Top

امپراتور یا شاهنشاه

December 29, 2018 by  

گردآوردنده: ژاله دفتریان (پاریس) – امپراتور

-واژه‌ی امپراتور واژه‌ای‌ست که از زبان‌های اروپایی به زبان پارسی راه یافته است.

– امپراتور بَرنامی (لقب) است که در آغاز به سرداران برجسته‌ی رومی داده می‌شد. پس از چندی به فرمانروایان روم، امپراتور می‌گفتند و سرزمین زیر فرمان‌شان را نیز امپراتوری می‌خواندند.

-امپراتوری حکومتی است که فرهنگ و نژاد خود را به کشورهایی که به زور بر آنان چیره شده است، می‌پذیراند. به سخنی دیگر امپراتوری یک ستاد فرماندهی بود که بر سرزمین‌های پهناوری با اقوام و فرهنگ‌های گوناگون دست یافته بود. ساختار سیاسی یک امپراتوری بر این پایه بنیاد یافته که فرمانرواییِ خود را با زور نگه دارد و پیوسته در اندیشه‌ی کشورگشایی باشد. مانند امپراتوری یونان، امپراتوری روم، امپراتوری مغول، امپراتوری عثمانی، امپراتوری بریتانیای کبیر و ….

 امپراتوری به حکومت‌هایی گفته می‌شود که دارای ویژگی‌هایی باشند. برای نمونه:

– شهرهایی چند با تَن‌شماران (جمعیت) بسیار زیرِ فرمانروایی آنها باشند؛

– از تواناییِ سیاسی بایسته برخوردار باشند؛

– بر چند ملت یا چند قوم یا چند سرزمین بزرگ با نژادها یا فرهنگ‌های گوناگون فرمان برانند.

– امپراتوری پیروزی و چیرگیِ یک خاندان یا دودمانِ توانمند بود بر دیگر اقوام، که می‌کوشیدند به هر بهایی که شده، هرچه بیشتر فرمانروایی‌شان پایدار بماند.

-امپراتور فرمانروایی بود نیرومند که بر چندین کشور فرمان می‌راند.

– روش فرمانروایی در امپراتوری بر پایه‌ی خوارداشت و پست شمردنِ اقوام شکست خورده بنیاد نهاده شده بود. دیرپایی و پایندگیِ (دوامِ) امپراتوری بیشتر با کار بستن زور استوار می‌ماند، تا از راه برآوردنِ خواسته‌های اقوام گوناگون و خشنودی آنها.

– در امپراتوری‌ها دارایی‌های مردم شکست‌خورده، بی چون و چرا، از آنِ مردم کشور پیروز بود. زنانِ پادشاهان یا بزرگانِ کشور از آنِ امپراتور و دیگر زنانِ آنان کنیز، دختران آنان همخوابه، پسران آنان برده و خودشان دربند (اسیر) پیروزیان بودند.

– سرفرازی سران امپراتوری‌هایی مانند امپراتوری آشور، امپراتوری مغولان یا عثمانیان این می‌بود که در نوشته‌هایی که از خود به جای نهاده‌اند یادآور شده‌اند که آن اندازه کشتار کرده‌اند تا توانسته‌اند از کَله‌ها گلدسته (مناره)ها بسازند!

– از دید ساختِ سیاسی، همه‌ی توانایی‌ها در دست تنی (شخصی) بود که امپراتور نامیده می‌شد. توانمندی‌های بومی (محلی) همه در چهارچوب گزینِشِ امپراتور بود و از او مایه می‌گرفت.

– بیشتر امپراتوری‌ها زمانی پدید می‌آمدند که یک کشور یا یک قوم با انگیزه‌ی گسترشِ گستره‌ی کشورش یا افزایشِ توانمندی سیاسی، مانبَندی (اقتصادی) یا نظامی بر سرزمین‌های دیگر چیره شده و بر مردم آن فرمان می‌راند.

 

شاهنشاه

– واژه‌ی شاهنشاه برنامی (لقبی) است که در ایران‌زمین یا ایرانویچ به پادشاهی داده می‌شد که بر چندین و چند کشورِ گوناگون دست یافته و پادشاه کشورهایی چند بوده است.

– نمونه‌ی بسیار روشن آن شاهنشاهی هخامنشیان، به‌ویژه شاهنشاهی کورش بزرگ است. کورش بزرگ هر بار پس از پیروزی در جنگ‌ها شاهِ کشورِ شکست خورده را فرامی‌خواند و به او چنین می‌گفت:

«من می‌دانم که شکست در برابر دشمن بسیار تلخ است. اکنون که شما این تلخی را مزه مزه می‌کنید، با شما همدردی می‌کنم. هم اکنون من می‌توانم شما را از تخت شاهی به زیر کشیده و کسی را از کشورِ خودم به جای شما بنشانم. ولی من نه تنها این کار را نمی‌کنم که دوباره تخت شاهی را به خودِ شما وامی گذارم. زیرا این را به خوبی می‌دانم که مردم شما با نماینده‌ای که از سوی من فرستاده شود، سرِ ناسازگاری و نافرمانی برخواهند داشت و این بسیار درست و دریافتنی است و این خود می‌تواند اداره‌ی کشور را با دشواری‌های بسیار روبرو سازد که این خواست من نیست.

از این‌رو از این پس شما همچنان شاه کشور خود خواهید بود. و هم اکنون با هم پیمان می‌بندیم که یار هم باشیم. من به لشگریانم دستور داده ام که کسی به شما کوچک‌ترین آسیبی نرساند و به زنان و دختران و خانواده و دارایی‌های شما دست درازی نکنند، تا مردمان شما بتوانند در آسایش زندگی کنند. ولی در این میان شما یکی از کارگزاران ما خواهید بود.»

– این چنین بوده که به شاه ایران‌زمین شاهنشاه می‌گفتند که در چم ب(ه معنای) شاهِ شاهان است. پس شاهنشاه به پادشاهی گفته می‌شود که چندین و چند کشوری که پادشاه دارند، کارگزار او باشند.

– ۱۶ نوامبر ۱۸۴۶ (۲۵ آبان)را روزی نوشته‌اند که سِر هنری راولیسون توانست خط میخیِ سنگ نبشته‌ی داریوش بزرگ را در بیستون خوانده و برگردان کند. این سنگ نبشته به سال ۵۱۹ پیش از زایش (میلاد) دو هزار و ۵۳۳ سال پیش نوشته شده که در آن داریوش شاه می‌گوید:

 «این است که از آنِ من شده‌اند. به خواست اهورامزدا من شاهِ آنها بودم؛ پارسا (پارس)-اوجا (ایلام)-بابیروش؛ (بابل )؛ آثورا (آشور)؛ اَربیا (عربستان شمالی)؛ مودریا (مِسر)؛ داریا (فینیقی‌ها)؛ اسپاردا (سارد و لیدی)؛ یونا (یونان)؛ مادا (ماد)؛ آرمینا (ارمنستان)؛ کاتپادوک (اکاپادوکیه)؛پرثوا (پارت‌ها)؛ زرَکا (زرنگ سیستان)؛ هریَوه (هرات)؛ باخزیش (بلخ)؛ سوگودا (سُغد)؛ گدارا (کَندهار)؛ سکا (سکاها).

آنچه را که می‌خوانید داستان‌های بافته‌ای نیست که ما بخواهیم ایرانی را تافته‌ای جدابافته بشناسانیم. این‌ها همه را می‌توان در نوشته‌های دشمنان ایران خواند. چرا در نوشته‌های دشمنان ایران؟ 

– زیرا که در تاریخ ایران‌زمین و همه‌ی نوشته‌های تاریخی، فرهنگی، دانشی، سیاسی و … ما ایرانیان، پس از تاخت و تازِ عرب‌ها و مسلمانان به آتش کشیده شد و چیزی از آنها به جای نماند.

– آنچه را که ما امروز به نام تاریخ ایران کهن داریم و می‌شناسیم و می‌خوانیم همه یا به دست تاریخ‌نویسان اروپایی، مانند هرودوت و گزنفون و … نوشته شده که گاهی هم از نیش کِلکِ (قلمِ) آنان به دور نبوده است، یا بر سنگ‌نوشته‌ها کنده شده که ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم نتوانسته‌اند آنها را از میان ببرند. بهتر است ما ایرانیان از این راستی‌های تلخ تاریخی آگاه باشیم. یکی از نوشته‌ها نَسکی است که گزنفون به نام زندگی‌نامه‌ی کورش بزرگ* نوشته است. گزنفون کسی است که هم‌زمان با کورش بزرگ می‌زیسته و در بسیاری زمان‌ها پا به پا همراه او بوده و رویدادهایِ زندگی او را نوشته است.

گواه بزرگی که می‌توان در اینجا بر آن انگشت نهاد که بزرگ‌منشی و مردم‌دوستی کورش بزرگ را به یاد می‌آورد. سخن گفتن از نگاره‌ای (تابلوی نقاشی) است به نام «پانته‌آ» که در گنج‌خانه (موزه) لوور پاریس نگهداری می‌شود. هنرمند اسپانیایی «وَنسان لوپِز»، که در سده‌ی ۱۸ می‌زیسته است، داستان زن زیبایی را نشان می‌دهد که در سوگِ همسرِ خود «آبراداتاس» خودکشی کرده است. داستان زندگی و خودکشی پانته‌آ یکی از رخدادهای تاریخی است که نشان از جوانمردی و بزرگی کورش بزرگ دارد.

داستان بدین‌گونه است که در آغاز آبراداتاس به دستور شاه شوش به جنگ کورش می‌رود و در این جنگ از کورش شکست می‌خورد و زنِ زیبایِ او پانته‌آ دربَند (اسیر) لشگر ایران می‌شود. بر پایه‌ی آنچه که در لشگرکشی‌ها و شکست و پیروزی‌های آن زمان انجام می‌شده است، پانته‌آ را که همسر فرمانده لشگر شکست خورده بوده، برای کورش نگه می‌دارند و به نزد او می‌برند. کورش بزرگ از پذیرفتن و دیدنِ آن زنِ زیبا به نام پَروه‌ی (غنیمت) جنگی خودداری می‌کند و از یکی از افسرانِ خود به نام آراسپ که به پاک‌چشمی او باور بسیار داشته می‌خواهد که نگهبانی از پانته‌آ را بپذیرد. آراسپ به کورش پیشنهاد می‌کند که تنها یک بار پانته‌آ را ببیند. کورش از همین کار هم خودداری می‌کند و در پاسخ آراسپ می‌گوید: «از زیبایی این زن برایم بسیار گفته‌اند. می‌ترسم از زیبایی و دیدنِ او شیفته‌اش شده و نتوانم بر خود چیره شوم.» و دستور می‌دهد آبراداتاس را آزاد کرده تا بتواند به دیدار همسرش بیاید.

این جوانمردی و پاک‌اندیشیِ کورش بزرگ به گوش آبراداتاس می‌رسد. هنگامی که آبراداتاس به اردوگاه کورش می‌رسد، به پاس بزرگواریِ کورش می‌خواهد پیش از هر کاری به دیدار او برود که کورش پاسخ می‌دهد، نخست از همسرت دیدار کن سپس به پیشگاه من بیا. پانته‌آ و آبراداتاس از این‌همه بزرگ‌منشی به شگفت آمدند. و از آن پس هر دو از یاران و دوستان کورش شدند.

آبراداتاس به سپاه کورش پیوسته و در جنگ‌ها یکی از هم‌رزمان او می‌شود. سرانجام آبراداتاس در یکی از جنگ‌ها که شانه به شانه‌ی لشگر کورش شمشیر می‌زده، کشته می‌شود. هنگامی که آبراداتاس به این جنگ می‌رفت، پانته‌آ هنگام خدانگهداری به او می‌گوید: «سوگند به اِشگی (عشقی) که میان من و تو هست، ما می‌باید همیشه سپاسگزار کورش باشیم و او را دوست خود بدانیم. زیرا زمانی که دربندو از آنِ او بودم، به من نه به چشم کنیز نگاه کرد و نه من را با خواری و زبونی آزاد کرد. او دستور نگهبانی از من را داد تا کسی بر من دست درازی نکند و من را آنچنان نگهبانی کرد که برادری از زنِ برادرش نگهداری می‌کند.»

در این جنگ آبراداتاس کشته می‌شود و پیکر بی‌جان او را به اردوگاه می‌آورند و پانته‌آ به سوگ همسر می‌نشیند. در این هنگام بوده که کورش بزرگ برای همدلی با پانته‌آ، برای نخستین بار به دیدار او می‌رود و به او می‌گوید که هرگز خود را تنها نداند و از او می‌خواهد که نزد ایرانیان بماند. پانته‌آ می‌خواهد که در کنار پیکر بی جان شوهرش به سوگ بنشیند. خواسته‌ی او انجام می‌شود.پس از زمانی اندک و به همدم‌هایِ (ندیمه‌های) خود، جز یک تن دستور می‌دهد از نزد او بروند. هنگامی که آن دو تنها می‌مانند پانته‌آ خنجری را که در زیر پیراهن خود پنهان کرده بوده بیرون می‌آورد و خود را می‌کُشَد. همدم پانته‌آ که مرگ بانویِ خود را از کوتاهی در انجام خویش‌کاریِ (وظیفه) خویش می‌داند، با همان خنجر خود را می‌کُشَد.

این داستان غم انگیز که گویای دلدادگیِ زن و مردی از یک سو و بزرگ‌منشی و جوانمردیِ پادشاهی از سوی دیگر است، با هنرمندیِ ونسان لوپز نگارگرِ اسپانیایی به زیبایی نشان داده شده است.

این چنین بوده راه و روش پادشاهان ایران‌زمین. آنان در سرزمینی پرورش یافته بودند که آیینَش بر سه پندِ استوار بوده است:

اندیشه‌ی نیک؛ گفتار نیک ؛ کردار نیک.

***

شاهان ایران‌زمین بر این باور بودند که همه‌ی نیکی‌ها از این سه نیک برمی‌خیزد و پیوسته در گسترشِ این سه نیک و این سه پند می‌کوشیدند و خود آن را انجام می‌دادند. زیرا می‌دانستند که رفتار و گفتار و کردار آنها نمونه‌ای‌ست برای دیگر مردمان سرزمین.

در همین زمینه سعدی بزرگ داستانی شیرین در گلستان دارد که در پایانِ آن می‌سراید:

گر ز باغِ رعیت مَلَک خورَد سیبی 

برآوَرَند غلامانِ او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد

زنند لشگریانش هزار مرغ به سیخ

شوربختانه کسی به این نکته‌های باریک‌تر از مو که میان فرهنگ ایرانی و فرهنگ دیگر کشورها هست، نگاهی نمی‌اندازد و با بی‌انگاری دست گدایی به سوی فرهنگ دیگران دراز کرده و کورکورانه و بی‌آنکه اندکی بیاندیشیم جا پای جای دیگران می‌گذاریم و آنچه که خود می‌داریم ز بیگانه تمنا می‌کنیم

-چون این فرهنگ مردم‌دوست و مردم‌سالار را کمتر می‌شناسیم و پند و اندرزهای آن را کم‌تر به کار می‌بریم. شناخت درستی از آن نداریم، از این رو به هر سویی که دیگران ما را می‌کشند، به همان سو خم و راست شده و گرایش پیدا می‌کنیم.خواه این سو، سوی اسلامی و خاوری (شرقی) باشد خواه سویِ باختری (غربی) و اروپایی.

در پیِ همین ناآگاهی‌هاست که در بسیاری از نوشته‌ها می‌خوانیم که برنام (لقب) شاهنشاه را برای پادشاه ایران محمدرضاشاه پهلوی به کار می‌برند، بی‌آنکه بیاندیشند این برنام برای پادشاهانی به‌کار می‌رفته که سرزمین‌های گوناگونی کارگزار آنها بوده‌اند. کسانی که این برنام را برای پادشاه ایران‌ساز پهلوی به‌کار می‌برند هرگز به این نیاندیشیده‌اند که از سال‌ها پیش و پس از چیرگی اسلام بر سرزمین ما، شاهان ما (اگر شاهی می‌توانست بر تخت شاهی بنشیند)، تنها پادشاه کشور ایران بوده است و بس.

دو دیگر اینکه بار و سنگینی یا وزن واژه‌ی پادشاه را دست کم می‌گیرند. شنیده و خوانده می‌شود که گاهی برای بزرگ‌نماییِ جایگاه محمدرضا شاه پهلوی برنام امپراتور را برای ایشان به‌کار می‌برند.

شوربختانه در برخی گفتگوهای تلویزیونی یا رادیویی هم برنام امپراتریس را برای شهبانو فرح به کار می‌برند. و ایشان هم می‌پذیرند.

شگفتی در این است که برنامِ شهبانو که هم واژه‌ای‌ست پارسی و هم از درون‌مایه‌ی والاتری برخوردار است را به کنار می‌زنند و واژه‌ی امپراتریس بیگانه را به کار می‌برند که شایسته ایشان نیست. 

 

* از نسکی سخن به میان آوردم که گزنفون زیر نام زندگی‌نامه‌ی کورش بزرگ نوشته است.

– جا دارد که یادآور شوم من سرفرازیِ آن را دارم که به پیشنهاد و با همکاری دوست گرانمایه‌ام خشایار رخسانی، این نَسک را به واژه‌های پارسی سره برگردانده‌ام و دوستداران می‌توانند آن را از آمازون خریداری کنند. 

 

Comments

Comments are closed.

Bottom