین هل داد!»
این نسل نیز شاید هنوز نفهمد که چه کسی و در کجا این مهاجرین را چندصد سال به جلو پرتاب کرد؛ اما نسل‌های آینده بهتر خواهند فهمید و قدرشناس او خواهند بود.
نسلی که با به جا گذاردن میلیاردها دلار اموال خود، با رها کردنِ نتایج مادی و چه بسا معنویِ ارزشمندی که ثمرۀ قرن‌ها پس‌انداز بود، با از دست دادن ارتباطات خانوادگی و تجارتی و بی‌بهره ماندن از دانش و آگاهیِ محیط آشنا، و با تحمل مشقّات بی‌شمار، تنها به امید زندگی در مکانی بهتر به ویژه برای نسل‌های آینده، عملاً زندگی خود را باخت تا آینده را به همّت و کمکِ مؤثر نسل بعد بسازد. یکی از کلیدهای اصلی این جهش بزرگ فرزندانی بودند که قبلاً برای تحصیل به کشورهای مترقّی آمده بودند. معلومات، زبان و قدرت جسمی و فکری این جوانان، توأم با تجربیات والدین آنها، فضایی به وجود آورد که بازدهِ مسلّم آن، موفقیتِ قشر بزرگی از مهاجرین بود. آنگاه ثابت شد که دوراندیشی و لیاقت والدین و اقدام به موقع آنها برای تأمین تحصیل فرزندان‌شان، کلید موفقیت آنها بوده و هست.
نسلی که ابتدا به مصداق «سخن‌های پیرانِ مُشکین‌نفس / بگندد ز پیش و ببوید ز پس»، خشمگینانه مهاجرت کرد، اما سپس اکثراً شادمانه زندگی را ساختند و ماندند. نسلی که از نظام خویشاوندیِ قبیله‌ای و محلی به روش معاشرت امروزی پیوست، چنانکه در ایران، ٨٠درصدِ مهمانان در جشن‌ها از افراد فامیل بودند و شاید فقط ٢٠ درصدِ حاضران شامل دوستان و همسایه‌ها می‌شد، حال آن که در جشن‌های امروز، ٨٠درصد مهمانان از دوستان‌اند و شاید فقط ٢٠درصد از خویشاوندان!
آیا هر دو نسل به رسالت خویش دایر بر انتقال تجربیات خود به نسل آینده واقف‌اند؟ آیا مروّجین دین آنها را به حال خود خواهند گذاشت؟ آیا نسلِ آینده آمادگیِ بهره‌برداری از تجربیات گذشته را خواهد داشت؟ پاسخ همۀ اینها منوط به بیداری، شناختن ارزش‌ها و انجام وظیفۀ هر دو نسل خواهد بود.
استادی به اتفاق یکی از شاگردان خود شبانه در صحرا راه گم می‌کنند. از دور چراغی می‌بینند. گرسنه و تشنه به سوی چراغ می‌روند. کلبه‌ای محقّر می‌بینند که در آن مادری با پسر بچۀ خود و تنها دارایی‌شان که یک بز است زندگی می‌کند. مادر می‌گوید که «شوهرم چندی قبل فوت کرد و زندگی ما با روزی دو لیوان شیرِ این بز می‌گذرد. بزْ خار صحرا را می‌خورد و ما شیر او را.» سپس خوراک یک روز خود را به استاد و شاگردش می‌دهد و آنها به شهر بازمی‌گردند. روزی شاگرد می‌گوید که «استاد! آن زن مهربان به ما خدمت بزرگی کرد، ولی ما کاری برای او انجام ندادیم. اجازه بدهید من به صحرا بروم و هدیه‌ای برای مادر و فرزند ببرم.» استاد در برابر بهت شاگردش می‌گوید، «اگر می‌خواهی بزرگترین خدمت را در حق آنها انجام بدهی، شبانه برو، بز را بدزد و فرار کن.» شاگرد هم با اکراه شبانه بز را می‌دزدد و فرار می‌کند. مادر و فرزند، غمگین و دست خالی، به شهر می‌روند. مادر کلفتی می‌کند و صاحبخانۀ باوجدان، فرزند او را نیز به مدرسه می‌فرستد؛ و پس از چندی، به واسطۀ استعدادهایش، او را به دانشگاه نیز می‌فرستند. سال‌ها می‌گذرد. روزی شاگرد آن استاد برای کار مهمی به یکی از دفاتر دولتی مراجعه می‌کند و مدیرکل اداره به نظر او آشنا می‌آید. پس از کمی پرس‌و‌جو، می‌فهمد که جناب مدیرکلّ، همان فرزند صحرا است که مادرش در آن موقعیت به آنها غذا داد.
مدیرکل می‌گوید، «شبی دزدی بز ما را دزدید. ما گریه‌ها کردیم و با سختی فراوان و در حال گرسنگی، خود را به شهررساندیم؛ و سرگذشت ما به اینجا رسید که می‌بینید. من ازدواج کرده‌ام و با همسر و دو فرزندم زندگی می‌کنم. مادرم نیز با ما زندگی می‌کند. ابتدا دزد را لعنت می‌کردیم، اما امروز او را دعا می‌کنیم. اگر او نبود، نمی‌دانیم با تمام شدن شیر بز، کارمان به کجا می‌رسید.»
 در این لحظه، شاگرد استاد اعتراف می‌کند که «آن دزد من بودم و به دستور استاد، بز شما را دزدیدم!» پس از روبوسی، شاگرد سابق، آن مادر و فرزند و استاد خود را به صرف صبحانه‌ای متشکل از شیر و پنیرِ خوش‌بوی بز دعوت می‌کند. یادشان به خیر بزرگان خانواده و تکیه کلام‌شان که «پیر عاقبت به خیرباشید!» هر چند امروز که خود پیر شده‌ام، در جوابِ قسمت «پیر شوی» به پدر می‌گویم، «پدر جان! گفتی «جان پدر، الهی که پیر شوی!» حالا بیا و نفرینی را که در لباس دعا می‌کردی ببین!» به هر حال، گاهی معنی زیستن بیشتر، رنج بردن بیشتر است. عصا هر دم به گوش پیر راست می‌گوید: «مگر در خواب بینی بارِ دیگر نوجوانی را.»
تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را
برای عدۀ بی‌شماری از مهاجرین، چه خوب شد که «بزشان را دزدیدند» و فرزندان‌شان توانستند تحصیلات و آیندۀ بهتری داشته باشند و شراب ناب را در لیوان کریستال بنوشند؛ اگر نه، نوشیدنِ حتی شراب ناب در لیوانِ گِلی لذّتی ندارد. بسیارند آنها که می‌گویند «ایکاش بز ما را زودتر دزدیده بودند!»
راستی چه شد که کشورهای پیشرفته، به ویژه آمریکا و کانادا، این همه مهاجر را پذیرفتند؛ و بدون آن که یک دلار مالیات پرداخته باشند، به سالمندان آنها پول ماهیانه، دارو و درمان، و کمک‌ها و امتیازهای بی‌شمار دادند، و حتی میانگین طول عمرشان را بالا بردند؟ چه شد که باخت گروهی از مهاجرینْ سبب بردِ خودشان و تأمین آتیۀ نسل بعدشان گردید، چونان که دعاگوی «دزدِ بز و استاد» شدند؟ […]
راز موفقیت کشورهای مهاجرپذیر همچون آمریکا، کانادا، استرالیا یا اسرائیل، ادغام فرهنگ‌های مختلف و دریافت انرژی‌های متفاوت روزانه، فارغ ازخصومت‌های ناشی از دین و بیگانه ستیزی بوده است. اینان هوشمندانه به اجرای گلچینی از قوانین کهنه و نو که با فهم روز همخوان بوده‌اند پرداخته‌اند و از جمله آزادی بیان بدون دخالت دین را همچنان پیشه کرده‌اند. ناگفته نماند که اکثریت مردم استرالیا، آمریکا، کانادا و اسرائیل بازماندگان مهاجرین اولیه و بنیانگذاران این کشورها هستند. در مجموع، برعکسِ مدّعیان افراط‌گرایی و کسانی که به قصد حفظ دین و بستنِ درها به روی علم، نگهداری فرزندان در پیله را ترویج می‌کنند، دولت‌ها و ملت‌های متمدن، درهای دنیا را به روی خود نبستند و درصدد تغییر برآمدند.
از جمله اولین اقدامات دولت اسرائیل در ابتدای استقلالِ مجدد، تصمیمی درست و برخلاف دستور دین، یعنی منع مجازات اعدام بود. فریاد نگارنده، ضمن احترام به قوانین ارزشمند دین، این است که هم‌گامی با فهم و تمدن روز به معنای دهن‌کجی به دین نیست، بلکه تطبیق دین با دنیای معاصر مایۀ ترفیع آن است و موجبات دوام و بقای دین را فراهم می‌آورد. قاضیِ تصمیم‌گیرنده بین این دو، زمان است و کسی را یارای مقابله با آن نیست. واقع‌بینی کلید موفقیت است، حال آن که تعصب، رکود و خشک‌اندیشی منجر به تغییرناپذیری غیرمنطقی، و موجب عقب‌ماندگی می‌گردند.
گاندی می‌گوید: «دلم می‌خواهد پنجره‌های اتاقم را باز بگذارم تا از نسیم فرهنگ‌های مختلف که بوی گل‌های رنگارنگ را از سایر نقاط دنیا به خانۀ من می‌آورد، لذت ببرم. اما اگر نسیم به طوفانی تبدیل شود که بخواهد مرا از جا بکند، پنجره‌ها را خواهم بست.»
آری، راز تأسیس و رشد بی‌نظیر این‌گونه ممالکِ پیشرفته باز گذاردن پنجره‌ها برای ادغام فرهنگ‌های مختلف و ارزشمند جهانی بوده است. حرف من این است: پنجره‌ها را به نام دین نبندیم! هیچ پرنده‌ای در قفس پرواز یاد نگرفته است؛ و هیچ قفسی از این قفس تنگ‌تر نیست.
آب راکد بشود، قطع و یقین می‌گندد
غُربِ یک‌دست به دینداری ما می‌خندد
بی‌دلیل نیست که هر روز خبرهای علمی ارزشمند از این کشورها از جمله کشور نوپای اسرائیل شنیده می‌شود. در روزنامه خواندم که امروزه در کشور اسرائیل به ٨۴ زبان گفتگو می‌شود! آشکارا آنقدر مهاجرین مختلف و هریک با ایده‌های گوناگون با یکدیگر ادغام شده‌اند که چنین ممالکی توانسته‌اند به این درجه از شکوفایی برسند.
من یقین دارم که در دراز مدت، جمع مهاجرین دنیا، همانند جمع مهاجرین اولیۀ این ممالک، مؤسسِ حکومت جهانی و «جهان وطنی» خواهند بود! حتی فکر می‌کنم که قدم اول به سوی آن مرحله در همین سال گذشته رخ داد، هنگامی که طی «بازی‌های المپیک ٢٠۱۶، برزیل»، گروهی از پناهندگان دنیا، این «بی ‌طنان»، با در دست داشتنِ پرچم جهانیِ المپیک و تأیید و شناساییِ سازمان ملل، در این مراسم رژه رفتند. بعید نیست که در آیندۀ بسیار دور، آن روز را «روز نخستین گامِ تأسیس حکومت جهانی» بنامند.
نداند به جز ذات پروردگار
که فردا چه بازی کند روزگار
آیا تا همین دیروز کسی فکر می‌کرد که کشور شوروی سقوط کند، یا هندوستان و پاکستان و ده‌ها کشور دیگر به استقلال دست یابند؟
هیچ چیز در دنیا قطعی نیست جز تغییر؛ و هر تغییر ِ منطقی، قدمی است به سوی تکامل. در این میان، مابقی «ارج خود می‌برند و زحمت دنیا می‌دارند.» هیچ فرد یا ملتی نیز نمی‌تواند موفقیتی را بدون کوشش و به رایگان به دست آورد؛ چنان که گفته‌اند، «پنیرِ مجانی فقط در تله موش پیدا می‌شود و دوست صمیمی در آینه!»
به تغییر جهان تو ناتوانی
ولی تغییر خود را می‌توانی
 دگرگون گر کنی تو دید خود را
تمام دردهات گردد مداوا
رئیس‌جمهور کنونی هندوستان، مملکتی که بیش از جمع کل عبادتگاه‌های دنیا، معبد و دین‌های گوناگون دارد، با تأکید بر عدم امکان رعایت نظافت در هندوستان امروز، در سخنرانی ماه ژوئن ٢٠۱۶ خود گفت: تأسیس دستشویی مقدم بر تأسیس معبد است! آیا این علامت تغییر و بیداری نیست؟ آیا حرف‌هایی که امروز دربارۀ دین می‌گویند تا دیروز گفته می‌شد؟ چیزی که سرنوشت جوامع را تعیین می‌کند انتخاب‌های عقلانی آنان است. نسلی که ناخودآگاه، با از دست دادن بسیاری چیزها از جمله تابعیت جهان سومی، به جمع کشورهای مترقی پیوست، نباید فراموش کند که اجداد ما در مواقع خطر، حتی هنگام قحطی یا شیوع بیماری، امکان نقل مکان یا پس انداز در محل امن‌تر را ابداً نداشتند. این نسل امروز می‌فهمد که مطمئن‌ترین پس‌انداز، علم و ذهن آگاه و عاری از نفرت است. آری، یک ابلهِ دِگرستیزِ با سوادْ خطرناک‌تر از ابلهِ دگرستیزِ بی‌سواد است. قدرشناس موقعیتِ زمان و کشورهای میزبان باشیم. نسلی که از دگرستیزی تجربه آموخته است، نه تنها در خارج از ایران درخشید و خواهد درخشید، بلکه بطور قطع در آینده قادر خواهد بود برای احیای فرهنگ اهوراییِ ایران، فارغ از دین و سیاست، مُثمرثمر باشد. این مهاجرت مهاجرتی خواهد بود که از آن مانند مهاجرت یهودیان از مصر یاد خواهد شد. ولی افسوس که انسانْ آگاه به دنیا می‌آید و با تبلیغ گمراه می‌شود. به نسل بعد بفهمانیم هیچ فرد، گفته یا نوشتۀ فتنه‌انگیزی نمی‌تواند موجب آسایشِ هیچ گروهی گردد. عطار نیشابوری در هفتصد سال قبل، چیزی را که امروز ناسا تأیید می‌کند، پیامبرگونه دربارۀ حقارت دنیا و عملاً ناچیز بودن انسان و عمر انسان می‌گوید:
جهان در کنج این نـُه سقفِ مینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
نگر تا تو از این خشخاش چندی
سِزد گر بَر بُروت (ریش) خود بخندی
آمریکای جوان، بدون ادعای پوچ تمدن خون‌آلودی چند هزار ساله، در اثر سیاست «درهای باز» توانسته است فقط توسط دانشِ فرزندان نخبه و انگشت‌شمار خود، که برخی مهاجر بودند، مانند ادیسون، فورد، آینشتاین، یونا سالک، استیو جابز، یا تیم بِرنِرز لی، زادۀ انگلستان و مخترع اینترنت در ماه مارچ ۱٩٨٩، و همانند آنان، دنیا را دگرگون کند. آنجا که مدعیان تمدّن‌ای چندهزار ساله، همچون مصریان، هنوز در وادی شتر می‌چرانند، آمریکای جوان در ماه قدم می‌زند. امروز با جهانی شدن دانش، اختراعاتْ دیگر منحصر به فرد نیستند، بلکه اغلبِ نوآوری‌ها بازدهِ کوشش‌های گروهی هستند. در این میان، همۀ امکانات علمی و تحصیلات عالی در اختیار نسل بعدی مهاجرین است، به شرط آن که نکاتِ فتنه‌انگیز آزمایش‌شدۀ خود، از جمله نفرت‌های دینی و فرقه‌ای را، از اذهان نسلِ آینده پاک کند.
از بودا پرسیدند که «از این همه دعا به درگاه خداوند چه به دست آورده‌ای؟» جواب داد، «هیچ! اما چیزهایی از دست دادم، از جمله خشم، نگرانی، اضطراب، افسردگی، احساسِ عدمِ امنیت و ترس از مرگ.»
دوستان، موفقیت همیشه در به دست آوردن چیزها نیست، بلکه گاهی با ترکِ نقاط ضعف می‌توان به موفقیت رسید.
نسل مهاجر ِ چهل سالِ اخیر بسیاری از دارایی‌ها، موفقیت‌ها و یادگارهای خود را از دست داد، ولی با در اختیار گرفتن فرصت‌های بهتر، امکانِ رها شدن از دلایلِ عقب‌ماندگی‌ها را فراهم نمود. زمان به او آموخت که دینداری به معنی دگرستیزی، بستنِ در به نور علم و انسانیت، و در پیله ماندن نیست؛ و تختۀ پرشِ نسل آینده فرهنگ است، نه دین یا سیاست. اینان نشان دادند که مهاجرت با دستِ خالی یا پول کم، مهم نیست؛ بلکه مهم آن بود که اینان با دست خالی و پول کم چه کردند. آرزو نیز به تنهایی کافی نیست، بلکه عملی نمودن آرزو است که سرنوشت‌ها را تعیین می‌کند؛ و آنچه آرزوها را تحقق می‌بخشد و آدمی را به موفقیت می‌رساند، انتخاب‌های عقلانی او است. گو این که پا نهادن به منطقۀ ساختگیِ عبور ممنوع دینْ دل شیر می‌خواهد و جگر کاشی! بالاخره سعی خواهم کرد مؤدبانه راهی بیابم یا راهی بسازم تا بتوانم هرچه بیشتر نقطه ضعف‌ها را نشان دهم. به قول کافکا، «نوشتن، بیرون پریدن از صف مردگان است،» سخنی که به ویژه نسلی که آزادی بیان را تجربه می‌کند بهتر می‌فهمد. من معتقدم که نویسندۀ مسؤول و سازنده کسی است که صادقانه درصدد برطرف کردن نقطه ضعف‌های جامعه باشد، چون یکی از دلایل تکرار تاریخ و تحمّل مکرّر ناملایمات، برطرف نکردنِ نقطه ضعف‌ها بوده است. نسل زادۀ ایرانِ شاهنشاهی موظف است که علل عقب‌ماندگی‌ها و تجربیات خود را به نسل بعد تفهیم کند؛ چون عبرت‌آموزی از تجربیات گذشته خمیرمایۀ پیشرفت است و کسی که دیروز را نداند نمی‌تواند فردا را بسازد.
جوان‌ها نیز باید در بهره‌برداری از تجربیات سالمندان کوشا باشند و بدانند که این آشِ شُله قلمکار ِنسل پیشین دوباره پخته نخواهد شد. تا روبرگرداندیم، شنیدیم که یک سوم آنها خدا بیامرز شدند و دیدیم که:
زندگی پرتو شمعی است که در دشتِ وجود
به نسیمِ مُژه برهم زدنی خاموش است
تاریخْ آخرین پزشکِ قانونی است که دربارۀ گذشته‌ها قضاوت خواهد کرد. جوامعی که در تاریکیِ نفرت از دگراندیش‌ها نشسته باشند هرگز به چراغ احتیاجی نخواهند داشت، چون آدمِ کورذهن از نابینا نابیناتر است؛ و نابینا چراغ لازم ندارد. تنها جوامعی لیاقت ترقّی را خواهند داشت که شهامتِ تغییر و طَرد اشتباهات گذشته را داشته باشند؛ و گرنه دیر یا زود خواهند گفت:
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم
عکس‌العملِ جوامع و افراد نیز در مقابل مسائل، مانند واکنشِ طبیعی بدن در برابر اصابتِ ناگهانی نوک سوزن، نشانۀ سطح فکر و فهم طبیعی انسان است. نمونۀ بارز این گفته واکنش شاه ایران در مقابل قیام مردم خود در مقایسه با عکس‌العمل رهبر کنونی سوریه در مقابل قیام مردم خویش است. شاه خود را قربانی کرد تا مردم قربانی نشوند، حال آن که دیگری مردم را قربانی کرد که بماند. اینجا است که می‌گویند اغلب کارهای بشر عکس‌العملِ فهم ایشان در برابر وقایع روز است؛ و تاریخ نتایجِ عکس‌العمل‌های مردان تاریخ را نمایان می‌کند.
نیک باشی و بدت گوید خلق
به که بد باشی و نیکت خوانند

Comments

Comments are closed.

Bottom