Top

گفتگویی با یک زوج موفق دکتر ناهید و دکتر هوشنگ گیلگ

December 22, 2017 by  

 شاهرخ احکامی

چند سالی است که قصد مصاحبه با این عزیزان را داشتم و منتظر فرصت مناسبی بودم. تلاش فرهنگی، اجتماعی و انساندوستانه‌ این زوج نمونه، سرمشق بسیاری از کسانی است که آنها را از نزدیک می‌شناسند. دکتر ناهید و هوشنگ گیلک، همچنین پدر و مادر شایسته‌ای هستند که خانواده‌ی مثال‌زدنی آنها نتیجه علاقه، دلسوزی و خردمندی آنهاست. دراین گفتگو با رمز و رازهای موفقیت آنها آشنا می‌شویم.
شاهرخ احکامی

خانم دکتر،
با شما شروع می‌کنیم و دوران کودکی، مدرسه و محیط خانوادگی‌تان.

من در تهران در آغوش پدر و مادری مهرپرور، دانش‌پژوه و هوشمند متولد شدم. منزل ما در خیابان امیریه، کوچه مهدیه بود، که درآن زمان از محله‌های معتبر تهران بود. خانه بزرگی بود با اطاق‌های متعدد و باغی بزرگ. این منزل قوام‌الدوله از شاهزادگان قاجار بود، که پدرم با اشتراک دو برادرشان خریده بودند. پس از آنکه تعداد افراد خانواده‌ها اضافه شدند، مجبور به فروش آن خانه شدند و سه برادر در باغشاه، خیابان بیست متری شعاع‌السلطنه هر نفر قطعه زمینی را خریده و منزلی ساختند…. در شش سالگی در تنها کودکستان موجود، به نام «مهد کودک تربیت» ثبت نام شدم.  با کمال ذوق و شوق همراه خواهرم که یک سال از من بزرگ‌تر بود و در کلاس اول درس می‌خواند به کودکستان می‌رفتم، بویژه خاله بسیار مهربان من، آموزگار کلاس ما بود. خوشحالی من از رفتن بدان کلاس قابل توصیف نیست. سومین روزی که همراه خواهرم به مدرسه رفتم، وسط روز اعلام کردند که از سوی اعلیحضرت رضاشاه دستور آمده که تمامی مدارس تربیت باید بسته شود. بنابراین ما را با چشم گریان روانه منزل کردند. این ضربه بزرگی بود که به روان دو کودک خردسال در اولین فرصت‌های آموختن وارد آمد.  پس از چندی در همسایگی ما دبستان مختلط بزرگمهر تأسیس شد. این اولین بار بود که پسر و دختر را در یک کلاس نام‌نویسی می‌کردند. دبستان در یک خانه مسکونی نسبتاً قدیمی بود و خانم مدیر خشمناک و بی‌رحمی داشت. لبخند او را هیچکس ندیده بود.
خواهرم را برای کلاس اول اسم‌نویسی کردند، اما کودکستانی برای من وجود نداشت. من هنوز هفت سال نداشتم، روزها بی‌تابی می‌کردم که پیش خواهرم باشم. با این خواهرم که فقط پانزده ماه از من بزرگ‌تر بود، انگار باهم دوقلو بودیم. مادرم از مدرسه درخواست کرد که مرا به عنوان مستمع‌آزاد در کلاس خواهرم بپذیرند،…. آنچه آموزگار به شاگردان می‌آموخت، من نیز یاد می‌گرفتم. در پایان سال من هم امتحان دادم و با نمره عالی قبول شدم، ولی چون هنوز هفت سالم نشده بود، بناچار باید مجددا به کلاس اول می‌رفتم، بی‌انصافی محض.
خانم مدیر و معلم‌ها بی‌نهایت متعصب و سخت‌گیر بودند و بسیار خرده گیری می‌کردند و آزار و اذیت ‌شان نسب به ما بکلی بی‌پایه و اساس بود. ما بهترین دانش آموزان کلاس و مطیع مقررات بودیم. پدر و مادر در جستجوی دبستان دیگری در محله‌های مختلف بودند. اما چون به منزل ما نزدیک نبود ما را نمی‌پذیرفتند.
از کلاس پنجم پسران از ما جدا شدند. در همان تابستان من دچار بیماری پاراتیفوئید شدم که به سبب نبودن وسائل درمانی بینهایت توانائی بدنی خود را از دست دادم. در همین هنگام آتش جنگ دوم جهانی به ایران سرایت نمود و کشور ما توسط نیروهای انگلیسی و روسی اشغال گردید. تهران مورد بمباران قرار گرفت و ما روزگار بسیار سختی را گذراندیم.  سیکل اول دبیرستان را در مدرسه نوباوگان از آموزگاران دانا، مدیر مهربان و با تدبیر برخوردار بودیم. این دبیرستان متأسفانه دارای رشته‌های علمی برای ادامه تحصیل دختران نداشت. فقط رشته فنی داشت که به دختران در دو سال خانه‌داری و آشپزی و خیاطی آموزش می‌داد. آرزوی من ادامه تحصیل بود و قرار بود به دبیرستانی که دارای رشته علمی باشد بروم. در اینجا با مخالفت مدیر مدرسه روبرو شدم. او صلاح نمی‌دید که دختران ادامه تحصیل بدهند. به همین دلیل مدارک تحصیلی مرا برای ثبت نام در دبیرستان دیگر نمی‌داد. خانم مدیر می‌گفت، مگر نمی‌خواهی ازدواج کنی، پس تحصیل در رشته علمی برای تو بی‌معنی است. در پاسخ ایشان گفتم که من پانزده سال دارم و الان بهیچوجه در فکر ازدواج نیستم. از کودکی آرزو داشته‌ام که پزشک شوم و سعی می‌کنم که به مقصود خود برسم. بالاخره بهر ترتیبی بود مدارک را گرفتم و در دبیرستان نوربخش در خیابان حافظ، بدون هیچ گرفتاری در رشته علمی نام‌نویسی کردم. دبیرستان نوربخش، مؤسسه‌ای بود نوبنیاد با ساختمان جدید و مجهز. بانو‌هاجر تربیت، فردی با کفایت و لیاقت و پس از ایشان خانم دکتر زهرا خانلری مدیریت مدرسه را به عهده داشتند. خانم دکتر فرخ‌روی پارسا در آن زمان شاگرد دانشکده پزشکی و در عین حال علوم طبیعی را درس می‌داد. محیط دبیرستان خیلی آزاد و اکثر دانش‌آموزان با دوچرخه به مدرسه می‌آمدند و بیشتر آنها از طبقه مرفه آن زمان بودند. دیپلم‌ام را از آن مدرسه گرفتم و خود را آماده کنکور دانشکده پزشکی نمودم.
محیط خانواده ما بسیار جالب و متشکل بود از پنج خواهر و یک برادر. تمامی ما با یکدیگر دوست بسیار صمیمی بودیم. پدر و مادر مان کوشش‌شان بر این بود که ما بتوانیم مدارج کامل تحصیلی را تا منتهی درجه تکمیل نمائیم. آنان از هیچ کمکی در این مورد فروگذار نبودند. خانه ما بر پایه مهر و محبت بنا شده بود. به موازین اخلاقی بسیار معتقد و پایبند بودند. زندگی ما پر معنی و پدر و مادر که خود دائم در خدمت نوع بشر بودند ما را به خدمات انسانی تشویق می‌کردند.

دوران دانشگاه را چطور گذراندید و چرا رشته پزشکی را انتخاب کردید؟

در کنکور سال اول من در ردیف رزرو پزشکی قبول شدم و بدون تعمق آنکه اندکی صبر کنم تا وارد دانشکده پزشکی گردم، در دانشکده داروسازی نام‌نویسی کردم. در آن یک سال مطالب زیادی آموختم که در دانشکده پزشکی مورد استفاده‌ام قرار گرفت. سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کردم و در دانشکده پزشکی تهران، که در آن زمان تنها داشکده پزشکی در کشور بود، قبول شدم و از وجود استادانی چون پروفسور عدل و دکتر مهدی آذر، دکتر اقبال و دکتر آرمین بهره‌مند شدم.
در تابستان ۱۹۵۳، در دوره مالاریالژی که در لابوراتوار انگل‌شناسی تشکیل می‌شد، شرکت کردم و در آنجا از شخصیت بی‌نظیر دکتر شمس‌الدین مفیدی و معلومات سرشار دکتر آموزگار که مهندسی بهداشت را تدریس می‌نمودند، بهره‌مند شدم. پس از تکمیل دانشکده پزشکی، به شکل نیمه وقت در آزمایشگاه انستیتو مالاریالژی برای طرح مبارزه با مالاریا استخدام شدم. جهت بررسی محل‌های مالاریاخیز و کشف آب‌های راکد و جمع‌آوری نمونه‌های پشه آنوفل به دهات اطراف تهران می‌رفتم. طریقه کار انستیتوی مالاریالوژی طوری بود که در مدتی کوتاه، چند سال، مالاریا تقریباً در کشور ریشه‌کن شد. این پیشرفت را مرهون جدیت و خدمات دانشمند بی‌نظیر، دکتر مفیدی باید دانست.  روزی در زمان کارورزی در بیمارستان حمایت مادران، نوزادی داشت با پرزانتاسیون فاسیال به دنیا می‌آمد. نوزاد به علت طولانی بودن تولد با سر و صورت کبود به دنیا آمد و حرکات تنفسی نداشت. من که هرگز با چنین موقعیتی برخورد نکرده بودم، نمی‌دانستم چاره چیست؟ خانم‌های ماما پاهای نوزاد را گرفته و با شدت تمام تاب می‌دادند ولی کودک بی‌گناه هرگز به زندگی بازنگشت. آن روز بود که تصمیم گرفتم تخصصی بگیرم که بتوانم در این موارد کمک کنم.

از دوران تخصص و بازگشت‌تان به ایران بگویید.

پس از اتمام دوره‌های کارورزی در دانشکده پزشکی تهران، درخواست‌هائی برای کارورزی در بیمارستان‌های معتبر آمریکا فرستادم. نزدیک به پنجاه بیمارستان بود. ولی چون دوره تطبیقی را در آمریکا طی نکرده‌ بوم، از همه آنها نامه‌های عدم پذیرش دریافت کردم. تا اینکه روز شش مارچ ۱۹۵۶ تلگرافی از بیمارستان کمبریج‌سیتی در ایالت ماساچوست به دستم رسید که خبر پذیرشم را داشت. تا آن روز معنی جدا شدن از خانواده و محیط خانه را نمی‌دانستم. به همین دلیل ناگهان شوک عجیبی به من دست داد و درد جدائی و رفتن به سوی سرنوشت را احساس کردم.
از آمریکا چیزی نمی‌دانستم، مگر زبان انگلیسی که در دبیرستان خوانده بودم. تلگرافی به بیمارستان جواب دادم که پذیرش آنان را با کمال میل می‌پذیرم. در اواخر ماه اپریل تقاضانامه کامل بیمارستان را دریافت نمودم که محتوی هیچگونه راهنمائی برای رسیدن بدان دیار نبود. من بدون هیچ آگاهی در ۲۵ ماه جون ۱۹۵۶ وارد فرودگاه بوستون شدم. آن زمان تعداد ایرانیان ساکن آمریکا محدود بود و آشنائی نداشتم که مرا یاری دهد. نخستین سال در آمریکا، بدون اغراق یکی از سخت‌ترین سال‌های زندگی من بود. همه چیز برایم ناآشنا بود انگار که وارد کره مریخ شده بودم. خوشبختانه بزودی دوستان آمریکائی زیادی پیدا کردم که به یاری من آمدند. تعداد زیاد بیماران منجر به خستگی جسمی و روحی زیاد می‌شد. پس از چند ماه بطور قطع تصمیم گرفتم که رشته بیماری‌های کودکان را انتخاب کنم. در بیمارستان «بوستون سیتی» تحت نظر دکتر «سیدنی گلیس» که استاد مسلم بیماری‌های کودکان، و در معلومات و تجربه بی‌نظیر بود پذیرفته شدم. پس از آن دوره با توصیه ایشان در بیمارستان کودکان «سین سیناتی» رزیدانسی را ادامه دادم.
در آنجا بود که تحت نظر دانشمندان بزرگ وقت چون دکتر «بن لندینگ» و دکتر «سیبین» و دکتر «وارکنی» دوره رزیدنسی را به پایان رساندم. چون به دکتر محسن ضیائی قول داده بودم که با ایشان در دانشکده پزشکی شیراز و بیمارستان نمازی همکاری خواهم کرد، در نتیجه تحت نظر «بنیاد ایران در نیویورک» به شیراز رفتم.

از کارتان در ایران و همین‌طور آشنایی با دکتر گیلک برایمان بگویید؟

بیمارستان نمازی شیراز برای من پر غوغا بود. روز پس از ورودم به شیراز، دکتر ضیائی با قرار قبلی به مسافرت رفتند و من یکه و تنها بدون آنکه با وضع بیمارستان هیچ آشنایی داشته باشم، مشغول کار شدم. کار بیمارستان و آموزش دانشجویان پزشکی و انترن‌ها و رزیدنت‌ها، و تدریس در مدرسه پرستاری، کاری سخت و کمر شکن بود. ولی از جهت که در یک مرکز مجهز، که بی شباهت به تشکیلات آمریکا نبود، کار می‌کردم بی‌نهایت خوشحال بودم. بیماران مختلف از ممالک اطراف خلیج فارس و استان‌های مختلف ایران و حتی تهران به این مرکز مراجعه می‌کردند. برای من لذت بخش بود که بیمارانی را که سالیان دراز از بیماری مبهمی رنج می‌بردند بتوانم تشخیص داده و درمان کنم.  برای تدریس روز بعد می‌بایست تا ساعت‌ها پس از نیمه شب در دفترم می‌ماندم و مطالعه می‌کردم. از آنجائی که تدریس به زبان انگلیسی بود، و هنوز شاگردان آن طوری که باید به زبان آشنائی نداشتند، باید از این نظر هم به آنان کمک می‌کردم. هفته‌ای چند روز هم باید به دانشگاه می‌رفتم و به دانشجویان پزشکی در کلاس‌های مختلف تدریس می‌کردم. بعلت نبودن استادان کافی، قرار بود برخی از موازین علوم اساسی را نیز به دانشجویان درس بدهم.
یک سال بدین سان سپری شد. در تابستان بعد، دکتر ضیائی جهت تهیه کتابی در رشته بیماری‌های کودکان که با شرکت تعداد زیادی از پزشکان متخصص تهیه می‌شد به آمریکا سفر کرد. در آن زمان مسؤولیت تمام کارها به عهده من افتاد و روز و شب با کمال جدیت به کار تدریس و درمان مشغول بودم.
هفده اگوست ۱۹۶۰ دکتر هوشنگ گیلک، که از سوی بنیاد ایران درنیویورک جهت تدریس در بیمارستان نمازی و دانشگاه استخدام شده بود، به شیراز وارد شد. ایشان متخصص آندوکرینولوژی بودند و من در مورد بیماران آندوکرین با وی مشورت می‌کردم. این آشنائی بتدریج به دوستی و سپس به ازدواج ما منجر گردید.

گفتگو با دکتر گیلک

دکتر لطفاً شما هم از دوران کودکی، تحصیل و خانواده‌تان شروع کنید.

در ۲۶ فروردین ۱۳۰۷ در شهر رشت به دنیا آمدم. زمانی از دوره کودکی را در آن شهر گذراندم. پس از انتقال پدرم به بانک ملی تهران، خانواده ما به تهران کوچ کرد. مدتی در حوالی محله پامنار و سرچشمه زندگی می‌کردیم. دوره ابتدایی را در دبستان امیر معزی تهران گذراندم. خاطره خوبی از آن زمان دارم. بویژه در سال آخر، آموزگار ریاضیات ما، آقای پاکدامن، مرا در زمان غیاب آموزگاران کلاس‌های پنجم و چهارم برای تدریس حساب و هندسه به آن کلاس‌ها می‌فرستاد که برای من بسیار پر ارزش بود.
پدرم به سبب آشنائی به زبان‌های خارجی، از همان زمان آموختن زبان فرانسه به من آغاز نمود. که در دوره دبیرستان (دبیرستان ایرانشهر تهران) نیز آن را ادامه و گسترش دادم. در آخرین سال دبیرستان، سال سوم و پایانی دوره زبان فرانسه را در انستیتوی فرانکو-ایرانیان می‌گذراندم تا در پایان آن سال، بتوانم لیسانس زبان فرانسه را از دانشگاه سوربن بگیرم. این دوره بسیار سنگین و شامل کلاس‌هائی چون تاریخ ادبیات کلاسیک فرانسه، تاریخ ادبیات مدرن فرانسه و تاریخ تفکر و اند یشه فرانسه را می‌شد. ولی متاسفانه دو یا سه ماه پس از پذیرش در دانشکده پزشکی، نتوانستم آن را ادامه بدهم و مجبور شدم از گرفتن لیسانس زبان فرانسه منصرف گردم.
دوره دبیرستان من با اشغال کشور به دست متفقین، روسیه و انگلیس و اندکی بعد آمریکا همزمان بود. دوره‌ای بسیار ناراحت کننده و همراه با گرفتاری‌های فراوان و گذراندن چند سالی زیر یوغ مهاجمین خارجی. در عنفوان جوانی باید ستم‌ حضور بیگانگان و قحطی، و گرفتاری‌های وجود قوای خارجی در کشور خود را تحمل می‌کردیم.

از تحصیلات عالی خود بگویید.
چه شد که رشته پزشکی را انتخاب کردید؟

علاقه‌ای به رشته پزشکی نداشتم و دلم می‌خواست دانشکده فنی بروم و بیوشیمی بخوانم. این را مدیون پدرم هستم که با آشنایی که با روحیه من داشتند، پیشنهاد نمود که به دانشکده پزشکی بروم. قرار شد اگر در کنکور دانشگاه تهران موفق نشدم، برای دو سه سالی به پاریس بروم و اگر نتوانستند خرج تمام دوره تحصیل مرا در آنجا بپردازند، در سال سوم یا چهارم به تهران برگردم. خوب بخاطر دارم که شادروان مادرم گفتند:«من حاضر نیستم که پسرم مرتباً جابجا شود، اگر لازم باشد من مهریه خود را، که شش دانگ زمین کشاورزی برنج بود، می‌فروشم تا پسرم بتواند تحصیلاتش را در فرانسه بپایان برساند.» در این لحظه از داشتن چنین پدر و مادری بسیار احساس غرور کردم ولی تمام سعی خود را کردم تا در کنکور دانشکده پزشکی تهران پذیرفته شوم که خوشبختانه موفق شدم.
فکر می‌کنم سال سوم دانشکده بودم، که قرار شد از دانشجویان سالی حدود صد و خرده‌ای تومان شهریه گرفته شود. این امر باعث تشنج زیادی گردید که رؤسای دانشکده مجبور به تغییری در آن شدند و شرایطی گذاشتند که واجدین آن شرایط، از پرداخت شهریه معاف می‌شدند. یکی از شرایط این بود که اگر دانشجوئی در یکی از امتحانات نهائی جزو ده نفر اول در شهر خودش شد از پرداخت شهریه معاف شود. خوشبختانه من هم جزو آنهایی بودم که تا پایان دوره تحصیلی از پرداخت شهریه معاف شدم، این کمک بزرگی بو د به پدرم.

تخصص را کجا گذراندید و کی به ایران برگشتید؟

در مهر ماه ۱۹۵۳ دوره کارورزی‌ را در تهران به پایان رساندم و قرار شد که از ماه جولای ۱۹۵۴ برای انترنی به آمریکا بروم. در کنکور انترنی جز چند نفر اول شدم. دوره کارورزی من در تهران همانطور شد که می‌خواستم. دوره تخصصی را با پروفسور شمس، دوره جراحی را با پروفسور عدل و آخرین دوره را که داخلی بود با دکتر معتضدی گذراندم.
در آمریکا سال کارورزی عمومی را در بیمارستان شهری بینگهامپتن نیویورک گذراندم. برای رزیدنسی به دانشگاه بیلور در هوستون – تکزاس رفتم. سه سال دوره بیماری‌های داخلی را دیدم و در دوسال آخر فلوشیپ بیماری‌های غدد و دیابت را به من دادند. در این زمان با دو شخصیت بزرگ آشنا شدم و با آنان کارکردم. دکتر روژه گیلمن و دکتر آندرو شالی اساتید فیزیولوژی دانشگاه بیلور که هر دو بعداً جایزه نوبل را دریافت داشتند. کاوش‌های ما درباره داروهای خوراکی بیماری قند و متابولیسم مواد هیدروکاربن در مجلات پزشکی وقت به چاپ رسید.
من نخستین ایرانی بودم که انرژی اتمی آمریکا اجازه داد در کلاس دانش هسته‌ای در پزشکی و رشته‌های وابسته، شرکت نمایم. دوره بسیار فشرده‌ای بود که فیزیک و شیمی و حساب را هم شامل می‌شد. این دوره را با موفقیت به پایان رساندم و گواهی مربوط به من اعطا گردید.
در سال ۱۹۵۹ برای فلوشیپ در آندوکرینولوژی به دانشگاه ویرجینیا رفتم. در آن سال از طرف بنیاد ایران با من تماس گرفتند و مرا برای تدریس در دانشگاه شیراز و کار در بیمارستان نمازی دعوت کردند. و گفتند دکتر مهران مدیر بیمارستان نمازی در واشینگتن است و بسیار مایل است که با من گفتگو داشته باشد.
در مصاحبه به من گفتند با توجه به تخصصی که دارم، رتبه شش دانشیاری را از سوی دانشگاه به من خواهند داد و وسایل کامل برای ایجاد آزمایشگاه غدد در اختیارم خواهند گذاشت و وعده و وعید زیاد. بعداً دریافتم که تمام آن وعده‌ها دروغ بود و بیمارستان حتی یک کتابخانه قابل ارزش نداشت.
در نخستین روز ورود به بیمارستان نمازی، و در هنگام گذشتن از محل کتابخانه، معاون داخلی بیمارستان مرا به خانم دکتری با تعدادی کتاب زیر بغل که داشت از آنجا خارج می‌،شد معرفی نمود. خانم دکتر ناهید توفیق، متخصص کودکان. دو روز بعد، دکتر توفیق در مورد بیماری کودکی که ایشان فکر می‌کردند مبتلا به بیماری غددی نادری است، از من نظر خواستند. بیمار را دیدم، تشخیص ایشان کاملاً درست بود. این مشورت آغاز آشنایی ما بود که بزودی منجر به نامزدی و در طول چند ماه ازدواج گردید.
در شیراز تا زمانی که اساتید آمریکایی در رأس کارها بودند، همه چیز نسبتاً از روی قانون انجام می‌گرفت. از اواخر ۱۹۶۱ بیشتر آنها به آمریکا برگشتند و کار به دست هم‌میهنان ایرانی افتاد. سردمداران و کاسه‌لیسان بساط نفاق و دو دستگی بین پزشکان را ایجاد کردند. چند نفری دور رئیس بیمارستان را گرفتند و این وضع باعث اختلال در کار بیمارستان و دانشگاه شد. بیشتر پزشکان متحدالقول باقی ماندند. بدین ترتیب در اواخر ۱۹۶۲ رئیس بیمارستان و دار و دسته‌اش موفق شدند با فریب دادن بنیاد ایران، قرارداد قریب به اتفاق تمام آنانی را که از ۱۹۶۰ به بعد آمده بودند، لغو کنند و بیمارستان و دانشگاه در حدود هفده نفر از متخصصین عالی رتبه خود را از دست داد.

 چطور با مرحوم هویدا آشنا شدید؟

هنگامی که منصور به نخست‌وزیری رسید،دکتر آموزگار به وزارت بهداری و هویدا به وزارت دارائی منصوب شد. دکتر عبدالحسین سمیعی، معاون جدید طرح و برنامه وزارت بهداری تصمیم گرفت بیمارستان فیروزگر را ترمیم کند و آنجا را یک مرکز آموزشی تخصصی برای پزشکان وزارت بهداری، که در اطراف و اکناف کشور کار می‌کردند، اختصاص دهد. وی گروهی از پزشکان تحصیل‌کرده از آمریکا را به کار گرفت. در رأس بخش‌ها: دکتر ماونداد (جراحی)، دکتر احتشام‌زاده (زنان و مامائی)، دکتر آوارگان (کودکان)، دکتر مقیمی (آسیب شناسی)، و ریاست بخش داخلی و اداره امور کنفرانس‌ها و روابط عمومی را به عهده من گذاشت. بیمارستان در نه آبان ۱۹۶۴ توسط شاه گشایش یافت و تنها بخشی که دارای بیمار بود بخش داخلی بود. این بخش دارای ۵۲ تخت شامل ۲۶ مرد و ۲۶ زن بودند. که در موقع گشایش بیشتر تخت‌ها دارای بیمار بود.
پس از کشته شدن منصور، تغییراتی در کابینه به عمل آمد. دکتر شاهقلی به وزارت بهداری رسید و هویدا نخست به کفالت نخست‌وزیری و سپس به نخست‌وزیری منصوب گردید. دکتر شاهقلی از من خواستند که پزشک معتمد و خصوصی هویدا باشم. با وزیر بهداری به دفتر نخست‌وزیر رفتیم و مدتی با ایشان بودیم.

از دورانی که پزشک شخصی‌ مرحوم هویدا بودید و دوستی‌ خود با او برایمان بگویید.

برخورد من با هویدا بسیار جالب و آموزنده بود. از بدو آشنائی پی به شخصیت پرارزش این مرد بردم. یک انسان کامل، با هوش سرشار، بسیار متواضع و کاملاً وارد به کار خود و در عین حال انسانی درستکار. من هفته‌ای دو یا سه بار در هنگام نیم‌روز به دفتر ایشان می‌رفتم. بسیار اوقات نهار را باهم می‌خوردیم. نهاری بسیار ساده و اغلب شامل یک تکه مرغ با اندکی برنج و سالاد بود. رابطه من با نخست‌وزیر بتدریج از حیطه یک پزشک و بیمار خارج و به یک دوستی مبدل گردید. بیشتر اوقات، تا جایی که وقت اجازه می‌داد، جریانات روزانه مورد بحث قرار می‌گرفت. گاهی ملاقات‌های ما در منزل مادرش و پس از عروسی با بانو لیلا امامی در منزل ایشان روی می‌داد. به سبب نزدیکی به هویدا، قریب به همه هیأت وزیران در جرگه بیماران من درآمدند.

چرا هویدا با دستور شاه از بلژیک برگشت؟
و چرا موقع تغییر و تحولات ایران را ترک نکرد؟

یقیناً می‌دانید که شاه با تأسف بسیار، هویدا را زندانی کرده بود. ایشان آن آزادی را نداشتند که بتوانند براحتی از کشور خارج گردند. در یک برهه از زمان که چنین کاری امکان‌پذیر بود، هویدا از آن فرصت بهره نگرفت. این تنها موقعیتی است که می‌توان گفت که تصمیم‌شان اشتباه بوده است. وی مطمئن بود، چون خلافی مرتکب نشده است، خطری برای وی در میان نیست و اگر محاکمه‌ای باشد، می‌تواند کاملاً ازخود دفاع نماید. غافل از آن بود که گرفتار کسانی چون ابراهیم یزدی خواهد شد.

شما چرا ایران را ترک کردید؟
ر آمریکا دنبال همان تخصص و ادامه کار پزشکی‌تان رفتید؟

ترک ایران و برگشت به آمریکا اندکی پس از ورود به ایران به ذهن من خطور کرد. مشکلات ایجاد شده در شیراز آغاز این فکر بود. با مسایل دانشگاه شیراز که روبرو شدم، به یاد پروفسور گیلمن افتادم که وقتی درخواست او را برای اسیستان پروفسوری بخش فیزیولوژی بیلور در سال ۱۹۶۰ رد کردم و گفتم که قول داده‌ام به ایران برگردم، به زبان فرانسه گفت که این یک بلاهت کامل است. آن وقت پی بردم که حق با او بود.
 در تهران در اوائل ۱۹۶۳ مدتی در بیمارستان بانک ملی ایران، به تو صیه دکتر جواد رهبری، مشغول به کار در رشته خود شدم. محیط کار نسبتاً آرام و خوبی بود. رئیس بهداری دکتر میلانی، از آذربایجانی‌هائی بود که چند نسل در گیلان اقامت داشت. چند ماه بعد، دکتر میلانی به درخواست خانم دکتر لیوسا پیرنیا که سرویس کودکان را اداره می‌نمود، از همسرم دکتر ناهید توفیق گیلک خواست که در بخش کودکان بانک مشغول کار شود. ولی این استخدام به دلیل برخی کارشکنی‌ها اتفاق نیفتاد. من هم به خاطر همسرم استعفا دادم. برای نخستین بار هر دوی ما بیکار، با دو فرزند خردسال و زندگی سخت تهران گریبانگیر شدیم. خوشبختانه چند روزی نگذشت که قضیه بیمارستان فیروزگر پیش آمد. این جزییات ادامه پیدا کرد، تا ۱۹۶۹ که برای نخستین بار پس از بازگشت به ایران برای کنفرانس غدد و دیابت به نیویورک رفتم. از آنجا یک هفته هم برای دیدن دوستان و استادان سابقم به هوستون سفر کردم. در آنجا بود که،دکتر دابسن، استاد من در دوره رزیدانسی و فلوشیپ از من خواست که به بیلور برگردم و تحقیقات سابق خود را ادامه دهم. برای من پست اسیستان پروفسوری تعیین شد. من و همسرم چند ماه بعد عازم آمریکا شدیم.

پدرتان با میرزا کوچک‌خان همکاری داشت؟

شادروان پدرم، که فرد تحصیل‌کرده‌ای بود، زبان‌های عربی، روسی و فرانسه را بخوبی می‌دانست و با انگیسی هم آشنائی کمی داشت. چندین کتاب نوشته یا ترجمه کردند. مانند ترجمه تاریخ گیلان نگارش آ. شود زگو، که در سال ۱۳۰۷ در رشت به چاپ رسید. تاریخ انقلاب جنگل، تاریخ شیخ زاهد گیلانی و کتاب‌های متعدد در باره کشت چای، و تربیت ابریشم و امثال آنها. او در انقلاب جنگل به جنگلی‌ها پیوست و با میرزا کوچک خان همکاری نزدیک داشت و در کابینه میرزا کوچک خان وزیر فوائد عامه شد.
پس از کشته شدن میرزا کوچک خان، پدرم هم مانند سایر طرفداران جنگل، متواری شد. میهن‌پرستان کشور از نقاط مختلف آنان را حمایت می‌کردند. پدرم در استان‌های مختلف توسط این افراد پنهان می‌شد تا وقتی که احساس خطر کردند و صلاح دیدند که وی را از ایران خارج کنند و او را به روسیه فرستادند. پدرم چند سالی در آن کشور، با تدریس زبان‌های فارسی، فرانسه و عربی امرار معاش مینمود. پس از عفو عمومی توسط رضا شاه پدرم به گیلان و رشت بازگشت.

از چه زمانی به نویسندگی روی آوردید؟

نویسندگی اجتماعی و سیاسی را پس از بازنشستگی در سال ۱۹۹۵ آغاز کردم. به اتفاق دو تن دیگر از دوستان ماهنامه ایرانمهر را در هوستون راه انداختیم که یک مجله سیاسی و اجتماعی و ادبی بود. نشر این ماهنامه چند سالی ادامه داشت. پس از درگذشت دوست گرامی‌ام دکتر ناظم‌زاده که سردبیری آن را داشتند، و برخی عوامل دیگر که عموماً مختص ما ایرانیان است، مجبور شدیم که چاپ آن را متوقف نماییم. ولی نویسندگی را کم و بیش به اشکال دیگر ادامه دادم.
در دهه ۱۹۹۰ به اتفاق همسرم و چند تن دیگر از پزشکان «انجمن پزشکی و پیراپزشکی تکزاس» را تشکیل دادم که نخستین پرزیدنت آن بودم و آن را بعدا با انجمن «یاما» یکی کردم.
پس از بازنشستگی مجدداً کار نقاشی را به تشویق همسرم آغازکردم که ایشان نیز مرا همراهی نمودند. بسیاری از نقاشی‌های خود را به انجمن‌های خیریه دادیم تا با فروش آنها بورس‌های تحصیلی برای دانشجویان ایجاد کنند.

از کتاب‌هایتان و همکاری با ارزش همسرتان در ترجمه کتاب آخرتان بگویید؟

عدم آگاهی مردم آمریکا به اوضاع جهانی مرا رنج بسیار می‌داد. بیشتر آنان کوچک‌ترین آگاهی از ایران ندارند. این امر در زمان شاه نیز کاملاً همین‌طور بود. اطلاعات اکثر آنان نادرست و مطابق خواست دشمنان ایران بود. آن روزها انگلیسی‌ها و امروزه دولت فعلی اسرائیل. بدین روی تصمیم گرفتم که کتابی راجع به ایران بنویسم. این کتاب تاریخ مختصری بود از آغاز ایجاد کشور تا به امروز. متأسفانه پس از انقلاب اسلامی قضیه عوض شد و تصمیم گرفتم که بجای آن، تاریخ روابط ایران و آمریکا را بررسی کنم.
در طول پانزده سال موفق شدم بدون کمک مالی و نبودن امکانات لازم کتاب را آماده کنم. پیدا کردن منابع اصلی از بایگانی وزارت امور خارجه دول مورد نظر کاری بود بس دشوار که نیازمند مسافرت به نقاط دیگر بود. در تمام این موارد، بطور یقین می‌توانم بگویم که اگر پشتیبانی و تشویق و همکاری همسرم نبود، نمی‌توانستم این کار را به پایان برسانم و از این روی همیشه مدیون ایشان هستم.

کتاب آمریکا و ایران شما یکی از مستندترین مجموعه‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام. از منابع و عکس‌العمل خوانندگان و مسؤولان دست اندر کار این کتاب بگویید؟

منابع مورد استفاده در این کتاب بسیار هستند، کتاب‌های گوناگونی که در این باره نوشته شده، مقالات بسیار زیاد، و متن سخنرانی‌ها،که از همه بسیار بهره گرفتم. در بخش پایانی کتاب، چه انگلیسی و چه پارسی، حدود دویست مطالب باارزش برای خوانندگانی که مایل باشند آگاهی بیشتری داشته باشند معرفی شده است.

فرزندان نمونه و عروس بسیار موفق‌تان از نخبگانی هستند که مدت‌هاست در پی گفتگویی با آنها هستم، ولی متاسفانه تماس با آنها راحت نیست. کمی درباره آنها بگویید.

در تربیت بچه‌ها، پیوسته من و همسرم باهم صحبت می‌کردیم که ضد و نقیض به کودکان خود عرضه نکنیم. همسرم با بردباری ویژه خود، همه خانواده را در تعادل فکری و جسمی نگه می‌داشت. هیچوقت به کودکان خود چیزی را به صورت امر نگفتیم. بلکه با برهان با آنان پیش رفتیم. همسرم بر این باور بود و هست که قوه دراکه کودکان از هر لحاظ توانائی آن را دارد که موارد پیچیده را اگر با محبت ارائه شود درک نماید. ما پیوسته چنین کاری را انجام دادیم و از این بابت نتیجه مثبتی به دست آوردیم. اکنون شاهد آن هستیم که فرزندان ما با نوادگان ما به همان روش رفتار می‌کنند و از این بابت بسیار خوشحالیم.

پیامی برای ایرانیان، بخصوص نسل جوان دارید؟

از این نوردیده‌ها می‌خواهم درخواست کنم که در همه احوال این دو کلمه را بجای هم استفاده کنند: بجای «من» از واژه «ما» استفاده کنند و آنچه برای خود می‌خواهند و یا نمی‌خواهند برای «ما» باشد.

آینده ایران و ایرانی‌ها را چگونه می‌بینید؟

بسیار دلواپس هستم. از چیزی که ترس بسیار دارم تجزیه کشور است. خائنین زیادی در کمین‌اند که منظورشان فقط رسیدن به مقامی است. به ویژه در زمان حاضر گزافه گوئی رهبران ایران علیه اسرائیل، تشدید فعالیت اسرائیل برای تجزیه ایران و نفوذ آنان بر دولت فعلی آمریکا، و همکاری آنان با اعراب سعودی، نگرانی مرا بیشتر کرده است. برخی از ایرانیان غافل، بجای ایجاد رشته دوستی میان مردم به نفاق و دو دستگی دامن می‌زنند. آنها هنوز در خم این کوچه‌اند که آیا شاه مقصر بوده و یا مصدق؟ این یکی از بزرگ‌ترین عوامل تشتت میان ملت خواهد بود. جائی که توافق آرا و همبستگی نیاز داریم.

Comments

Comments are closed.

Bottom