Top

​گفتگویی با هوشنگ بافکر نویسنده، و یکی از مجریان «طرح توسعه سلسله الشتر»

October 4, 2018 by  

بخش نخست – شاهرخ احکامی

درود به دوست، همکلاسی و هم‌شهری عزیزم هوشنگ بافکر. امروز بعد از سال‌ها که قول داده بودی باهم گفتگویی داشته باشیم، لطف کردی و این فرصت را به من دادی تا این آرزوی من تحقق پیدا کنه. قبل از اینکه بریم سراغ کارهای مهمی که برای توسعه مناطق محروم در ایران کردی، مختصری از کودکیت و خانواده برامون بگو و بدون که خوانندگان «میراث ایران»، به نوشته‌ها و قلم زیبای تو بسیار علاقمند بوده‌ و هستند.

خیلی ممنون. تو همیشه نسبت به من لطف داشتی، ولی واقعاً من در حد حرف‌هایی که تو می‌گی، نیستم. خلاصه بگم، من در باجگیرانِ، که بخشی از قوچان، در سال ۱۳۱۵، به دنیا آمدم. و تا شش سالگی همونجا بودم. یعنی تاورود ارتش شوروی به ایران در شهریور۱۳۲۰. پدرم یک سال بعد خانواده رو به طرف قوچان کوچ داد و چون زبان فارسی نمی‌دانستم…

زبان فارسی نمی‌دونستی، مگه زبانت چی بود؟

زبان ما زبان کرمانجی بود. بیشتر مردم شما خراسان کُردن و به زبان کرمانجی صحبت می‌کنن. من هم وقتی به قوچان آمدم، فقط زبان کرمانجی بلد بودم و مدرسه برام خیلی سخت بود. هم به درسم لطمه می‌زد و هم به روحیه‌ام. من تا مدت‌ها حرفای معلم‌رو نمی‌فهمیدم، تا بعد از چند ماه و آشنایثی با چند هم‌سن وسال تو محله و مدرسه کم‌کم راه افتادم. اسم مدرسه‌ام مهرداد بود. بعد هم به دبیرستان جوینی که دیوار به دیوار همون دبستان بود رفتم و تا چهارم دبیرستان. بعد رفتم تهران. می‌خواستم برم به دبیرستان البرز، ولی متأسفانه چون دیر رسیده بودیم، جا نداشت و من و برادر کوچک‌ترم رفتیم دبیرستان بهبهانی نزدیک مجلس. سال بعد رفتم دبیرستان هدف و دیپلمم رو از اونجا گرفتم. یک سالی برگشتم پیش پدرم، و چون قصد داشتم به خارج برم و پدرم راضی نمی‌شد، یک سال کار کشاورزی کردم. دوباره برگشتم تهران، آموزگار شدم و یک سال در محله سلسبیل تهران تدریس کردم. اداره فرهنگ ما رو ابتدا پیمانی و و بعد دایمی با ماهی سیصد تومان استخدام کرد.

ماهی سیصد تومان، اون موقع خیلی پول بود!

بله درسته، اون موقع خیلی پول بود. این پول را هم نمی‌دادند. وقتی بعد از شش ماه همه رو دادن، کلی پول شده بود.اتفاقاً همون پول خیلی کمکم کرد، بلیطم را خریدم و کارهای رفتنم را انجام دادم، ولی هنوز پدرم موافقت نکرده بود.

می‌خواستی کجا بری؟

پاریس. همه کارها رو کرده بودم و پذیرشم هم از دانشگاه سوربن اومده بود. پدرم که دیگه در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود، گفت برو ولی مثل آدم برو. این طور که نمی‌شه. پدرم ادامه داد، تو می‌دونی جایی که می‌ری وظیفه پدر و مادرها جلوی بچه‌هاشون و برعکس چیه؟ گفتم نه، منظور؟ گفت، منظور اینکه وقتی کسی هیجده ساله می‌شه، دیگه پدر و مادر کاری ندارن و جوون باید خودش زندگی‌شو اداره کنه.

منظور پدر مردم فرانسه بود؟

بله، مردم فرانسه. جوان هیجده ساله اونجا به دنبال زندگی خودش می‌ره و دیگه کاری با پدر و مادرش نداره. حالا تو چی، می‌خوای من بهت کمک کنم؟ گفتم اما، پدر و مادرای ما مثل پدر و مادرای فرانسوی نیستن، تا آخر عمر با ما کار دارن!
به پدر گفتی!

بله. گفتم، مگه شما نمی‌گید که بچه‌های فرانسوی از هیجده سالگی می‌رن دنبال کارشون، خُب منم می‌خوام برم دنبال کارم. ولی شما هم قول بدین که با من کاری نداشته باشین. گفت باشه. دست دادیم و تمام شد. 
من هم رفتم. یک آگهی داده بودن برای خلبانی. امتحان دادم و قبول شدم. اون موقع چند تا هواپیمای قراضه تو تهران بود برای آموزش و همون موقعا هم خبرسقوط چند تاشون اطراف تهران پخش شده بود. پدرم که این خبرها رو شنید، هراسان اومد سراغم و گفت، من گفتم برو مستقل بشو، ولی نگفتم برو خودکشی کن! خلاصه دوباره گفتگوی ما درباره بچه‌های فرانسوی و استقلال فرزندان تکرار شد، و او تأکید کرد که گفته که عاقلانه، نه اینکه با دیوونه‌بازی! خلاصه باهم کنار آمدیم و موافقت کرد که من برم فرانسه. رفتم پاریس و دو سال و نیمی رشته اقتصاد خوندم. وقتی برگشتم تهران، مادرم مریض بود و پدرم هم مشکلاتی داشت. بنابراین دیگه برنگشتم و رفتم دانشگاه ملی و بقیه تحصیلاتم را اونجا ادامه دادم.

من اینو یادمه. رشته اقتصاد.

بعد تو کنکور بانک مرکزی شرکت کردم. آن موقع بانک مرکزی، شرکت نفت و سازمان برنامه، سه جایی بودند که استخدام‌شان کنکور داشت….

بعد از اینکه رشته اقتصاد را تموم کردی…

بله. در کنکور بانک مرکزی قبول شدم. یک مرکز تحقیقات جدید هم اونجا بود که دکتر آبادیان، که تحصیل‌کرده هند بود و بعدم تو سن ۴۶سالگی با بورس رفت صندوق بین‌المللی پول، راهش انداخته بود. دکتر آبادیان زرتشتی و از آن آدم‌های استثنایی بود. ۱۵ نفر تو این کنکور از دانشگاه‌های مختلف ایران قبول شدن که تعدادی از آنها از جمله خودم، از شاگردان سابق همین دکتر آبادیان در دانشگاه ملی بودیم.رفتم به این مرکز تحقیقات که هنوز هم هست. گزارش سالانه بانک مرکزی به اسم کتاب سبز که از طرف این مرکز تحقیقات درمی‌آمد، توسط همین دکتر آبادیان تک و تنها تهیه می‌شد، چون کس دیگه‌ای چیزی بلد نبود. تا دو سه سال بعد که شاگرداش چیزهایی یاد گرفتند. بعد از مدتی احساس کردم که نمی‌توانم در بانک مرکزی کار کنم….

جای تو نیست….

خیلی چیزها هم می‌دادن، ماشین، وام خانه و… ولی به خاطر یه پارتی‌بازی کوچیک که انجام شد، با رئیس مرکز تحقیقات درافتادم و اومدم بیرون، به این خاطر که یکی رو که تحصیلات خوب و سابقه کاری نداشت، استخدام کرده بودن. حالا با امروز که مقایسه می‌کنم می‌بینیم این که چیزی نیست…
از طرفی هم دلم می‌خواست ادامه تحصیل بدم. از کانادا هم خیلی شنیده بودم. سال ۱۹۶۸. استعفا دادم و اومدم مونترال کانادا. اول رفتم دانشگاه مک‌گیل. مک گیل انگلیسی زبان بود و من فرانسه خونده بودم و انگلیسیم ضعیف بود. بنابراین رفتم دانشگاه مونترال که فرانسه زبان بود. دو سال بعدهم برگشتم ایران. تو این سفر بود که همسر فرانسوی من که پسری هم به نام کیوان باهم داشتیم، در یک تصادف کشته شد. و این حادثه باعث شد که تمام برنامه‌های من بهم بخوره و تا ۵۰ سال بعد دیگه به کانادا برنگشتم.

۵۰ سال!

بله. زمانی که این اتفاق افتاد، حالم بسیار خراب شد. رفتم حسین‌آباد، دهی که پدرم زمینی اونجا داشت و روزی هفده هیجده ساعت کار می‌کردم و به ایشون کمک می‌کردم،…

کار کشاورزی!

 کارکشاورزی. کیوان رو هم گذاشته بودم پیش مادربزرگش تو پاریس. نمی خواستم خانواده‌ام بهش به چشم یتیم نگاه کنند، لوس و خرابش کنن. هر سال کار کشاورزی که تموم می‌شد، می‌رفتم دیدنش. اون هم تو تعطیلات می‌اومد ایران و تقریبا سالی شش ماه همدیگه رو می‌دیدیم.
دیگه سال ۱۳۵۳ بود. یه روز، خانم پوری سلطانی که از دوستانم بود، به من زنگ زد و گفت که مجید رهنما دنبال من می‌گرده.

همین مرحوم مجید رهنما؟ ما هم بعد از فوتش مطلبی تو مجله گذاشتیم.

مجید رهنما آن موقع در یونسکو کار می‌کرد و قبل از آن وزیر علوم بود. تشکیلات وزارت علوم جدید را او سازماندهی کرده بود. مجید رهنما با هویدا در بیروت همکلاسی بودن و بهم بسیار نزدیک.

خیلی بهم نزدیک بودند…

بله، درست مثل من و تو. اون که روزنامه‌نگار و دیپلمات بود و هم‌زمان در دانشگاه ملی هم درس می‌داد، اومدن به وزارت علوم رو مشروط کرده بود به اینکه نیروهای نظامی وارد دانشگاه نشن. چون اون موقع به مناسبت ۱۶آذر هر سال دانشجوا تو دانشگاه برنامه داشتن…

یعنی سازمان امنیت و پلیس را به دانشگاه راه ندن؟

بله. هویدا هم گفته بود که باشه. ولی همون موقعا در ۲۱آذر تظاهراتی تو دانشگاه می‌شه و پلیس می‌ریزه توی دانشگاه و دانشجوا رو می‌زنه و تعدادی را هم دستگیر می‌کنه، رهنما هم می‌ره پیش شاه، با فرح هم که دوست بود، برای اعتراض به این مسأله. و درخواست آزادی دانشجویان رو می‌کند. خلاصه بعد از کلی این در و اون در زدن دانشجوا آزاد می‌شن. هفته بعد هم استعفا می‌ده و از اون به بعد هیچ پست دولتی نگرفت و رفت یونسکو. نه به عنوان نماینده ایران، بلکه خود یونسکو ایشون رو به خاطر توانایی‌هاش به عنوان یک آدم نخبه استخدام کرد.

پس نماینده ایران نبود…

نخیر، همون موقع برادرش، حمید که وزیر اطلاعات بود، نماینده رسمی ایران در یونسکو بود. خلاصه، پوری سلطانی گفت که مجید خواسته قبل از اینکه به پاریس برم او رو ببینم.

مجید تهران بود؟

بله. پوری گفت مجید رو که می‌شناسی. گفتم بله با خواهرش دوست بودیم.

فریده رهنما، خواهر مجید رهنما دوست شما بود؟

بله در پاریس باهم دوست بودیم، ولی هربار که پیش می‌اومد بریم پیش مجید، من اِبا می‌کردم. ولی پوری خیلی اصرار کرد که حتما او رو ببینم و گفتگویی باهاش داشته باشم. پرسیدم آخه راجع به چیه. گفت، راجع به توسعه است. همون کاری که خودت تو ده می‌کنی. اینم مربوط به توسعه تو روستاهای ایرانه. گفتم باشه.گفت خونش تو گلاب‌دره‌اس و این هم شماره تلفنش. به آقای رهنما تلفن زدم و خودمو معرفی کردم. فوری گفت که مدت‌هاست دنبال من بوده و پیشنهاد کرد که فردا صبحانه باهم بخوریم. آخرای اردیبهشت بود و هوا خیلی خوب.
کنار استخر نشستیم و صحبت شروع شد. گفت می‌خواد دست به کاری بزنه که تا به حال در ایران نبوده و حتی در خارج هم کمتر شده. می‌خوایم یه منطقه عقب‌افتاده تو ایران رو بگیریم و با تفکر جدید ، و با روش جدید توسعه بدیم. یه دو ساعتی در این مورد صحبت کرد. واقعاً آدم بسیار متین، با ادب و بسیار باسوادی به نظرم اومد. 
رهنما درباره برنامه‌ش توضیحاتی داد و گفت که چند منطقه رو هم در نظر گرفتن. یه منقطه تو کردستان، یکی تو بلوچستان، یکی هم تو لرستان. که باید یکی از اینا رو انتخاب کنیم و از اونجا شروع کنیم. اسم طرح بود: طرح توسعه سلسله اَلَشتر…

طرح چیه لرستان؟

«طرح توسعه سلسله در الشتر». قبل از اون باید گروه‌هایی می‌رفتن و هر کدوم از این مناطق رو بررسی می‌کردن تا ببینن از کدوم می‌شه شروع کرد. از شرایط این بود که اول منطقه‌ای باشه که خیلی مشکل سیاسی نداشته باشه؛ کمی امکانات بالقوه داشته باشه؛ و منطقه‌ای باشه که مردمش از نظر سواد، امکانات معیشت و بهداشت، مشکلات جدی داشته باشن. آقای رهنما گفت که ما باید از این مناطق شروع کنیم، و شرح داد که توسعه یعنی چی، و توسعه مورد نظر ایشون چیه. ایشون پیش‌تر هم طرحی برای بهداشت تو شیراز انجام داده بود. طرحی تحت عنوان «بهورزی» که افرادی از عشایر و مناطق عقب‌مانده شیراز رو آموزش می‌دادن تا به روستاها برون و راه و روش رعایت بهداشت آب و محیط زیست رو به روستاییان یاد بدن. و بهشون کمک کنن. واکسیناسیون انجام بدهن، پیشگیری بیماری‌ها رو یاد بدن.
آقای رهنما معتقد بود که درمان راه حل اساسی نیست. شما از این ور درمان ‌کنین، دکتر بیارین، قرص بدین، ولی از اون ور محیط زیستش همون‌طور آلوده باشه، این بیماری دوباره برمی‌گرده. پس بایستی به مردم یاد بدیم که خودشون مریضیا رو پیشگیری کنن. نه اینکه دولت، یا هر حکومت و هر کسی بیاد و این کارا رو برای اونا انجام بده. مثلاً اگه مادری شیوه درست شیردهی به بچشو بلد باشه و نکات بهداشتی لازمو رعایت کنه، بچه‌ها دیگه این همه مریض نمی‌شن. اگه مادری مریضی بچه‌شو بشناسه، با کوچک‌ترین مراقبتی، می‌تونه اونو خوب کنه. ولی وقتی به بچه‌ای که اسهال خونی گرفته، چون به غلط فکر می‌کنن که آب موجب تشدید اسهال می‌شه، از دادن آب به کودک خودداری می‌کنند و موجب کم‌آبی بدن و خراب‌تر شدن حال و حتی مرگش می‌شدند….

چه جالب، خوب. بالاخره کجا رو انتخاب کردی؟

هرچند که طرح «بهورزی»، طرح موفقی شده بود، اما طرح یک‌جانبه‌ای بود و همه چیز رو در برنمی‌گرفت. اما آقای رهنما می‌خواست طرحش جامع‌تر باشه و سواد آموزی و نیز ترویج آموزش‌های کشاورزی و دامداری رو هم داشته باشد. مثلاً خوندن و نوشتن در روش جدید بخش نخست آموزشی بود ولی هدف نهایی آگاه‌سازی بود. یعنی هم روش جدید بود و هم مطالب. مثلاً، علاوه بر این که با روش جدید، واژه آب رو یاد می‌داد، با مشارکت دادن خود سوادآموزان و طرح چند پرسش درباره اینکه آب چیه و از کجا میاد، و چه استفاده‌هایی برای ما داره، و چه جور باید مراقبت بشه، و چگونه باید اون رو مصرف کرد، چطور بارون میاد و چطور سیل می‌شه، و…. اینکه آب می‌تونه تخریب‌گر باشه، می‌تونه آبادگر باشه؛ آیا در بدن انسان هم آب هست؟ و اگر نباشه انسان بدون آب چه خواهد کرد؟ کشت آبی و کشت دیم یعنی چه؟ و این مقوله آب می‌تونست همه ابعاد زندگی انسان رو روشن کنه.
خلاصه کنم، هدف از آموزش جدید این نبود که الف وب رو کنارهم قرار بدن و بگن اینو «آب» بخونید.

چه جالب. بالاخره پروژه شما چی شد؟

حالا برگردیم به آقای رهنما که سر میز صبحانه، این داستان‌ها رو برای من می‌گفت. گفت شما در روستا کار می‌کنید. بعضی کارا هم تو بعضی روستاها انجام می‌شه، اما هدف‌مند و طبق برنامه نیست. حالا ما می‌خوایم طبق برنامه و هدف‌مند کار کنیم و با هدف توسعه پیش بریم. یعنی یه روستایی سواد داشته باشه؛ آموزش بهداشت و درمان گرفته باشه؛ همکاری رو یاد بگیره؛ مشارکت، بسیار مهمه مشارکت، اینکه همکاری و مشارکت داشته باشه، نه اینکه بایسته تا دولت همه چیزو از بالا تو دهنش بذاره. دولت یه وظایفی داره، ولی اگه خود مردم هم نجبن، تا بمیرن هم از دولت بگیرن، با اون دیدگاه، وقتی یه مریضی باشه در یه روز همه چیز تمومه. دولت هم که بیاد، بازم مریضی ادامه پیدا می‌کنه.
این برنامه برای من خیلی جالب بود. گفتم که من حاضرم برم. گفت لرستان می‌ری؟گفتم بله، بلوچستان چی، گفتم حاضرم.گفت کردستان رو دیدی؟ گفتم آره یه بار کرمانشاه و اون طرف‌ها بودم. گفت ما می‌خوایم از لرستان شروع کنیم شما می‌خواید برید لرستان؟ گفتم بله. پرسید کی. گفتم همین فردا. گفت چه جوری می‌خوای خودت بری. نه این طور نمیشه اونجا هیچی نیست. تو الشتر یه دونه از این درمانگاه‌های دولتی هست که مال سازمان شاهنشاهی، خدمات اجتماعیه، ولی دکتر نداره. تخلیه است شما برید اونجا، اقلاً یه چیزی داشته باشین که زندگی کنین
دونفر از بچه‌ها هم می‌خوان برن شیراز، برای همون طرح «بهورزی». اون طرح هم داشت تموم می‌شد. اینا الشترو می‌شناسن، شما را می‌برن اونجا و خودشون هم می‌رن طرف شیراز. آقایان دکتر شهیدی و مهندس سیروس دهناوی.
با این دو نفر رفتیم الشتر. درمانگاه تعطیل بود. پرسیدیم دکتر کجاست. گفتن که دکتر بنگلادشی بود و رفته.رفتیم توی درمانگاه یه یخچال بود و یه تختخواب.اینا کمک کردن وسایل را مرتب کردیم. و شب هم موندن و فرداش رفتن شیراز.
تقریبا یه ماه اونجا موندم و خبری هم ندادم. ولی از اونجا که به آقای رهنما گفته بودم اگه خبری نشد، بدونید که رفتم فرانسه، خیال کردن که رفتم فرانسه. از خانم سلطانی می‌پرسن. ایشون می‌گن نباید رفته باشه، چون اگه می‌خواست بره باید از من بسته‌ای رو می‌گرفت که با خودش ببره فرانسه… از من خداحافظی نکرده. پس باید همونجا باشه.
آقای رهنما زنگ می‌زنه مرکز تلفن الشتر و سراغ منو می‌گیره و اونا هم می‌گن، بله آدمی با این مشخصات اینجاست.

تو این یه ماه اونجا چی کار می‌کردی؟

می‌رفتم توی دهات و با مردم صحبت می‌کردم که ببینم وضع‌شان چطوره. باید از بین همین مردم محروم و عقب‌مونده، کسایی رو پیدا می‌کردیم که کمی سواد خوندن و نوشتن داشته باشن یا اگه نشد، کسایی که جوون باشن و باهوش…خودمون بهشون سواد یاد می‌دادیم. میون مردم که می‌رفتیم، می‌پرسیدیم که مدرسه دارن یا نه.می‌گفتند نه. کسی هست که سواددار باشه؟ مثلا نشونی یکی را می‌دادن. حالا اون یه نفر، سی سال، سی و پنج سالش بود و حالا این خودش…

 … یه معلم میانساله یا برای اون وقتا حتی پیر ….

بله. ما جوون داشتیم، پیرزن داشتیم، روحانی داشتیم، از همه اقشاری که تو ده بودن، افرادی رو نشون کرده بودیم که ازشون امتحان بگیریم. دختر داشتیم. چون اونجا بیشتر از همه مسایل زنان مطرح بود. و تو توسعه نقش زن خیلی مهمه. متأسفانه زن باسواد کم پیدا می‌شد. اگر هم بودن، سطح خانوادگی بالایی داشتند.یعنی…

دختر کدخدایی، مالک بزرگی … 

بله ما اینا رو پیدا کرده بودیم. از یه منطقه‌ای به نام دره هُنام، شروع کردیم، بزرگ‌ترین ده این منطقه هم تو همین دره بود به نام پِرِسک.

چه اسمای عجیب و غریبی. ریشه‌ی لری، کردی دارن؟

نخیر قدیمی‌تر از اینا هستن. به آقای رهنما می‌گن که طرف صبح می‌ره شب میاد، یا آبگوشت می‌خوره یا نون و پنیر، و فقط همین. خلاصه، به من خبر دادن که فردا آقای رهنما میاد لرستان. یا یکی از این هواپیماهای هشت نفره می‌آمد خرم‌آباد. اون موقع هواپیماهای بزرگ ساخته نشده بود و مقامات با همین هواپیماهای هشت نفره به شهرها و جاهای مختلف می‌رفتن. منم چن دفعه با اونا رفت و آمد کردم.
آقای رهنما آمد و پرسید چی شد رفتی و خبر ندادی. تصمیم گرفتی. گفتم من نمی‌تونستم زود تصمیم بگیرم به همین دلیل مشغول کار شدم و حالا هم دیگه نمی‌خوام جایی بروم و همین جا می‌مونم.
وضع را توضیح دادم که اینجا چه جور جاییه. پر از چشمه، آب فراوان، و بهترین آب و هوا، ولی مردم در بدترین وضعی که نمیشه تصور کرد. کسایی برای باستان‌شناسی میان اینجا، چیزای عتیقه رو پیدا می‌کنن و با خودشون می‌برن. یعنی غارت می‌کنن و می‌رن. کاشی، ظرف و ظروف قدیمی، مجسمه و…. ولی کسی کاری برای این مردم انجام نمی‌ده. تو این منطقه یه توالت نبود. یه حمام نبود. البته خوانین بودند، ولی کاری برای مردم نمی‌کردن. از وقتی که رضاشاه اومده بود و اون سرلشگر احمدی معروف رو برای آروم کردن منطقه به اونجا فرستاده بود، ما که رفتیم، هنوز هم لرها وقتی می‌خواستن بچه‌هاشون رو که شیطنت می‌کردن، بترسونن، می‌گفتن، می‌گیم سرلشگر احمدی بیاد بخوردتا! چون این‌ها رفته بودن که عشایر را خلع سلاح بکنن، و مردم را تو این دره محاصره کرده بودن و سی چهل نفر از لرها را کشته بودن. لرها عاشق تفنگ‌اند.و در شعرشون، و آوازشون همه جا حرف از تفنگه.
و این خاطرات تلخ اون دوران هنوز میون لرها زنده بود. اگر یه نفر تو درگیری کشته می‌شد، باید انتقامشو می‌گرفتن واگر نمی‌تونستن قاتل رو بکشن، یکی از افراد قبیله رو به تلافی می‌کشتن و چادرها و خونه‌های قاتل و قبیلشو خراب می‌کردند و آتیش می‌زدن، مگه اینکه «خون‌بس» می‌دادن. خون‌بس هم البته شرایطی داشت. برای لرها قبیله و خانواده خیلی مهم بود. انتقام از خون بسیار رایج بود و اگر نمی‌تونستن قاتل رو بکشن، چادرهای قبیله اونا رو آتش می‌زدن. استوارِ رئیس ژاندارمری الشتر که اهل سراب بود، به‌جای تأمین امنیت، مردم رو به جون هم می‌انداخت،و بعد هر دو طرف رو تلکه می‌کرد. آشتی و «خون‌بس» به مذاقش خوش نمی‌اومد و مخالف اون بود، چون منبع درآمدش خشک می‌شد.
برگردیم به اصل مطلب، بالاخره، بعد از تحقیقات و بررسی‌های زیاد الشتر رو برای شروع طرح انتخاب شد…. الشتر هم زمین داشت، هم آب داشت… از هر نظر مساعد بود و ظرفیت پیشرفت داشت. ما گروه‌های آموزشی رو، اول تو دره هنام که من آشنا بودم، تشکیل دادیم و بیشتر معلما رو هم از اونجا گرفتیم. پنجاه شصت تا ده بود و نمی‌شه همه رو پوشش داد، نه وسیله بود و نه ماشین بود و همه راه را باید پیاده می‌رفتیم. بعضی جاها هم با اسب. اولین گروه‌، گروه سوادآموزی بود. قرار بود تو این گروه آموزگار تربیت کنن.سی، سی‌وپنج نفر گرفته بودیم برای اینکه تمام منطقه را پوشش بدیم. دختر و پسر. با هزار و یه جور بدبختی، سعی می‌کردیم تعدادی هم از پایینی‌ها رو بیاریم. یعنی از اونهایی که بی‌سواد بودن، از متوسط‌ها هم چندتایی. وقتی گروه سوادآموزی راه افتاد و کم‌کم تعداد زیاد شد، تو همون دره هنام کلاس تشکیل دادیم. ما شیوه تدریس همون کتاب‌های درسی شش ساله دبستان رو تو یه دوره شش ماهه، با روش جدید خودمان به این گروه آموزش می‌دادیم. و قرار شد بچه‌هایی که روزا درس می‌خونن، شبا به پدر و مادرای خودشون درس بدهند.

مثل زنجیر… همان که می‌گید «سلسله».

بله. تو اون کلاسا از مسایل محلی، از دعوای‌های خانوادگی، از عروسی‌هاشون و از عزاداریشون، سنت‌هاشون و…صحبت می‌کردیم. یعنی در کنار درسِ کتابی، مسایل واقعی زندگی را هم وارد می‌کردیم. این‌ کلاسا هم شبانه‌روزی بود. یعنی کلاس‌ها ساعات خاصی نداشت، هر وقت که زمانش جور می‌شد و شاگردا می‌تونستن بیان، آموزش می‌دیدن. نکته جالب اینکه، حالا شاگردای این کلاس از دو دسته بودند. دو دسته از دو روستایی که اختلاف خونی داشتند و رفتن به روستاها به این راحتی نبود. ژاندارما هم اینا رو به جون هم می‌انداختن و از اون وسط نفع خودشون رو می‌بردن. تا به حال به خاطر این زد و خوردای قومی و قبیله‌ای، سی و چهل نفری تو زندان بودن، چند نفری از طرفین کشته داده بودن، تعدادی زخمی و معلول، یکی چشمش کور شده بود، اون یکی دندانش شکسته بود، یکی دیگه پاش شل شده بود… کار خیلی سخت بود…. ما با بعضی از شاگردا و یا مردم صحبت می‌کردیم تا راهی برای حل این مشکل پیدا کنیم و بشه به اصطلاح خون‌بس اعلام کرد. آمدیم تو این کلاس دو سه نفر از هر طرف رو باهم آشتی دادیم و گفتیم اگر شما نتونید باهم کار کنید، چطور می‌تونید برای بقیه مردم کار کنید؟

حالا سن این‌ها چقدره؟

جوون بودن، زن‌دار بودن، بچه‌دار بودن. چاره‌ای نبود. اتفاقاً خیلی هم خوب شد. اینا به حرف گوش کردن و دو هفته‌ای این بحث‌ها ادامه داشت و گفتیم اگه شما با این اختلافا راه بیافتین تو دهات، خودتون می‌شیدعامل فتنه و نمی‌تونید کار کنید. پس اول باید اختلاف‌تونو اینجا باهم حل کنین و آشتی کنین و بعد برید برای کار به جاهای دیگه. خلاصه این چند نفر یواش یواش خودشون باهم کنار اومدند و بعد قرار شد هر کس بره میون ده یا قبیله و خونواده خودش و سعی کنه مسایل رو حل کنه.بعد ما هم می‌آییم برای سازمان دادن کارها.

حالا شما چند نفر بودید؟

آقای رهنما که اومد و رفت، یه تیم از تهران برای ما فرستادند و دیگه تنها نبودیم. میون اینا خارجی هم بود، و کارهای مختلفی بلد بودن.راه‌سازی بلد بودند. از آفریقای جنوبی داشتیم؛ هم دکتر و هم مربی، آخوند داشتیم…. پزشکایی که تو شیراز تو طرح «بهورزی» کار کرده بودند….

پس حسابی یک تیم شده بودید…

بله. هم‌زمان، گروه «بهورزی» هم راه افتاد. در وهله سوم گروه مروجین، که مربوط به بخش کشاورزی ودامداری بود، تشکیل شد. منتهی هر کدام با یک روشی. با تک تک این افراد صحبت می‌شد تا مطمئن بشیم که واقعاً اهل همکاری و کار کردن هستن یا نه. توی این صحبت‌های رو در رو، و رفتن تو دهات، کسایی رو که مناسب می‌دیدیم باهاشان حرف می‌زدیم ببینیم چه کارا کردن و چه تجربیاتی دارن. ما به‌ این افراد می‌گفتیم که حقوق ندارن، و تا مدت‌ها هم همین کار را کردیم. مثلاً یه بهورز حقوق‌بگیر نبود تا زمانی که مردم از ازش اظهار رضایت کنن. اگر مردم ازشون راضی بودن، خودشون به اونها پول می‌دادن. 

یعنی مردم به آنها حقوق می‌دادن، نه دولت!
دولت کار خودش را می‌کرد و کاری هم به کار ما نداشت. ما می‌گفتیم که شما حقوق‌بگیر دولت نیستید. شما برای مردم کار می‌کنید و اگر مردم از شما راضی باشند به شما حقوق می‌دهند.

برای اون موقع کار جسورانه‌ای بود. اصلاً کار راحتی نبوده…حالامردم هم واقعاً به این‌ها پول می‌دادند.

بله. جا و غذا می‌دادن. ولی بعد از چند ماهی که گذشت، کم‌کم صدای بهورزها و مروج‌ها درآمد که ما هم بالاخره خرج داریم،زن داریم، بچه داریم و این طوری بدون حقوق نمی‌تونیم بگذرونیم. خلاصه قبول کردیم تا زمانی که هم فعالین در این کارها، و هم مردم راه بیافتن و به این وضع عادت کنن، مبلغ کمی به هر کس در ماه بدیم. ما می‌دیدیم که سیستم کل مملکت همین سیستم حقوق بگیریه ونمی‌شه چیزی رو به همین راحتی به این شکل رایج کرد. دو سه سالی طول کشید. اونهایی که مثلاً معلم شده بودن، می‌گفتند همه معلما حقوق می‌گیرن، ما چرا حقوق نگیریم؟ یا بهورزهامی‌گفتند، پرستارهای شهرها از ما کم‌تر کار می‌کنند، کارشون هم به سختی کار ما نیست، ما همه زندگی و وقت‌مون رو گذاشتیم به رفتن از این ده به اون ده، ولی حقوقی نداریم و زندگی خودمونو زن و بچه‌مون لنگه.

خوب راست می‌گفتن.

همین‌طوره. ما اومدیم راهِ میان‌بر رو گرفتیم. یه حداقلی از بودجه طرح بهشان می‌دادیم و بقیه رو هم حواله می‌دادیم به میزان موفقیت‌شون میان مردم و رضایت اونها و اینکه مردم قبول کنن برای خدماتی که می‌گیرن، هزینه بدن. حالا دوره آموزش افراد تموم شده بود و باید می‌رفتن به محل‌های خدمت‌شون. مدرسه می‌خواستن که نبود. رفتیم مدرسه درست کنیم دیدیم مردم چادر زدن و نشستن زیرش و درس می‌خوانند. حالا اینجا بود که اختلاف‌های قومی و قبیله‌ای شد مسأله اصلی و دیدیم تا اول این مسأله را حل نکنیم، نمی‌شه کاری را پیش برد. اما ما که دادگستری نبودیم.سی‌چهل نفر زندانی و…. مشکلات دیگر. خلاصه، توافق کردیم میون قبایل و خانواده‌ها مراسم خون‌بس برگزار شود و انتقام و انتقام‌کشی تموم بشه. کار خیلی سختی بود. تعداد کشته‌ها از طرفین، تعداد چشم‌های کور شده، و دیگر جراحت‌ها و مقایسه آنها با تعداد مشابه طرف مقابل و… همه چیز باید حساب می‌شد و به توافق می‌رسیدند. و همین طور مشکلات فرهنگی دیگه که ده دوازده سال بود انجام هر کاری رو با دشوارهای زیادی مواجه کرده بود.
درمراسم باید از هر طرف یک جبهه تشکیل می‌شد و این‌ها روبروی هم می‌ایستادند و طبق آداب خاصی اعضای این دو جبهه به علامت آتش بست و آشتی، باهم دست می‌دادند. من وسط ایستاده بودم و دست یکی از این طرف و یکی از طرف دیگر رو تو دستم داشتم. بزرگان هر طرف دست دادند و آشتی کردند و از اونجا هم باید به خانه ریش سفیدی که مورد احترام و قبول هر دو طرف بود می‌رفتند و در آن محفل باید یکی حرف را شروع می‌کرد، و حرفی هم می‌زد که باعث نفاق تازه نشود. بچه‌های خود ما که قبلاً تو کلاس بودند و تربیت‌شان کرده بودیم و بحث‌های آشتی را با آنها داشتیم، جلسه را اداره کردند و از اونجا هم برای ادای احترام به کشته شدگان دو طرف سر مزارها رفتیم و اختلاف‌ها تمام شد. همون جا توافق شد که نه دو تا مدرسه توی ده نزدیک به هم، بلکه یک مدرسه برای هر دو روستا به یاری خود مردم و مردم‌یاران درست شود. این مهم انجام شد و زندانیان نیز به کمک آقای رهنما و رئیس دادگستری خرم‌آباد و یاری استاندار آزاد شدند و «خون‌بس» به طور کامل و طبق توافق دو گروه به سرانجام رسید.
در برخی روستاها مشکل اساسی مدرسه نبود، بلکه شناسنامه نداشتن شاگردا بود و همین‌طور پدر و مادرایی که شناسنامه نداشتن، چون پول نداشتن و نمی‌تونستن هزینه‌های اون را پرداخت کنن.
به مدیرکل ثبت احوال لرستان، که انسان شریف و مردمی بود، ولی بودجه کافی در اختیار نداشت، پیشنهاد کردیم یه نفرومأمور صدور شناسنامه کنه و در ازای هر شناسنامه ۵تومان با اضافه‌کاری‌ بهش داده بشه. قرار  شد هیأتی به سرپرستی یک پزشک و نماینده آموزش و پرورش و طرح تشکیل بشه و با تشخیص پزشک و نظر هیأت برای کودکان تا ده‌سال شناسنامه صادر بشه، و برای بزرگ‌ترها هیأت دیگری تعیین بشه. در برخی موارد  برای کودکانی که باید مدرسه می‌رفتن، ولی سن‌شان از سن قانونی بیشتر بود، مجبور شدن برای تعدادی از برادر و خواهرا به عنوان دوقلو شناسنامه یک‌سان صادر کنند تا هر دو بتونن مدرسه برن و با این ترفند تعداد دوقلوها در این بازه زمانی زیاد شد…. 
در جریان کار دیدیم، وقتی اول موضوع توسعه روستایی مطرح شد، اصلاً کسی نمی‌دونست که مثلا باید مشکل شناسنامه را هم حل کرد. همیشه همین طوره، وقتی وارد کار می‌شید کم کم می‌بینید جزئیاتی وجود دارن که گاهاً خیلی هم مهم هستن و اگر انجام نشن، کل برنامه را تحت تأثیر قرار می‌دن و جلوی هر کار عمرانی و توسعه‌ای را می‌گیرن…

درهیچ کتابی هم درباره آنها نوشته نشده.

دقیقاً. ببینید کار توسعه با تمام کارهای دیگر متفاوت است. مثلا وقتی شما می‌آیید به من که مهندس معمار هم نیستم می‌گید برو ده تا ساختمان بساز. خوب من می‌رم چهار نفرو پیدا می‌کنم و در عرض یک سال هم این ده تا ساختمان را به شما تحویل می‌دم. پول است و امکانات و تخصص. ولی اگر شما می‌خواید یه کار غیرعادی، مثل توسعه رو انجام بدید، به این سادگی نیست. شما ممکنه ساختمان رو بسازید، ولی اینکه چه کسی تو ساختمان بنشینه و از اون مستفیذ بشه مهمه. طرف آمده ساختمان ساخته و هر کس که مثلاً صدهزار تومن بده، می‌تونه از اون استفاده کنه، ولی کسی که پول نداره، چطور بیاد تو آن ساختمان زندگی کنه؟ هزینه آب و برق و غیره را چه جوری پرداخت کنه. به این می‌گن رشد.ولی اگر توسعه یک امر همگانی باشد و قرار باشد همه مستفیذ بشن، این که مشکله.

چند سال آنجا بودی؟

در کل، ما از ۵۳ شروع کردیم تا ۵۷.

چهار سال.

نه پنج سال.

خوب چی شد که اونجا رو ترک کردی؟

 وقتی انقلاب شد.

یعنی تا انقلاب شد….

نه، نه. ما قطع نکردیم. اوضاع بهم خورد،…
ادامه دارد

Comments

Comments are closed.

Bottom