Top

بجای «نامه به​ سردبیر» یادداشت یک «یار دیرین»

October 3, 2017 by  

هوشنگ بافکر
درود بر یار دیرین از ما گریخته، که منبر پر هوادار خود را در فیس‌بوک برپا کرده و نوشته‌های شیرینش را با دست و دلبازی به همه هدیه می‌کند. من هم این نوشته‌اش را، به خاطر شما خوانندگان عزیز، دزدیدم و بدون اجازه‌اش برای‌تان منتشر می‌کنم.
شاهرخ احکامی
*****
۱
درود بر شما دوستان و همراهان عزیز،
چند روزی است که گوشی‌ام سوخته، از برادرزاده‌ام خواهش کردم تا گوشی تازه‌ای برایم بگیرد.دیشب زنگ زد که بگوید گوشی را خریده است. قرار شد برای به جا آوردن صله رحم و تجدید دیدار و نیز تحویل گوشی به نزدم بیاید.
آمد و خوش آمد و چه آمدن شادی‌بخشی. سخن کوتاه و در یک کلام و ختم کلام؛ جای همگی شما خالی و بپردازم به اصل داستان.
به شیوه همیشگی دل دادیم و قلوه گرفتیم و زمین و زمان و آسمان را به هم دوختیم. شادمانه بگویم که بسیار خوش گذشت. حالی‌مان نشد که چقدر زود دیر شد، و شب به نیمه رسید و اگر سکوت ناگهانی رستوران‌های چپ و راستی که خانه مارا احاطه کرده‌اند و صدای بوق پایان کار و پایین کشیدن کرکره‌ها، نبود، ما حالا حالا‌ها متوجه گذر زمان نمی‌شدیم. باری دوستان شب خوبی بود مانند سایر دیدارهای‌مان. آخه من و آرتا مرحله عمو وبرادرزاده‌ای را مدت‌هاست که پشت سر گذاشته‌ایم و پله پله به سمت و ساحت دوستی پیش رفته‌ایم.
درسته که او آرتا جان من است و من عموجان او، ولی واقعیت این است که ما دوستان خوبی هستیم برای هم و خیلی خوب یکدیگر را درک می‌کنیم.
دیروقت بود و او هم مسافر راهی و جایی دور. و زمان خداحافظی و گفتن شب خوش، خیر پیش، سفر بخیر و به امید دیدار هرچه زودتر. او به سوی خانه‌اش ومن در پی او برای بدرقه کردنش. هنوز در خانه را کامل نبسته بودم که ماری را در یک قدمی خود دیدم. سرش را بالا گرفته و زبانش را به علامت هشدار و تهدید به حرکت درآورده بود و نیشش را به رخم می‌کشید. نیمی از تنش را برافراشته و به چپ و راست تکان می‌داد و رقص کمر می‌کرد.تا به خودم آیم در یک حرکت ناگهانی و رو به جلو خودش را به آشپزخانه رساند و در زیر یخچال ناپدیدشد.

۲
دیر وقت بود و من هم خسته و مانده، خواب‌آلود و تک‌وتنها در شبی تیره و تار و گرفتار ماری زبر و زرنگ و افسار بریده. شیطون و آماده خیز وبازی و لابد با گزینه قایم‌باشک و بدون نظرخواهی و رضایت من و نیز رعایت قواعد بازی.
با چند خش خش و فش فش آغاز بازی را اعلام کرد. و خودخواهانه توقع داشت که چشمانم را ببندم ولابد تا ده بشمارم وسپس برای یافتنش همه جا را زیرورو رو کنم.
گفتمش، مارجان شرط می‌بندم که راه دوری نرفته‌ای و در پشت یخچال بیتوته کرده‌ای و از همین جا مرا می‌پایی و به ریشم می‌خندی.ولی من وارد بازی‌ات نمیشم.و یکرا ست می‌آیم سراغت. یخچال را جابه‌جا می‌کنم، اگر بودی با احترام دمت را می‌گیرم و به بیرون هدایت می‌کنم. وگرنه همه جا را به رویت می‌بندم و تو ناخواسته خود را در حصری که خواسته من ا ست، گرفتار می‌سازی.
این گفتم و با شتاب در حمام و دستشویی و در گنجه‌ها و دری را که با بقیه خونه راه دارد بستم.و پیش از یخچال ابتدا زیرسینک و گنجه‌ها را جستجو کردم.
دیگه یقین داشتم که این خوش‌خط‌و خال دارد پشت یخچال حال می‌کند. یخچال را بیرون کشیدم تا حدی که پشتش را ببینم. نور کافی نبود. همه چراغ‌ها را روشن کردم و پشت یخچال راتا جایی که ممکن بود به دقت بررسی کردم، ولی شوربختانه ازمار نشانی نبود. به قول پیشینیان، جا تر و از بچه خبر نبود.
یخچال را به سر جایش سر دادم تا در مکان سابقش جا خوش کند. رو به مار کردم و گفتم ببین خودت خواستی!!!! بدون اجازه وارد حریم من شدی، مستانه تهدیدم کردی و کودکانه با من درافتادی و شبم را خراب کردی. پس باش تا صبح دولتت بدمد. این را گفتم و محض احتیاط، باری دیگر همه درها و روزنه و منافذ را بستم، شب بخیر گفتم و در را از پشت سرم بر او بستم. حیونکی نمی‌داند در چه حصاری خود را گرفتار کرده است!!!!
با آشنایی و سابقه درازی که با مار‌ها داشتم خیلی نگران نبودم و تنها نگرانی‌ام این بود که تا آمدن دخترم باید قال قضیه را بکنم.به خودم دلداری می‌دادم که وقتی فردا از خواب بیدار شوم،کلی وقت دارم و می‌توانم پیش از آمدن تارا به این قائله خاتمه دهم. ولی یک نگرانی ته ذهنم لانه کرده بود، و آن اینکه نکند خواب بمانم و یا پس از بیداری قصه مار را از یاد ببرم .از خودم و نگرانی‌ام خنده‌ام گرفت و رفتم که بخوابم. سر بر بالین گذاشتم و تا صبح آرام و یک نفس خوابیدم….
صبح زود بیدار شدم و برحسب عادت قرص آسپرین و ویتامینم را برداشتم و رفتم سراغ ناشتا، شیر و قهوه و یک کف دست نان و پنیر را خوردم. قرص‌ها را با کمک کمی آب قورت دادم و سپس بی‌اراده رفتم پی تابلتم.
مدتی مهمان دنیای مجازی بودم و چنان مجذوب و مشغول شدم که داستان مار بی‌ا ختیار و به کلی فراموشم شد.
هنگام ور رفتن با تابلتم احساس غریبی داشتم و چیزی ذهنم را قلقلک می‌داد و به قول معروف عرف در پوست خودم نمی‌گنجیدم. همه دانید که این روزها از چهارسو با خبرهای ناخوش و کردارهای ضدبشری و کشت‌وکشتارهای بی‌رحمانه مردم بی‌گناه روبه رو هستیم و انسان باید مانند همچون منی پوست کلفت باشد که از غصه دق نکند و حواسش پرت نشود.
القصه پیشین نزدیک بود و فکر نهار این شکم بی‌هنر پیچ پیچ، مرا به آشپزخانه کشاند. آماده کردن نهار دشوار نبود و زود سر و ته‌اش را به هم آوردم و پاسخ کوبنده‌ای به این بی‌هنر دادم. هنگامی که او به تلاطم و پیچش افتاد، فرصتی دست داد تا ذهن ناهشیارم جرقه‌ای بزند و به یاد دیشب و ماجرای مار بیفتم. بسیار خوشحال شدم از این که می‌توانم پیش از آمدن تارا دفع شر کنم و خانه را از وجود این مهمان ناخوانده خالی کنم.

۳ و پایان ماجرا
به سرعت به انباری رفتم و تِه دسته بلند را که با نخ‌های کلفت و پر پشت پنبه‌ای ساخته شده، برداشتم و رفتم تا از مزاحم شب پیش سر بزنم. فکر نکنید که می‌خواستم سر این مار مهاجم را با پنبه ببرم و خودم را از این گرفتاری رها سازم. نه والله نه بالله چنین نبوده ونیست. بلکه هدفم از انتخاب این وسیله این بود که به هنگام مهار کردن مار ناشی و شاید هم عاشق و شکست‌خورده ودور از یار ودیار،او با کمترین آسیبی روبرو گردد.
نخست از باب دوراندیشی و آسودگی خیال و سپس از باب احتیاط در را به آهستگی باز کردم وسریع آن را پشت سرم بستم. نگاهی به دور و بر انداختم. همه چیز آرام بود و از مار نیز نشانی نبود. نباید وقت تلف می‌کردم، چون ممکن بود هر آن دخترم سر برسد ومن میل نداشتم چنین شود.
فوری دست به کار شدم با هدف یافتن مار.نخست بدون سروصدا زیر مبل‌ها و تختخواب و گوشه و کنار سالن را جستم و سپس وارد آشپزخانه شدم و گنجه‌ها و زیر واطراف سینک را نگاه کردم. مانده بود این یخچال بی‌مثال،و همه امیدم به این منبع سردی ویخ بود. یقین داشتم که مار در جستجوی گوشه‌ای دنج و گرم با رغبت به پشت یخچال پناه می‌برد و باید باری دیگر به دور یخچال بگردم و از او کمک بخواهم.
یخچال را با دقت و ظرافت بیرون کشیدم و موتور و شبکه لوله‌های مسی و سیم‌های گوناگونش را از نظر گذراندم. شوربختانه بازهم چیزی ندیدم.برای مشغول کردن خود، پشت یخچال و پیرامونش را که پر از گرد و خاک بود با تِه تمیز کردم و پارکت را برق انداختم و جناب یخچال را با احترام به سرجایش سر دادم .داشتم گردروبی آشپزخانه را ادامه می‌دادم، و لی بیشتر در فکر راه چاره بعدی بودم. در حقیقت مانده بودم چه کنم؟ و ناخواسته وقت تلف می‌کردم!!
در این واویلای سکوت و بی‌تصمیمی صدای ماشین تارا مرا به خود آورد.پشت در کمین کردم و ندا دادم که ماری در خانه لانه کرده است و تا من در باز می‌کنم، با احتیاط داخل شود تا بتوانم بدون معطلی در را ببندم.
تارا نگران شد و من خلاصه و مفید داستان مار را بیان کردم. به من زل زد و پرخاشگرانه گفت و تو هم دیشب با بودن مار رفتی و گرفتی خوابیدی؟ گفتم خب بعله. گفت واقعاً که!!! از این همه بی‌خیالی و خونسردی!!!پاسخ ندادم. بابا جون چرا آتش نشانی را خبر نکردی؟ چرا خونه موندی؟ چرا همسایه‌ها را بیدار نکردی؟ و خیلی چراهای دیگر.
گفتم دخترم آرام بگیر! تو می‌دانی که من و مار همیشه با هم کنار آمده‌ایم. شلوغش نکن، بگذار با خونسردی و آرامش به فکر راه حل باشیم
گفت مطمئن هستی که همه جا را گشته‌ای؟ گفتم بله .تنها جایی را که نگشته‌ام گنجه کفش و لباس‌های توست. گفت یخچال را دوباره بیرون کشیده‌ای. گفتم بله زیرش را نیز ته کشیده‌ام. گفت من که عمراً به گنجه لباس‌هایم دست نمی‌زنم. و محاله داخل گنجه را بجورم و خواهش می‌کنم تو هم نگرد. شاید با سمپاشی بتوانند او را از مخفیگاهش بیرون کنند.
ضمن حرف زدن با من به یخچال نزدیک شده بود، در یخچال را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت و در ش را بست.سپس یواش یواش آنرا بیرون کشید. هرچه گفتم بابا جون من دوبار همه جای یخچال را گشته‌ام ولی مار را ندیدم. واین سومین بار است که این بی‌زبون جابه جا می‌شود. من گرم سخن بودم که او را قانع کنم که دنبال مار در یخچال نگردد و او خم شده بود تا پشت یخچال را دید بزند به امید یافتن مار.
دیدم ناگهان کمی از یخچال فاصله گرفت و همزمان فریاد زد بابا او اینجاست، و با انگشت به پشت یخچال اشاره می‌کرد. فوری جلو رفتم پشت یخچال را نگاه کردم و به جایی که تارا اشاره کرده بود خیره شدم در نگاه نخست چیزی ندیدم، ولی مار از سر و صدای ما و نیز تقه‌هایی که به یخچال می‌زدم، انگاری کمی جا به جا شد.گفتم دارم می‌بینمش.
چنان استتارش ماهرانه بود که دوبار از چشم من خودش را مخفی کرد بود، ولی بار سوم دستش رو شد. یاد این کلام افتادم که در خردی و کودکی به هنگام شکار ملخ زمزمه می‌کردیم. یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، آخر بدستی ملخک. مار هم به نوعی دیگر به ما فهماند تا سه نشه بازی نشه.بار سوم بود و آغاز بازی و شاید هم پایانش. باید کاری می‌کردیم که مار از پشت یخچال خارج شود. مانند کلاف دور خودش پیچیده بود و تکان نمی‌خورد. من مترصد بودم تا در فرصتی مناسب دمش را بگیرم و مار را به دور از خانه ببرم
دخترم با داد و فریاد و نیز خواهش و تمنا مرا از این کار خطرناک، به قول خودش باز‌می‌داشت. ناگزیر به ته متوسل شدم و تلاش کردم با فشار به سر وتنه مار او را وادار کنم تا از مخفیگاه خارج گردد ناگهان تکان خورد و اندکی سرش را بالا گرفت.
تارا همچنان مراقب من بود و هشدار و انداز‌های مکررش مار را عصبی کرده بود و تمرکز مرا نیز به هم زده بود. چون هنوز در فکر تلفن زدن به آتش نشانی بود. او با تمام وجودش هوای مرا داشت و من نیز همه حواسم به مار بود که در نرود. یکی دوبار تا نیمه از یخچال بیرون آمد، ولی چون در جهت دلخواه ما نبود جلویش را با تِه سد کردم و او دوباره به پشت یخچال رفت.
به تارا پیشنهاد کردم که یخچال را تا دم در هل بدهیم .به طوری که پشت یخچال رو به بیرون باشد و مار بتواند به سمت باغ برود همین کار را هم کردیم. با ته به مار فشار می‌دادم و او بالاخره به حرکت در آمد. ولی بی‌عقلی کرد و از درز چارچوب در و با فشار زیاد دوباره راهی آشپزخانه و راهی جای یخچال شد. مهلت ندادم و راهش را سد کردم و دوباره و آرام آرام او را به خارج هل دادم او هم چاره را در پناه بردن به پشت یخچال دید و باری دیگر به پناهگاه خویش رفت
این بارمن ازسمت مناسب مار را تحت فشار و در تنگنا گذاشتم. تابه حال بی‌عقلی کرده بود و به جای رفتن توی باغ مرتب رو به آشپزخانه می‌رفت. ولی خوشبختانه بار آخر غریزه‌اش چربید و با هدایت تِه دسته دراز رو به باغ خزید و من هم همچنان او را بدرقه می‌کردم تا در زیر درختان و گیاهان ناپدید شد و داستان با سرانجامی خوش پایان گرفت. ولی تارا از ترس این که مبادا سرو کله جفتش پیدا شود، شب را در رختخواب مادرش به روز رساند. و هنوز هم احتیاط می‌کند.
خنده‌دار این که تارا در بحبوحه درآویختن ما با مار دوربین گوشی‌اش را روی مار و یخچال زوم کرده بود، وقتی از رفتن مار یقین حاصل کرد با خوشحالی دوربین را به کار انداخت تا فیلم مستند داستان را به ما نشان دهد
فکرش را بکنید طفلی در اثر هیجان دکمه دور بین را عوضی فشار داده بود و این گونه شد که نشد داستان مار مستند بشود و در عوض رضایت دادیم که مکتوبش کنیم که شد و اکنون در معرض دید شماست.

Comments

Comments are closed.

Bottom