Top

حسین توسی در شعر «رستاخیز» می‌سراید:

June 30, 2017 by  

بررسی کتاب میراث ایران

شکست لشکر گرگان خون‌آشام درنده
قیام صدهزاران مردم چون شیر می‌خواهد
تو‌ ای نسل جوان مانده در زندان این دیوان
سپاه ظلم و تاریکی ترا پیوسته در زنجیر می‌خواهد
رسیدن تا چکاد کوه آزادی و پیروزی
سلاح فکرت و هموندی و تدبیر می‌خواهد
برای کشتن دیو جهالت مشعل علم و خرد باید
که ایران خراب ما دوباره سازی و تعمیر می‌خواهد
چو فردا نور آزادی و دانش از افق تابد،
بنای خانه نو همت مردان بی‌تزویر می‌خواهد

در شعر «چرا رفتی» می‌گوید:

تو ای یگانه غمخوار بی‌ریا چرا رفتی
از این شب تاریک بی‌انتها چرا رفتی
به کی پناه برم زین هجوم خیل خفاشان
تو ای پرنده تیزپر من بیا چرا رفتی
شکست قلب من ای دلنواز و دلسوزم
من از غم ندیدنت نتوانم شوم رها چرا رفتی
تمام عمر برایت چه رنج‌ها که کشیدم
شراره‌های دلم را ندیدی و بی‌صدا چرا رفتی
دوباره میکده و نغمه نی و سکوت روی تو
دگر توان ناله ندارم که تو بی وفا چرا رفتی

در «من درونم تنهاست»:

دل من دیرزمانی است که می‌گرید سخت.    من درونم تنهاست.
نی کسی در قلب من است.    در سکوتی که پر از همهمه خاموشی است.
سایه‌هایی ز نبودن پیداست.    روح من خسته سرگردانی است.
این همه حجم سکوت اثر مردن هر عاطفه‌ای است.
در دل من همه کورند و کرند، سنگ تنهایی من، شیشه قلب مرا می‌شکند…..

دیگر از دست خدا هم به عذاب آمده‌ام
جای فرودس برین رو به سراب آمده‌ام
کو بهشتی که خدا وعده آن را می‌داد
کور بودم که به این دیر خراب آمده‌ام

قلبم چه خون شد از ستم و رنج روزگار
با من چه می‌کند این چرخ خون‌ریز کج‌مدار
عمرم به نیکی و همرهی مردمان گذشت،
انصاف نیست عقاب بخت چنینم کند شکار

در «مرغ پر شکسته»:

دلم چو مرغ پرشکسته هوای پریدن نمی‌کند
پاهای خسته‌ام تلاشی برای رسیدن نمی‌کند
چشمان من ز بس که به راه تو خیره ماند
درخواب رفته و فرصت دیدن نمی‌کند
از بی‌وفایی تو دیگر جانم به لب رسید
ناز ترا کفایتی برای خزیدن نمی‌کند

در «سگ چوپان»:

دشت‌مان گرگ اگر داشت نمی‌نالیدم
نیمی از گله ما را سگ چوپان خورده
شیخ اگر حافظ دین بود نمی‌ترسیدم
آیت‌اللـه همه هستی ما را برده

و بالاخره برای «غنچه نوشکفته باغ زندگی‌ام کامران» می‌گوید:

ای نوشکفته غنچه زیبای باغ زندگی
صد مرغ عشق سوی تو پرواز می‌کند
لبخند تو چون پیام دل‌انگیز نوبهار
دل را به شور مهر تو دمساز می‌کند.

راه‌های تازه مبارزه با سرطان پستان (Fight New Way Breast Cancer)
پرویز قائم مقامی (Parviz Gamagami)
Page Publishing, inc., NewYork
کتاب با یک خاطره از «کریستین آپلگیت» آغاز می‌شود: …وقتی ۹ ساله بودم، دیدم که کسی تلفنی به مادرم گفت، «تو سرطان پستان داری». با شنیدن این خبر، گوشی تلفن از دست مادرم افتاد. در سال ۱۹۹۵ مادرم سرطان تخمدان داشت. حالا مادرم ۷۴ساله است. دکتر خوب من مرا از سن سی سالگی مورد آزمایشات لازم قرار می‌داد. او مرا نزد دکتر قائم‌مقامی فرستاد. برای سال‌ها ماموگرام داشتم. بعداً چون پستان‌هایم غده‌ای بودند، دکتر قائم مقام به من پیشنهاد ام‌آر‌آی داد. و پس از آن هم بیوپسی کردند. سرطانی نبود. ولی سه ماه بعد که برای چک‌آپ رفتم در پستان دیگرم سلول‌های سرطانی دیده شد. اگر دکتر قائم مقامی نبود، من زنده نمی‌ماندم. من از نظر ژنتیکی برای سرطان مثبت هستم و می‌دانم که در ریسک هستم. این کتاب برایم خیلی مفید و آگاهی‌دهنده است.
دکتر قائم مقامی درباره این کتاب می‌گوید ، راهنمای مطالب اول کتاب، کمک خوبی است برای خواننده تا مطلب مورد نظر خود را پیدا کند و اطلاعات لازم را کسب کند…. پس از آن درباره اصطلاحات پزشکی سرطان و وسایل و تکنیک‌های درمانی سرطان نوشته شده که برای بیمار و یا هر خواننده‌ای بسیار مفید است.
دکتر قائم مقامی در قسمت سوگندنامه پزشکی (بقراط) می‌نویسد: … اگر ما اطلاعات کافی ولازم درباره سرطان پستان در اختیار مریض نگذاریم، چگونه توقع داریم بیمار برای درمان خود تصمیم درستی بگیرد؟…
در خلاصه ۱۸فصل کتاب آمده: قرن ۲۱ دوره جدیدی برای راه‌های درمان و شناسایی سرطان پستان است و اساس آن روی یافته‌های ژنتیک سرطان پستان می‌باشد. در این کتاب نشان می‌دهیم که می‌توان سرطان پستان را با حفظ نسوج درمان کرد… سرطان یکی از بزرگترین مسایل سلامتی انسان است. در آمریکا یک نفر از هر دو مرد و یک نفر از هر سه زن دچار سرطان می‌شوند که آنها را برای مدتی طولانی درگیر درمان می کند. رویهم‌رفته ۱۳ میلیون بیمار سرطانی هستند که بیش از یک ونیم میلیون آنها بیش از بیست سال زنده مانده‌اند. یکی از هر چهار مرگ (۲۵درصد) ناشی از سرطان است. در حال حاضر سه میلیون نفر مبتلا به سرطان پستان هستند.دومیلیون درمان شده‌اند و یک میلیون از سرطان خود اطلاع ندارند. درآ مریکا سالانه سرطان پستان بیش از ۲۰۰هزار نفر تشخیص داده می‌شود و ۴۰هزار نفر از آنها جان خود را از دست می‌دهند. علت آن تشخیص دیر سرطان است، یا وسیله درمانی در اختیار آنها نیست؟ درمان سرطان پستان بسیار گران است و تقریباً ۲۵ میلیارد دلار خرج آن می‌شود. در سرتاسر جهان سالانه حدود یک ونیم میلیون سرطان جدید پستان تشخیص داده می‌شود. دنیا به آمریکا به عنوان پیشگام درمان سرطان پستان نگاه می‌کند….
دکتر قائم مقامی در شرح حال خود می‌نویسد، پس از تمام کردن دانشگاه سوربون در سال ۱۹۴۷ وارد دانشکده پزشکی پاریس می‌شود و در سال ۱۹۵۴ فارغ‌التحصیل و در سال ۱۹۶۳ دیپلم تخصصی خود را در رشته رادیولوژی و رادیوتراپی دریافت کرده و در سال ۱۹۷۲ پروفسور رادیولوژی می‌شود… در کشورهای سوئد، انگستان و فرانسه و بعداً رزیدنسی در آمریکا و فوق تخصص در اروپا، وسابقه بیش از سی سال طبابت در آمریکا دارد. بیشتر ۵۵ سال اشتغال به طبابت او به خصوص در قسمت سرطان پستان طی شده است.دکتر قائم مقام در مجموع ۲۵ سال از زندگی حرفه‌ای خود را در محافل گوناگون آکادمیک و آموزشی رادیولوژی خارج از آمریکا گذرانده و سی سال گذشته را نیزدر آمریکا در مرکز تخصصی سرطان پستان در کالیفرنیا گذرانده است….
دکتر قائم مقامی در قسمت خدمات پزشکی خارج از آمریکا، در کتابش نامی از ایران، مشهد و تهران نیاورده است، ولی من در زمان تحصیل به یاد دارم که دکتر قائم مقامی به عنوان رادیولوژیست تحصیل‌کرده در فرانسه در مشهد و دانشکده پزشکی مشهد، از عزت و احترام خاصی برخوردار بود. بعد که من ایران را ترک کردم شنیدم که او از مشهد به تهران رفته بود. از آن ایام در مشهد، هنوز چهره جذاب و موقر او را به یاد می‌آورم….
…در اتوپسی نشان داده شده که ۶۸درصد بیمارانی که سرطان یک پستان دارند، شانس سرطان پستان دیگر را هم دارند…. در ۱۳درصد بیمارانی که یک پستان سرطانی داشته‌اند، احتمال بروز سرطان در دیگر اعضا بدنشان وجود دارد.
…  ۶۸درصد بیمارانی که سرطان دو پستان آنها تشخیص داده نشده، می‌میرند. با بالاتر رفتن سن، شانس سرطان دوطرفه بیشتر می‌شود…. شانس ادامه زندگی سرطان دو پستان برابر سرطان یک پستان است…. سرطان پستان در بیشتر کسانی که در محیط‌های امواج رادیوی … کار می‌کنند، دیده می‌شود …  ۹۰هزار نفر در معرض اشعه‌های ناشی از انفجار بمب‌های اتمی در هیروشیما و ناگاساکی قرار گرفتند. این میزان ابتلا به سرطان پستان را بعد از سی سالگی دوبرابر کرد. آنها در زمان آلوده شدن به رادیو آکتیو زیر سی سال بودند… سرطان پستان در مردان نادر و کمتر از یک درصد است… علت سرطان پستان مردان، نظیر زنان نامعلوم است. مردی که یکی از زنان خانواده‌اش سرطان پستان داشته، شانس سرطان پستان بالاتری دارد… سن متوسط سرطان درمردها بالای ۶۰ سال است. خیلی مسن‌تر از زنان…شانس زنده ماندن مبتلایان به سرطان پستان مرد نظیر زنان است.
این روزها با مشاهدات بالینی، هیستوکمیستری و تست‌های ژنتیک برای سرطان، پیش‌بینی و تشخیص زود و به هنگام، باعث شده تا درمان این بیماری بهتر و با نتیجه مطلوب‌تری همراه باشد.

خاطرات یک پزشک و داستان‌های جدید
دکتر ایرج دردشتی
شرکت کتاب
دکتر ایرج دردشتی، دوست همکلاسی من در دانشکده پزشکی تهران، از همان آغاز تحصیلات پزشکی با علاقه زیادی به کار ترجمه و نوشتن مقالات پزشکی علاقه داشت و با یاری دوستانش کتاب‌های «طب اطفال» از اسلوبادی و «طب داخلی» از دیویدسون را به چاپ رساند و در آن وانفسای کمبود کتاب‌های پزشکی در دوران تحصیل، دانشجویان پزشکی را به دانش و اطلاعات جدید پزشکی آشنا ساخت.
کتاب «خاطرات یک پزشک» را چند سال پیش در این صفحات بررسی کرده بودم. کتاب جدید شامل داستان‌های تازه‌ای است که به آن اضافه شده است.
در مقدمه کتاب می‌نویسد: به نظر نگارنده این کتاب، بیان جنبه های انسانی در پزشکی د رقالب داستان، آن هم توسط یک پزشک می‌تواند کمک بزرگی در این زمینه بنماید. به عبارت دیگر شناساندن چهره واقعی طبابت می‌تواند گام مؤثری باشد در جهت بهبود رابطه بیمار و پزشک.
دکتر دردشتی در «انزجار» می‌نویسد: طبابت حرفه مشکلی است مادیات را باید کنار گذاشت و بعد آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. گاه مادیات از تلألو آن کاسته و آن را مکدر و حتی کریه جلوه می‌دهد. در طبابت مسأله تشخیص و درمان، سلامت و بیماری، زندگی و مرگ و رابطه انسانی بین پزشک و بیمار در میان است. طبابت معجونی از لذت‌ها و رنج‌هاست. زیرا که پزشک قبل از هر چیز انسان است و بسته به نتیجه درمان، شاد یا غمگین می‌شود. از یک سو هم همه بیماری‌ها قابل تشخیص نیست.
گاه تظاهرات اولیه بیماری‌ها، غیرمشخص و حتی گمراه‌کننده است. بعضی از ناراحتی‌ها و بیماری‌ها تست تشخیصی ندارند. از آن ناگوارتر این که بسیاری از بیماری‌ها درمان ندارد و این نکته‌ای است که بیش از همه پزشک را رنج می‌دهد. این‌ها و بسیاری نکات دیگر همه جزء معجون طبابت است و پزشک همان‌طورکه از نتیجه مطلوب درمان بیمار لذت می‌برد، باید رنج و ناملایمات ناشی از درمان‌ناپذیر بودن بعضی بیماری‌ها را نیز به خود هموار سازد….
در «قسم‌نامه بقراط» می‌نویسد:… آخرین روز دانشکده پزشکی به خاطرم آمد که قسم‌نامه بقراط را همه هم دوره‌‌ای‌ها با صدای بلند در سالن دانشکده پزشکی خواندیم: «من به کسی که حرفه پزشکی را به من آموخته است، همانند پدرم به دیده احترام می‌نگرم. من مال خود را با او در میان می‌گذارم و در صورت لزوم تمام نیازهای ماد ی او را برآورده می‌نمایم…. به هر خانه‌ای که وارد شوم، فقط به منظور کمک به بیمار خواهد بود و از هر فساد و عمل خلافی پرهیز می‌نمایم. به خصوص که این عمل، در جهت لذت جنسی از مرد یا زن آزاد یا دربند اسارتی باشد. من در برابر اسراری که از بیماران یا افراد بیمار می‌بینم یا می‌شنوم، مهر سکوت بر لب زده و به آنها به دیده یک راز مقدس خواهم نگریست.»…
۲۵ قرن است یک عالم و فاضل در این دنیا پیدا نشده است که به بقراط تأسی جوید و قسم‌نامه‌های دیگری برای سایر مشاغلی که با جان و مال و شرف انسان‌ها سروکار دارد، تنقیج و تدوین نماید تا صاحبان آن مشاغل، زیر آن را امضا نموده همانند ورقه اجازه کار به دیوار محل خود بیاویزند….
در «دکتر ایرانی و دکتر آمریکایی» می‌نویسد:… چطور است که وقتی صحبت از ایرانی به طور کلی می‌شود، هر ایرانی خود را با فرهنگ و ادب دانسته و از سخاوت و انساندوستی و محبت و صفا و معرفت خود، داد سخن می‌دهد، ولی هنگامی که صحبت پزشک ایرانی می‌شود، روی تمام این صفات عالیه خط بطلان کشیده می‌شود؟ از جانب دیگر آمریکایی‌ها را که به طور کلی مادی و فاقد صفات عالیه انسانی می‌داند دکترش را با انصاف‌تر و غیرمادی‌تر از ایرانی به شمار می‌آورد؟…. این نکته را نباید فراموش کرد که قضاوت بد کردن راجع به یک گروه کثیر، لااقل بی‌انصافی در حق عده‌ای از آنهاست، زیرا امکان ندارد که در هر اجتماعی چه ایرانی و چه آمریکایی، همه افراد خصوصیات مثبت یا منفی مشابهی داشته باشند. لذا کلیت دادن و مشترک دانستن صفات همه آنها، منطقی به نظر نمی‌رسد….
در جبر یا اختیار می‌نویسد: زندگی مانند یک قمار طولانی است و انسان‌ها بازی‌کنان آنند. آن که آن را خوب بازی کند و شانس هم بیاورد، برنده مطلق است. ولی اگر این بازیگر زندگی بدشانسی بیاورد، بازنده‌ی مطلق خواهد شد. این قانون کلی همانند کلیه قوانین دیگر استثنا نیز دارد. از آن جمله کسانی هستند که بدشانس مطلق می‌باشند و بی گناه و بی‌تقصیر می‌بازند و متأسفانه تعدادشان هم کم نیست….
در «درس پزشکی» می‌نویسد: روز اول دانشکده پزشکی برای من از بسیاری جهات خاطره‌انگیز است. موجی عظیم از دانشجویان پزشکی در آن آمفی تآتر بزرگ گرد آمده بودند تا در اولین ساعت درس آن روز شرکت نمایند… ساعت اول با ورود استاد پیر رشته شیمی آغاز شد. او بی‌مقدمه پشت میکروفن قرار گرفت و قبل از شروع به تدریس شیمی سخنانی غیرمنتظره و اعجاب‌آور را بیان نمود که هنوز هم آنها را به خاطر دارم. «این حرفه پزشکی چه حسنی دارد که همه می‌خواهند پزشک شوند. هنوز هم دیر نیست، برگردید منزل و به دنبال حرفه دیگری بروید. پزشکی این خبرها هم که شما فکر می‌کنید نیست. پزشکی مملو از رنج و ناراحتی و محرومیت است». او چند دقیقه‌ای را به بیان سخنان دل سردکننده در مورد حرفه پزشکی گذراند و سپس تدریس شیمی را آغاز نمود. عده‌ای از دانشجویان چنان سرمست باده موفقیت در امتحان کنکور بودند، که اصلاً سخنان او را نشنیدند. گروهی دیگر هم که شنیدند فکر کردند که استاد پیر احتمالاً دچار اختلال مشاعر شده و نمی‌فهمد چه می‌گوید. تعداد قلیلی هم فکر کردند نکند آنچه او می‌گوید صحیح باشد و آنها بدون مطالعه کافی در مور دحرفه آتی خود که تمام عمر با آن سر و کار خواهند داشت قدم به آ نهاده‌اند.»
….  خاطرات تلخ و شیرین دکتر دردشتی بسیار خواندتی و آموزنده است.

ناانسانیت
اردشیربابک نیا، اردشیرمحصص
ناشر:‌بنیاد ممورا، نیوپورت‌بیچ، کالیفرنیا
دکتر اردشیر بابک‌نیا، پروفسور دانشگاه چَپمن ارواین در کالیفرنیا و متخصص بیماری‌های غدد در رشته زنان، در کارهای فرهنگی نیز فعال است، و چهار جلد کتاب او درباره هولوکاست و سایر نسل‌کشی‌های صدساله اخیر،نتیجه پانزده سال کار تحقیقی‌اش در این زمینه است. این کتاب‌ها در سال ۲۰۱۲ به فارسی منتشر شد و برنده جایزه از انجمن کتابخانه‌های یهودی در سال ۲۰۱۳ گردید. دکتر بابک‌نیا درسال ۲۰۱۳-۲۰۱۱ ریاست انستیتوی مطالعات هولوکاست را در واشنگتن به عهده داشت.
کتاب «ناانسانیت» که با ۱۵۰ نقاشی از استاد بی‌همتا اردشیر محصص در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، کتابی تکان‌دهنده و غم‌انگیز از جنایات و بی‌رحمی‌های انزجاورآور نازی‌ها می‌باشد. در این کتاب علاوه بر زندگی‌نامه اردشیر محصص و پیش‌گفتار، مطالبی هم با عناوین زیر نگاشته شده است: بچه‌ها، زندگی در گتو، کشتارها، سلب انسانیت، اردوگاه‌های نازی، جرم یهودیان، چرا مقاومت نکردند؟، مقاومت، هولوکاست، خواست پیشوا، وظیفه ملی، بازمانده، هرج و مرج اخلاقی، اهمال و بلکه همدستی، تحریف خشم‌آور، ایمان به انسانیت، به این سبب است که می‌نویسم.
در پیش گفتار آمده:… بپذیریم که هولوکاست یک فاجعه بشری و زنگ خطری برای همه انسان‌هاست.زنگ خطری که به ما گوشزد می‌کند انسان‌ها برای اعمال ستم و جنایات تصورناکردنی، در حق هم‌نوعان خود، چه قابلیت‌ها و توانایی‌های نامعقولی دار ند و این وحشی‌گری‌های باورنکردنی را در هر زمان و در هر نقطه از جهان می‌توانند بروز دهند، چنان که یک نسل پیش از هولوکاست بر ارامنه ترکیه و یک نسل پس از آن بر مسلمانان بوسنی و یا بوداییان کامبوج رفت و هم اکنون نیز گروهی انسان بی‌پناه در دیگر نقاط جهان قربانیان این گونه جنایات هستند…
در بخش کودکان، الای وایزل می‌گوید:
«آنها را… کودکان را… زنده زنده در آتش می‌انداختند.
وقتی فکرش را می‌کنی که یک میلیون کودک را کشتند، قتل عام کردند، زنده زنده سوزاندند… یک میلیون کودک، این کودکان حتی بیش‌تر از دیگران قربانی بودند. آلمانی‌ها بزرگ‌تر‌ها را به شیوه‌های گوناگون گول می‌زدند تا آنها را بدون این که خبردار شوند بکشند. اما کودکان… آنها را به جای هدف به هوا می‌انداختند و با تیر می‌زدند. گاهی کودک کوچکی را از آغوش مادر می‌ربودند و او را زنده زنده دو تکه می‌کردند. در سال ۱۹۴۴، آنها را… کودکان را… زنده زنده در آتش می‌انداختند. آن روزها نازی‌ها بسیاری را می‌کشتند، یهودیان مجار را، یهودیان هم‌میهن مرا، آن قدر زیاد که یک میلیون کودک را سوزاندند، زنده زنده کودکان را سوزاندند. تصور کنید»….
… جنبه ترسناک هولوکاست این است که حتی قاتلان هم انسان بودند….هولوکاست زمانی شروع نشد که آلمانی‌ها یهودیان را جمع کردند و در ارودگاه‌های مرگ به اتاق‌های گاز فرستادند. هولوکاست در قلب مردم شروع شد. … انسان در انظار عمومی نمی‌میرد، مرگش به خود او تعلق دارد. در حین جنگ مرگ را همه جا می‌دیدی، با اجساد می‌خوابیدی. وقتی مرگ به امری عادی بدل می‌شود، حتی نگاه هم نمی‌کنی. مدتی طول کشید تا همه بازماندگان آن احساس خاص دوباره مرگ را بازیابند و آن حال مقدس و ضد مقدس. ولی ویژه را که مگر پیش از آن القا می‌کرد دوباره به آن نسب دهند.»
و بالاخره سیمون ویزنتال می‌گوید: میان انتقام و عدالت تفاوت بسیاری است. برای برقراری نظم و تفاهم، باید با نفرت بجنگیم. انتقام را به فراموشی بسپاریم و برای عدالت مبارزه کنیم.»
در«فرمان پیشوا» رودالف هس فرمانده آشویتس می‌نویسد:… من و آیشمن در مورد روش‌های گوناگون نابودسازی گفتگو کردیم. تنها راهش اعدام با گاز بود، زیرا ابداً امکان نداشت با شلیک گلوله شمار زیادی از افرادی را که انتظار داشتیم، از بین ببریم و این کار بار سنگینی هم بر دوش افراد اس اس می‌گذاشت که اجرای اعدام‌ها را به عهده می‌گرفتند به ویژه این که بین قربانی‌ها، زن و بچه هم بود.»…
… به عنوان یک پزشک نامی جز بیماری به «نفرت‌ورزی» نمی‌توانم بدهم. یک بیماری روانی – اجتماعی. بیماری که تأثیرش فقط بر «دیگران» نیست. شخص نفرت‌ورز از عواقب سوء آن در امان نمی‌ماند….

Nature and Nostalgia
in the Poetry of Nader Naderpour
Rouhollah Zarei & Roger Sedarat
Cambria Press. Amherst, New York
طبیعت و نوستالژی در اشعار نادر نادرپور
روح اله زارعی، راجر صدارت
چاپ کمبریا، نیویورک
پروفسور راجر صدارت در کویین کالج نیویورک ادبیات آمریکایی و خاورمیانه را تدریس می‌کند. از وی تا به حال چند کتاب درباره تاریخ شعر در آمریکا و مجموعه شعر و کتابی هم به نام Haji as Puppet (حاجی در نقش عروسک خیمه شب‌بازی) به چاپ رسیده است.. پروفسور صدارت تا به حال موفق به دریافت چند جایزه ادبی شده است.
روح‌اله زارعی استادیار انگلیسی در دانشگاه یاسوج ایران است و دکترایش را از دانشگاه «اسکس» انگلستان دریافت کرده است. دکتر زارعی ترجمه‌های زیادی به فارسی دارد.
نادر ناردپور، شاعر بنام ایران، که زندگی‌اش در غربت و هجرت پس از انقلاب در آمریکا در سال ۲۰۰۰ به پایان رسید، متولد سال ۱۹۲۹ است.اولین مجموعه اشعارش در دهه ۱۹۴۰ به چاپ رسید. او در اواخر دهه ۱۹۶۰، انجمن نویسندگان ایران را به کمک یارانش پایه گذاشت و مسؤول بخش ادبی رادیو و تلویزیون ایران بود. پس از انقلاب ابتدا به فرانسه و سپس به امریکا رفت. در سال ۱۹۹۳ جایزه حقوق بشر «هلمن هملت» را دریافت کرد….
در بخش اول کتاب آمده است: «نیما یوشیج (علی اسفندیاری ۱۹۶۰-۱۸۹۶) بنیانگذار شعر نوی فارسی است…. شعرای بزرگی چون احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، فریدون مشیری، و نادر نادرپور سبک و روش شعر نو را دنبال کردند… تکامل و تحول نادر نادرپور به عنوان شاعر، ثابت و مستحکم بود. در دهه ۱۹۵۰، شهرت یافت و در دهه ۱۹۶۰ به اوج شهرت خود رسید. در دهه ۱۹۷۰ اشعارش تحولی جدید یافت و برایش افق تازه‌ای را برای سرودن باز کرد. تحت تأثیر اشعار عاشقانه فرانسوی و شاعر قرن یازدهم منوچهری دامغانی که توصیف و تصویر شاعرانه‌اش از طبیعت مشهور است، قرار گرفت. به خاطر آن که توانست شعر کلاسیک را به شعر نو و تازه ربط دهد. منتقدینش (حقوقی، شعر ۳۸۲) او را «لولا»ی شعر خواندند.
منوچهر آتشی، شاعر نوپرداز معتقد است که نادرپور، فصاحت در سخنوری را از نیما گرفت بدون آن که ساختار شعری را درهم ریزد… اشعارش همه سنجیده، پر از مطالب نو و موزیکال و دلچسب هستند… دو نکته مهم در شعر نادرپور، زبان فصیح و تصورات منحصر بفرد، او را به عنوان یک شاعر فراموش نشدنی، در نسل معاصر خود و نسل آینده خوانندگان اشعارش رقم می‌زند….
نادرپور در شرح حال خودش می‌گوید، من در سال ۱۹۲۹ در تهران به دنیا آمدم. پدر و مادرم از خانواده‌های خوب و قوم و خویش همدیگر بودند. آنها نه تنها به شعر و ادبیات قدیم و نو آشنایی داشتند به شعر و موسیقی علاقه زیادی داشتند. و زبان و ادبیات فرانسه را هم می‌دانستند. پدرم نقاشی می‌کرد و مادرم آلات موسیقی را می‌نواخت. در پنج سالگی دو سال قبل از رفتن به مدرسه، پدرم الفبای فارسی را به من آموخت و مرا وادار به خواندن روزنامه صبحانه «ایران» هنگام خوابیدنش می‌کرد… پدرم مرا وادار به خواندن و از بر کردن اشعار قاآنی، فرخی سیستانی و منوچهری می‌نمود. و این علاقه‌ام را به شعر فارسی و شعر قدیم و نوی فارسی بیشتر کرد. به همین اندازه هم به نقاشی و موسیقی علاقه داشتم. یک روز بارانی بهار، در راه مدرسه به خانه، چند رهگذر را که هنوز قطرات باران روی صورت‌هایشان بود و می‌خندیدند و می‌گذشتند، دیدم و این شعر را که هنوز پس از ۶۰سال تازه است، سرودم:
نسیم خنکی از هر سو وزیدن گرفته است
آسمان قطراتِ شادی را بر صورت مردم می‌نشاند….
«شبی با خویش» در روز سقوط رژیم شاه سروده شده است. تصویر غالب «از صبح دروغین» است که در آن از روشنایی و ظلمت صحبت می‌کند و در آن کوربینی را در چهره مردم کور و ماندن خود در تاریکی و ظلمت به تصویر می‌کشد….
وقتی که در تاریکی مغرب، چراغ خانه‌های دور
لرزان‌تر از زنبورهای کوچک نوزاد-
در لابلای شاخساران لانه می‌سازد،
وقتی که بر زین درختان می‌نشیند ماه
در کوچه‌های شامگاهان اسب می‌تازد
من در پس این پرده نازک
تنهاترین مَردَم
در خانه‌ای خاموش‌تر از خلوت اشباح
غمگین‌تر از آواز می‌خوارانِ شبگردم.
آه ای خداوندان تنهایی!
آه ای خداوندان!
من همنشین وحشت و هم‌خانه دردم،
تنهاترین مَردَم…..
یک سال پس از آن روز، شاعر هنوز در تهران است و مصرانه انقلاب را یک «صبح دروغین» می‌خواند…
امشب، زمین، تمام گناهان خویش را
بدرود گفته است.
زُهد سپید برف، کفر زمینیان را در خود نهفته است.
این سیمگون نقاب، بر چهرهٌ سیاه طبیعت
زیباترین دروغِ جهان است.
امشب، درخت پیر، اندیشه می‌کند که جوان است،
اما، پس از تولد خورشید
اندیشه‌های برفیً او، آب می‌شود.
آیا کدام چشم، زخساره حقیقت پنهان را
مانند آفتاب تواند دید؟
… ای پیر،‌ای درخت!
باران چه گریه‌ای است!
گرییدنی به وسعت اندوه آسمان، بر غفلت زمین،
گرییدنی که صبح دروغین برف را
در شام نوجوانی ناپایدار تو، تاریک می‌کند،
اما، ترا به روشنی دور کودکی، نزدیک می‌کند،
گرییدنی که دیده پیران را
چون چشم کودکانهٌ خورشید
بینایی زلال تواند داد….
آخرین شعر نادرپور در آخرین کتابش به زبان فارسی «زمان و زمین»، شعر «عقرب و عقربک» است که بیشتر درباره مرگ و فنا است… از دوران کودکی‌اش که عقرب در آتش می‌افتاد و شاهد خودکشی‌اش بود، می‌پندارد که عقربه ساعت (عقربک) هم جنین وضعی دارد که شبیه خودکشی است…
در پس شیشهٌ‌باران زدهٌ خاطره‌های من:
حلقه آتش سوزانی است
که شبی، کودک همسایه در جلوخان سرای من
زیر آن کهنه چنار افروخت.
او – که از روز بیابان به شب دهکده برمی‌گشت –
عقربی را که به بازیچه شباهت داشت
لحظه‌ای چند، در آن حلقه‌نورانی:
رقص دشوار هلاک آموخت.
رقص، در همهمهٌ شعله تولد یافت:
عقرب از واهمه مردن بی‌هنگام،
آن قدر بی‌خبر از خویش – میان عطش و آتش –
رفت و باز آمد و لغزید و فرو افتاد
که توانایی خود را همه از کف داد
وز سر خشم و پریشانی، دم انباشته از زهر زلالش را
بر وجود عبث خویش فرود آورد
وز جهان، چشم طمع بردوخت
لاشه‌اش نیز در آن دایرهٌ سرخ درخشان سوخت.

آه،‌ای عقربک ساعت!
– که ترا بی‌خبر از کارِ جهان، هر روز
در پس شیشهٌ شفاف قفس‌مانند
در دل حلقه جادویی اعداد توانم دید-
هرچه سر بر در و دیوار زمان کوبی:
راه ازین دایره تنگ به بیرون نتوانی برد ….
در شعر «طلوعی از مغرب» دوباره به طبیعت تخیلی خود باز می‌گردد، اصل شعر درباره تاریکی و روشنایی است. در آن تصاویر آتش، خورشید، زرتشت همجوار تاریکی و ظلمت و غروب غرب آمده‌اند. شاعر مکرراً  از روشنایی در گذشته یاد می‌کند و تردید دارد که میهن‌اش را روزی دوباره خواهد دید. مشابه این حس در شعر دیگری خطاب به دماوند هم آمده است. نادرپور نوستالژی و آرزوی دیدار مجدد کوه دماوند را دارد.
در سرزمین من، بعد از طلوع خون، خبر از آفتاب نیست
مهتاب سرخی از افق مشرق
بر چهره‌های سوخته می‌تابد
وز آفتاب گمشده تقلید می‌کند
اما هنوز، در پس آن قله‌ی سپید
خورشید در شمایل سیمرغ زنده است
یک روز، ناگهان می‌بینمش که سایه فکندست بر سرم
اکنون درین دیار مسیحایی
بر آستان غربت خود ایستاده‌ام
شب، بر فراز برج کلیساها
تک تک ستارگان را مصلوب کرده است
اما، فروغی از افق مغرب، بر آسمان یخ‌زده می‌تازد
وز دور خاوران را تهدید می‌کند
دانم که این طلوع شفق مانند
از آفتاب گمشده‌ی من نیست
 من شاهد برآمدن آفتاب شب
در سرزمین دیگر و آفاق دیگرم
گویی به ابتدای جهان باز گشته‌ام
وز آن دوگانه آتش آغاز کائنات
در این طلوع تازه یکی جلوه کرده است
اما کدام یک؟
آن شعله‌ای که کیفر دزدیدنش هنوز
منقار کرکسان و جگرگاه دزد را، فرسوده می‌کند؟
آن شعله‌ی شگفت، کز قله‌ی بلند خدایان ربوده شد
تا چون چراغ معجزه‌ای در شب سیاه
فرزند خاک را برساند به صبح پاک؟
یا، آتشی که مایه‌ی فخر فرشته بود
اما گواه خواری انسان گشت؟
آن آتش غرور که شیطان را در سجده‌گاه، دشمن آدم کرد
تا روزی از بهشت، دراندازدش به خاک؟
آیا، از آن دو نور نخستین، کدام را
 در این غروب عمر، توانم دید
آن نور رافتی که فروتافت بر زمین
تا ما به یاری‌اش سفر آسمان کنیم‌؟
یا برق کینه‌ای که ز پهنای آسمان
ما را به تنگنای زمین افکند
تا چون درخت، ریشه درین خاکدان کنیم؟
پاسخ برای پرسش من نیست
وین آفتاب تازه در آفاق باختر
تنها تصوری است ز خورشید خاورم
آه ای دیار دور‌ای سرزمین کودکی من
خورشید سرد مغرب بر من حرام باد
تا آفتاب تست در آفاق باورم
ای خاک یادگار، ای لوح جاودانه‌ی ایام
ای پاک،‌ای زلال‌تر از آب و آینه
من، نقش خویش را همه جا در تو دیده‌ام
تا چشم بر تو دارم، در خویش ننگرم
ای کاخ زرنگار،ای بام لاجوردی تاریخ
فانوس یاد توست که در خواب‌های من
زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن
در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا، همیشه، روشنی توست رهبرم
‌ای زادگاه مهر، ای جلوه‌گاه آتش زردشت
 شب گرچه در مقابل من ایستاده است
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله‌های مه آلوده‌ی زمین
در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی‌غروب، ای مرز و بوم پیر جوانبختی
ای آشیان کهنه‌ی سیمرغ
یک روز، ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
می بینم آفتاب تو را در برابرم
توفیق دکتر راجر صدارت و همکارشان دکتر زارعی را در زمینه هنر و ادبیات خواهانم.

Comments

Comments are closed.

Bottom