Top

بردی از یادم

July 6, 2018 by  

به نقل از زاون قوکاسیان در گفتگو با لرتا هایراپتیان(نوشین)، (زاده ۱۲۹۰ – درگذشته ۷ فروردین ۱۳۷۷) هنرپیشه و کارگردان تئاتر

روز اول فروردین ماه ۱۳۷۲ است. وین هنوز سرد است و این سرما تا اردیبهشت ماه ادامه دارد. هر بار که به وین می‌روم، دیدار با لُرتا برایم فراموش نشدنی است. از آن سال‌ها وقتی که به وین می‌آمدم و لُرتا را می‌دیدم که دست‌هایش لرزش کمی داشت و نگاهی که همیشه می‌خندید و همیشه منتظر میهمانی تازه پر از شوق، امروز چه خواهم دید؟ نمی‌دانم، روز اول فروردین برای من در اصفهان همیشه طعم سینما را داشت، چهارباغ و فیلم‌های تازه و حالا اینجا. نه اینکه حتماً اگر در اصفهان بودم می‌رفتم سینما، اما حداقل در چهارباغ قدم می‌زدم. و سرم را بالا می‌بردم تا سَردَر سینماها را ببینم. در وین سینما و فیلم‌های جدید و ندیده بسیار است. اما هیچکدام شوق دیدن فیلم‌های سینمای اصفهان را در عید ندارد.
اما حالا به دیدن لُرتا می‌روم. می‌دانم که این بار می‌خواهم حرف‌های او را ضبط کنم. این بار لُرتا چگونه است؟ حافظه‌اش تا کجا قد می‌دهد؟تا کجاها را به یاد می‌آورد؟ اما امروز عید بود، اینجا چهارباغ نبود، و من از پله‌ها بالا می‌رفتم. به دیدن لُرتا. لُرتا همیشه بوی خوش خاطرات مادرم را از تئاتر در سال‌های اواخر ۲۰ به خاطرم می‌آورد. چهره جوان مادر و قدرت بازیگری لُرتا، که بعداً در نمایش‌های گوناگون او را دیدم، وی را برای من هنرمند پرقدرت و به یادماندنی کرده است.
روی مبلی نشسته‌ام و حالا لُرتا روبروی من است. ضبط صوت او را ناراحت می‌کند. پیر شده است مثل همیشه تر و تازه و پر از شوق دیدار و آماده پذیرایی از میهمانان تازه است.
دست‌هایش را روی زانو جمع کرده است. مثل اینکه می‌خواهد خرده‌ریزها را جمع کند. به سویی خیره شده است. همه جا برق می‌زند. مثل همیشه لبخند ازلبانش محو نمی‌شود.مثل همیشه آرایش کرده است. گویی می‌خواهد با شما به تالار تئاتری برود.
کتاب‌های او… هر بار که او را می‌بینم روی میز است و هنوز می‌خواند.
می گوید: پدرم قبل از انقلاب اکتبر از قره‌باغ آمده بود. تابعیت روسی‌اش را عوض کرده بود. تاجر پارچه بود و در تهران، با مادرم ازدواج کرده است. در سال ۱۲۹۰ شمسی یا ۱۹۱۱ میلادی در تهران در منزل‌مان، که خاطرات زیادی از آن دارم، و در محله زرگنده بود، به دنیا آمدم. دو برادر داشتم یکی از من بزرگ‌تر و دیگری از من کوچک‌تر.
ساکت می‌شود و بعد می‌گوید: دستگاه ضبط صفحه را پاپا به ایران آورد. یادم هست که یکی از اتاق‌های منزل‌مان را تبدیل به استودیو ضبط صدا کرده بود و تمام اطاق را با نمد پوشانده بودند. خیلی کوچک بودم. یک بار هنگام ضبط صفحه خواننده‌ای به نام زهراه سیاه، وقتی ارکستر می‌نواخت و خواننده می‌خواند، من‌هم از روی بچگی شروع به رقصیدن کردم و پدرم مرا کتک زد برای اینکه می‌رقصیدم. گفتم من رقصیدن را دوست دارم. آن روزها به مدرسه فرانسوی‌ها می‌رفتم که راهبه‌ها آن را اداره می‌کردند، برادرم مدرسه روس‌ها می‌رفت. فضای مدرسه ما غمگین بود. با اصرار و پشتکار زیاد تابستان آن سال روسی خواندم و بدون از دست دادن هیچ زمانی از کلاس دوم مدرسه فرانسوی‌ها با امتحانی که در مدرسه روس‌ها از من گرفتند، رفتم کلاس سوم مدرسه روس‌ها.آنجا بود که فهمیدم به بازیگری چقدر علاقه دارم. با تشویق مربیان مدرسه با شاگردان کلاس‌های بالاتر تمریمنتئاتر می‌کردم. آن زمان اکثر نمایش‌ها را به شکل موزیکال بازی می‌کردیم و آواز خواندن برای بازیگری لازم بود.
می‌دانید الان نه صدا دارم و نه می‌توانم بخوانم. اما شعرهای زیادی را هنوز حفظم. هنوز بعضی صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، یک‌دفعه یک بیت شعر روی زبانم می‌آید.بگذریم شما را خسته می‌کنم. در همان زمان بود که نمایشنامه‌های یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون و بیژن و منیژه را بازی می‌کردم. در آن نمایش‌ها حتماً شخصیت‌های اول زن و مردمی‌بایستی آواز بخوانند. من تصنیف «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» را در اپرت یوسف و زلیخا خواندم. یادتان باشد که در آن موقع زن‌ها بازی نمی‌کردند و مردها با لباس زنانه رُل زن‌ها را بازی می‌کردند. می‌دانم تکه تکه صحبت می‌کنم. اما حالا محمود ظهیرالدینی یادم می‌آید که اکثراً نقش‌های کمدی بازی می‌کرد. آن موقع تئاتر حرفه‌ای وجود نداشت. همه آماتور بودیم. سالنی اجاره می‌کردیم و یک شب و یا دو شب تئاتر بازی می‌کردیم. از کارگردان‌های آن زمان آقا بابایان،‌هایک کاراکاش، سیدعلی‌خان نصر، منشی‌باشی و … بودند که اکثراً کارهای مولیر را آداپته می‌کردند.
می‌دانید برای من نقش کوچک و بزرگ تفاوتی نمی‌کرد. نمی‌دانم سیزده ساله بودم یا چهارده ساله. یاد می‌آید خانم ساتنیک آقابابایان برای تئاتر گراندهتل یک تئاتر موزیکال کارگردانی می‌کرد. موسیقی آن را هم خودش تنظیم می‌کرد یا می‌نوشت. شوهرش هم ارمنی روسی بود و وکیل دادگستری. به من رل یک غنچه گل را داده بودند که اتفاقاً هم چند کلمه دیالوگ داشت. این نمایشنامه تا آنجا که یادم است المثنی شهرزاد بود. در کارهای آقا بابایان برای اولین بار زن‌ها با لباس زنانه بازی می‌کردند. من واقعاً آن روزها هم خیلی عاشقانه تئاتر را دوست داشتم.
هایک کاراکاش دوست خانوادگی ما بود. به صورت حرفه‌ای سالی یک یا دو بار نمایشنامه‌هایی به زبان فارسی یا ارمنی اجرا می‌کرد. در مدرسه روس‌ها به ما فارسی یاد نمی‌دادند، نمایش‌های فارسی را که بازی می‌کردیم، من به روسی می‌نوشتم.‌ هایک جوان‌های علاقمند را دور خودش جمع می‌کرد و نمایش‌ها را این طور راه می‌انداخت. از تئاترهای حرفه‌ای آن زمان اول جامعه باربد بود و بعد تماشاخانه زرتشتیان که توسط ارباب افلاطون (پسر ارباب کیخسرو وکیل زرتشتیان بود) اداره می‌شد. با آن گروه، نمایشنامه تاجر ونیزی را بازی کردم که خود ارباب افلاطون نقش یهودی را بازی می‌کرد. یادم می‌آید یکی از تماشاگران گفت که الحق اولین بار است که می‌بینم یک بازیگر ارمنی، فارسی را با لهجه ارمنی صحبت نمی‌کند.
من متن نمایش را با حروف لاتین می‌نوشتم.زیر و زبر می‌گذاشتم و فارسی حرف می‌زدم. چون در مدرسه روس‌ها فقط روسی یاد گرفته بودم. هفده ساله بودم که مدرسه روس‌ها را تمام کردم و فارغ‌التحصیل شد. آرشیویست شدم. ماشین‌نویسی هم می‌کردم. در آن موقع نوشین به عنوان دانشجوی رشته تاریخ و جغرافیا به تولوز فرانسه فرستاده شده بود.او از شاگردان ممتاز دارالفنون بود. ضمن تحصیل در فرانسه در س تئاتر هم می‌خواند. مسؤول بورسیه، شخصی به نام مرآت بود. تا فهمید نوشین تئاتر می‌خواند، بورسیه او را قطع کرد. گفته بود: «رفته‌ای مطربی یاد بگیری.» مرآت سرپرست اولین گروه از دانشجویان اعزامی به خارج از کشور بود. فریدون کشاورز هم جزو همین دانشجویان بود. یک سال مانده بود که دانشکده تئاتر را نوشین تمام کند که به ایران آمد تا پیِسی را روی صحنه ببرد. رفته بود پهلوی مهرتاش، او به نوشین گفته بود اولین هنرپیشه به دردبخور تو، خانم لُرتا می‌تواند باشد. بعد نوشین آمد سراغ من و در سالن تابستانی که خیاطخانه خانم دکتر خاکپور بود و تابستان‌ها برای تئاتر اجاره می‌داد، نمایشنامه زن وظیفه‌شناس را برای نوشین بازی کردم. خانم دکتر خاکپور پزشک زنان و روس بود. در آن نمایش خیرخواه، خاشعی و ظهیرالدینی هم بودند. نوشین بعد از اجرای این نمایشنامه به تولوز برگشت و بعد از یک سال پس از اتمام تحصیلات به ایران برگشت. مدرکش را هم از دانشکده تئاتر گرفته بود. همین‌طور هم کنسرواتوار موسیقی را تمام کرده بود. بعد صمیمت و سمپاتی بین من و نوشین به وجود آمد. نوشین چهره بسیار شناخته‌شده‌ای بود.سال ۱۹۳۳ با نوشین ازدواج کردم. آن موقع نوشین عقاید دست‌چپی داشت، ولی توده‌ای و این حرف‌ها نبود. حزبی و این‌ها نبود. با بزرگ علوی دوست بود و بعد از گرفتاری ۵۳ نفر، دوستان او مینوی، خانلری، صادق هدایت و فرزاد به خانه می‌آمدند.
هدایت آن موقع که نوشین را گرفته بودند، کاوه، یگانه فرزند من پنج ساله بود، دائم به منزل ما رفت و آمد می‌کرد. دوستی داشتم که به من گفت خانم لُرتا، زن رزم‌آرا خواهر هدایت است و هدایت می‌تواند برای نوشین کاری کند. وقتی هدایت آمد قصه را برای او گفتم که صادق شنیده‌ام و … این حرف‌ها. صادق گفت آره خواهر من زن این مرتیکه بی‌شرف است و اصلاً من به خانه آنها نمی‌روم ،ولی به خاطر شما می‌روم. رفته بود خانه رزم‌آرا و آنها را به فحش کشیده بود. راستی یادم رفت که بگویم نوشین مدرسه نظام هم رفته بود. اولین کار تئاتری من بعد از ازدواج، نمایشنامه توپاز نوشته مارسل پانیول دراماتور فرانسوی بود که نوشین از آن ‌اقتباس و آن را ایرانی کرده بود. موضوع نمایش خیلی مردمی بود و قابل آداپتاسیون، فقط اسامی آدم‌ها را عوض کرد و اسم فارسی گذاشت. اسم نمایش را هم گذاشت «مردم». اولین اجرای آن در گراند هتل بود. شاید سال ۱۹۳۳ بود یا ۱۹۳۴. راستش در آن روزها که نوشین اولین کارهایش را اجرا می‌کرد، معروف‌تر از او بودم. بعد از آن نمایشنامه «ولپن»بن جانسون را بازی کردم در تئاتر فرهنگ. این تئاتر را یک تاجر، که دوست خیرخواه بود،ساخته بود.
هر دو نمایش ولپن و مردم موفقیت زیادی داشت. در آن سال‌ها مردم باسواد و با فرهنگ و مردم فرنگ رفته می‌آمدند تئاتر. تئاترها را با حداقل سه شب اجرا داشتیم تا سه ماه. حتی روزهای جمعه دو سانس برنامه اجرا می‌کردیم. جای سینما همای فعلی هم قبلاً تئاتر نکوثن بود. یکی از شرکای تئاتر فرهنگ هم آمد، تئاتر سعدی را درست کرد. نوشین را در آن زمان گرفته بودند و در زندان بود. اما او در زندان به من گفت لُرتا نباید بگذاری تئاتر تعطیل شود، تو کار را ادامه بده.
نوشین در زندان نمایشنامه ترجمه می‌کرد. ما، در آن هنگام نمایشنامه «بادبزن خانم ویندرمیر» را در تئاتر فردوسی اجرا کردیم و بعد نمایشنامه «پرنده آبی» موریس مترلینگ را. سرپرست آن روز تئاتر فردوسی گفت حالا که خائنی رفته، تئاتر را ادامه می‌دهیم، که من گفتم نوشین هنرمند است خائن نیست و از تئاتر بیرون آمدم و به دنبال من کریمی، شباویز و … آمدند بیرون. بعد از رفتن ما کار تئاتر فردوسی دیگر نگرفت. بعد از اینکه از آن تئاتر بیرون آمدیم، نمایشنامه مردم را مجدداً روی صحنه تئاتر سعدی بردیم که بازهم استقبال بسیار شدیدی از آ‌ن شد. در این اجراها با زنده‌یاد کهنمویی هم‌بازی بودم. یادم می‌آید سعید نفیسی که از دوستان نوشین بود و همیشه به دیدن کارهای ما می‌آمد به ما می‌گفت نوشین خودش نیست، ولی صدایش و وجودش در اینجا پیداست. در تئاتر سعدی بعداً شنل قرمز، بادبزن خانم ویندرمیر و اگر درست یادم باشد مونتسرا را بازی کردم.
لُرتا سکوت کرد. من فکر می‌کردم که حالا تماشاگران نمایش «بادبزن خانم ویندرمیر» برای او دست می‌زنند. لُرتا تعظیم می‌کند و لبخند بر چهره دارد.
پرده کشیده می‌شود اما تماشاگران همچنان ایستاده و هنوز دست می‌زنند. دسته‌های گل مرا روی سن می‌برند مجدداً پرده باز می‌شود. لُرتا و گروهش دوباره بر صحنه حاضر می‌شوند. لُرتا گوشه دامن بلندش را به دست می‌گیرد و دوباره تعظیم می‌کند و من چهره مادرم را می‌بینم که برای لُرتا دست می‌زند. او هم ایستاده است.
لُرتا سکوت کرده است و بعد دهانش باز می‌شود و می‌خواهد جمله‌ای بگوید، مثل اینکه صدای کف زدن‌ها دور شده است. روی صندلی‌ها دیگر کسی ننشسته است. مادرم بارها برای لُرتا دست زده است، در چراغ گاز، مستنطق و …
می‌گوید: سال ۱۹۵۲ با سختی زیاد توانستم ویزای فرانسه را بگیرم. رفتم پاریس با تنها فرزندم کاوه که آن روزهاهشت سال داشت. از آنجا رفتم وین پیش ایرج اسکندری که از دوستان نوشین بود. او توانست ویزای شوروی را برایم بگیرد. رفتم شوروی از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۶۲ با نوشین آنجا بودیم. این ده سال را در انستیتوی تئاتر مسکو گذراندم. آن موقع چهل سال داشتم. شاگرد رسمی نبودم و به صورت آزاد در کلاس‌ها شرکت می‌کردم. در کنار نوشین و کاوه غربت را به سختی تحمل می‌کردم تا اینکه کاوه در سال ۶۲ برای خواندن رشته پزشکی به لایپزیک رفت و من در سال ۱۹۶۳ با دوندگی‌های بسیار توانستم به ایران بیایم. قرار شد بعداً هم نوشین بیاید. چند نفر از دوستان او آمدند، ولی حکومت ایران آنها را در مرز کشت. در نتیجه نوشین هم نیامد تا آخر او دق مرگ شد. شاید اگر ایران آمده بود حالا حالا زنده بود و من هم اینجا نبودم.
به ایران بازگشتم. مدتی دوندگی‌های بی‌مورد و آزاردهنده داشتم تا سال ۱۳۴۴ که گروه تئاتری با همکاری بازیگران قدیمی از جمله محمدعلی جعفری، توران مهرزاد، عزیزالله بهادری، رقیه چهره‌آزاد، نصرت کریمی و جمیله ندایی و تقی مینا و پرویز فنی‌زاده تشکیل دادیم و در تئاتر کسری که در محل کاباره کیت‌کات ساخته شده بود، نمایشنامه «گناهکاران بی‌گناه» نوشته آستروفسکی را خودم روی صحنه آوردم. پرویز فنی‌زاده بی‌نظیر بود. بازیگر بسیار قدرتمندی بود. وقتی خبر مرگش را شنیدم بی‌نهایت متأثر شدم. بعد از آن «ماجرای شبانه» و «گربه روی شیروانی داغ» را کار کردیم. باید بگویم دیگر آن موقع شرایط فرق کرده بود. تئاتر غیردولتی وجود نداشت، اگر هم بود، همان لاله‌زار و آتراکسیون‌های‌آنجا بود. ما تنها گروه تئاتری غیردولتی بودیم. دیگر زیاد هم نتوانستیم مقاومت کنیم، زیرا دیگر مردم از تئاتر بریده بودند و فکر می‌کنم شرایط احتماعی نوع دیگری بود… بعد هم با چند سال بیکاری به کارگاه نمایش رفتم. حدود سال ۱۳۵۰ بود و تا سال ۱۳۵۷ در آنجا به بازی در نمایش‌های مختلف مشغول شدم.
دو جلادِ فرناند و آراپال را با ایرج انور کار کردم. «ایولف کوچولو»ی ایبسن، «همانطور که بوده‌ایم» آداموف، «خلوت خفتگان» پیتر گیل را که آخرین کار تئاتری من بود را به کارگردانی آربی آوانسیان کار کردم. نمایشنامه «ادیب شهریار» را هم به کارگردانی داریوش فرهنگ بازی کردم. یادم می‌آید، در نمایش خلوت خفتگان، یک ساعت و اندی را با چشم باز می‌مُردم و تکان نمی‌خوردم. مُرده بودم برای تماشاگرها، اما فکر می‌کردم در کوچه‌های تهران یا مسکو بودم.با نوشین از این صحنه تئاتر به آن صحنه تئاتر می‌رفتم.
من با چشم باز مرده بودم. سوسن مدام حرف می‌زد. تماشاگرها به من نگاه می‌کردند، اما من با نوشین در هزاره فردوسی بودیم با تابلوهای زال و رودابه، رستم و تهمینه، و بیژن و منیژه.تابلوها کار مینوی، فروغی و نوشین بود. من پلک نمی‌زدم. آمدند بالا روی سن و به خاطر نمایش «سه تابلو» مدالی به من دادند.این مدال تنها چیزی است که برای من در تمام این مدت باقی مانده است. خیلی وقت‌ها در همین روزهای سرد وین، وقتی که از خواب بیدار می‌شوم خلوت خفتگان شروع می‌شود و من می‌میرم «آربی و گروه بازیگرانش» اجرای این نمایش را به من هدیه دادند.
روی تمام بروشورهای نوشتند که هدیه‌ای است برای من. بروشور را متأسفانه ندارم. آن وقت پلک نمی‌زنم و همه چیز را دوره می‌کنم. پیرشده‌ام، اما آنقدر دوره کرده‌ام که همه چیز را مرتب، مثل این حرف‌هایی که زدم، به یاد می‌آورم و اجرا می‌کنم. بعضی وقت‌ها می‌خندم. می‌دانید تکه‌ای گمشده را به خاطر می‌آورم که سال‌ها گم کرده بودم. مثلاً رل زال را آرا هوسپیان بازی می‌کرد. قرار بود که نوشین بعد از آمدن من به ایران بیاید. سرطان معده داشت، نیامد در مسکو در سکوت در سال ۱۳۵۰ مرد. مشغول بازی در نمایشنامه‌ای بودم، برای من عکسی از خودش فرستاده بود. عکس و خبر مرگ باهم به دستم رسید که نتوانستم تئاتر را جرا کنم.
دکتر خانلری، که شوهرخواهر فرزاد بود، از دوستان نوشین بود و هنگامی که نوشین در بستر مرگ بود واژه‌نامه شاهنامه فردوسی را برای خالنلری فرستاد. خانلری هم رفته بود و اجازه چاپ آن را از شاه گرفته بود. حالا هم شنیده‌ام مرتباً کارهای او در ایران تجدید چاپ می‌شود.
یک رمان هم نوشین در شوروی نوشت به نام علی محمدخان که در شوروی هم چاپ شد، ولی تا جایی که می‌دانم به ایران نیامد. او مایل به گرفتن دکترای ادبیات فارسی بود. زبان فارسی را بسیار زیاد دوست می‌داشت. به زبان فارسی هم بسیار مسلط بود و گاهی به بزرگ علوی می‌گفت تو هم مسخره کرده‌ای. تو که زبان فارسی بلد نیستی. نوشین عاشقانه فردوسی را دوست داشت و همیشه اشعار فردوسی را برای خودش دکلمه می‌کرد. نوشین رفت اما تأثیر بر هنرپیشه‌هایی که تربیت کرد باقی ماند. فکر می‌کنم همین کافی است. یادم نمی‌رود، وقتی پاپازیان کارگردان معروف روسیه به ایران آمد، ابتدا خانم داویدیان و استپانیان به ایشان معرفی شدند و اتللو را پاپازیان با همین دو هنرپیشه اجرا کرد. بعداً مرا به پاپازیان معرفی کردند و من نقش دزدمونا را بازی کردم و بعد از آن «دون‌ژوان» و مرد آهنین را به زبان ارمنی و اتللو را به زبان فارسی بازی کردم.
آن موقع من «معزی دیوان» را به پاپازیان معرفی کردم و او اتللو را به زبان فرانسه اجرا می‌کرد. من از پاپازیان خیلی آموختم. حدوداً هیجده ساله بودم که با پاپازیان بازی می‌کردم. و این بازی از آن روز که شروع به گفتن برای تو کردم تا حالا، که هنوز در خلوت خفتگان پلک نمی‌زنم، ادامه دارد. اما مثل اینکه باید حالا غلت بزنم، گفتم که دست می‌زنند.
لُرتا به من نگاه می‌کند. می‌گویم امروز عید نوروز است. اول فروردین لُرتا گل سینه‌اش را مرتب می‌کند و می‌گوید چایتان سرد شد. خیلی حرف زدم. چای شما سرد شد.لیوان‌ها را که در گالش‌های نقره‌ای هستند در سنی نقره‌ای می‌گذارد. می‌گوید: روزهای عید را نوشین دوست داشت، نقل سر سفره می‌گذاشتیم و با شیرینی‌های کوچک سفره را آراسته بود یم. همه خانه ما می‌آمدند. نوشین شاهنامه می‌خواند. هدایت می‌خندید. می‌نشستیم روبروی هم. موهایم شانه کرده بود. می‌رفتم چای را که تازه دم کرده بودم بیاورم. فقط ما بودیم.
لُرتا می‌آید با سینی نقره‌ای. دو لیوان بزرگ چای در گالش‌های نقره‌ای روسی که بخار از آن برمی‌خیزد. می‌نشیند. یک کاسه کوچک نقره‌ای پر از نقل است. می‌گوید:‌بخورید عید است. می‌پرسم:این نقل از کجاست؟می خندد و می‌گوید: یکی هست که مرا دوست دارد، هر سال برایم نقل می‌فرستد. نمی‌دانم کیست. دیروز رسید. تازه است بخورید. نقل را برمی‌دارم. عید است. نوروز است.لُرتا می‌گوید:‌بعد می‌آمدیم لاله‌زار و من می‌گویم: بعد می‌آمدم چهارباغ.
انگشت‌های لُرتا کشیده بود و ناخن‌ها مرتب. لباس آبی پوشیده بود که بلند بود و گل سینه‌ای کوچک از مروارید بر سینه و گوشواره‌ای از مروارید بر گوش‌ها. چهره‌اش آراسته، گویی اکنون به صحنه می‌رود.
لُرتا می‌گوید: چایتان سرد شد.
می گویم می‌نوشم و نگاهم می‌رود به عکس جوانی او که آویزان بر دیوار است. برمی‌خیزم. لُرتا می‌گوید برویم به نمایش دیر می‌رسیم.
وین هنوز سرد است.

Comments

Comments are closed.

Bottom