Top

بیژن و منیژه

October 7, 2019 by  

محمد غافری

 برگ پسین
کیخسرو به افتخار رستم بزمی بر پا می‌کند و به شادخواری می‌پردازند. رستم در میان بزم برمی‌خیزد و به شاه می‌گوید:

گر آید به مژگانم اندر سنان
نتابم ز فرمان خسرو عنان
برآرم به فرّ تو این کارکرد 
سپهبد نخواهم نه مردانِ مرد
چو رستم چنین گفت گودرز و گیو
فریبرز و فرهاد و شاپور نیو
بزرگان لشکر بر او آفرین
همی خواندند از جهان آفرین
از سویی چون گرگین خبر آمدن رستم را شنید برای او پیغام فرستاد و پس از ابراز پشیمانی از کرده‌ی خود خواهش کرد که از شاه آزادی او را بخواهد.
رستم هم پیغام داد که من این کار را می‌کنم، ولی دعا کن که بیژن از این مهلکه جان سالم به در ببرد، والا خود من تو را به دیار نیستی خواهم فرستاد. سپس رستم به پیشگاه کیخسرو رفت و از وی خواست که گرگین را ببخشد. کیخسرو هم با این که سوگند خورده بود، به خاطر جایگاه والایی که رستم نزد او و همه‌ی پادشاهان پیش از او داشت گرگین را بخشید.
روز دیگر رستم بسان بازرگانی که داد و ستد جواهر و پارچه‌های زربفت می‌کند، صد شتر بار کرد و همراه با یک‌هزار تن از پهلوانان سپاه به سرکردگی هفت پهلوان نامی، به نام‌های گرگین، زنگه‌ی شاوران، گستهم، گرازه، رهّام، فرهاد و اشکش به سوی توران روانه شدند.
چون به مرز توران رسیدند رستم به سپاهش گفت که شما در همین جا بمانید و از جای مجنبید، مگر این که من کشته شوم. ولی در کلیه‌ی احوال آماده‌ی جنگ باشید.
سپس خود او با سرکردگان با لباس مبدل وارد شهر ختن، که پیران‌ویسه در آن جا زندگی می‌کرد، شدند. هنگامی که به حضور پیران رسیدند، رستم جامی زرین را پر از سنگ‌های گرانبها کرد و به وی تقدیم نمود.
پیران هم به او جایی برای انجام کار و کسبش داد تا با خیال راحت به داد و ستد بپردازد.
از سویی چون خبر به منیژه رسید که بازرگانی از ایران آمده و مشغول داد و ستد است به نزد او شتافت و چون رستم را دید، بدون آن که او را بشناسد، آغاز سخن کرد که:
همیشه خرد بادت آموزگار 
خنک شهر ایران و خوش روزگار
چه آگاهی‌اَستت ز گردان شاه؟
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد ز بیژن به ایران خبر؟
نیایَش نخواهد بُدن چاره‌گر؟
که چونین جوانی ز گودرزیان 
همی بگسلاند ز آهن میان
تو با فرّهی گر به ایران شوی 
بدان کشور نامداران شوی
به درگاه خسرو مگر گیو را
ببینی، و یا رستم نیو را
بگویی که بیژن به بند اندر است 
و گر دیر مانی شود کار پست

رستم برای حفظ ظاهر به منیژه پرخاش کرد که:

بدو گفت کز پیش من دور شو
نه خسرو شناسم نه سالار نو
ندارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی
منیژه دل آزرده به رستم گفت:
چنین باشد آیین ایران مگر؟
که درویش را کس نگوید خبر؟

رستم گفت که تو با این زاری کردنت بازار مرا کساد کردی. سپس دستور داد که برایش خوردنی آوردند و به پرس و جو آغاز کرد که تو کی هستی و مشکلت چیست.
منیژه پاسخ داد که من چون از تو خبر یافتم با شتاب از سر چاهی که بیژن در آن زندانی است نزد تو آمدم.

منیژه منم دخت افراسیاب 
برهنه ندیده تنم آفتاب
کنون دیده پر خون و دل پر ز درد
دویدم به نزد تو ای رادمرد
برای یکی بیژن شوربخت 
فتادم ز تاج و فتادم ز تخت
که بیچاره بیژن در آن ژرف چاه
نبیند شب و روز خورشید و ماه

رستم گفت که چرا افرادی را نزد پدرت واسطه نمی‌کنی تا شاید مهر پدری او به جوش آید و تو و بیژن را ببخشد.
در ضمن دستور داد تا مقداری غذا به منیژه دادند و از جمله مرغ بریان کرده‌ای که در لای نان پیچید و انگشترش را در آن پنهان کرد و گفت این مرغ را به بیژن بده.
و اما، هنگامی که منیژه مرغ بریان را به درون چاه برای بیژن انداخت و به او گفت که این خورش‌های لذیذ را از بازرگانی ایرانی گرفته است و اوست که مرغ پخته را برایش فرستاده، بیژن نانی که مرغ را در آن پیچیده بودند باز کرد و ناگهان چشمش به انگشتر رستم افتاد و شروع کرد به خندیدن.
منیژه، که بر سر چاه بود، فکر کرد که بیژن در اثر فشار زندان دچار جنون شده است.

منیژه عجب ماند از آن کار سخت
بگفت این چه خنده است ای نیک‌بخت؟
چگونه گشادی به خنده دو لب
که شب روز بینی همی روز شب
چه راز است پیش آر و با من بگوی
مگر بخت نیکت نموده است روی؟

بیژن گفت که اگر قول بدهی که این راز را نگه داری به تو خواهم گفت. منیژه گفت من از همه‌ی زندگی و خانواده‌ام رانده شده‌ام. چگونه می‌توانی حتی در خیالت هم به وفاداری من شک داشته باشی. بیژن گفت آن مرد گوهرفروش نیازی به این گونه داد و ستدها ندارد. اکنون بی ‌رنگ به نزد او بشتاب و:
به نزدیک او رو بگویش نهان 
که ای پهلوانِ کیانِ جهان
به دل مهربان و به تن چاره‌جوی
اگر تو خداوند رخشی بگوی

منیژه به نزد رستم شتافت و پیام بیژن را به او داد. رستم گفت که بله من رستم هستم و برای آزادی بیژن به توران آمده ام.
کاری که باید بکنی این است که هیزم فراوانی را گرد بیاوری و به سر چاه ببری و شب هنگام آتش کلانی بیفروزی. منیژه بازگشت و خبر را به بیژن داد. بیژن شکر یزدان به جای آورد و منتظر شب شد که رستم برای آزادی او بیاید.
شب هنگام که رستم آن آتش را از دور دید هم خود و هم دیگر پهلوانان لباس رزم بر تن کردند و به سوی چاهی که بیژن در آن زندانی بود تاختند. چون بدان جا رسیدند و سنگ اکوان دیو را دیدند رستم به آن هفت پهلوان گفت که سنگ را از روی چاه کنار بزنند. هر چه آنها تلاش کردند نتوانستند که سنگ را از جایش حرکت دهند.

چو از نامداران بپالود خوی
 که سنگ از سر چاه ننهاد پی
ز اسب اندر آمد گو شیرِ نر 
ز ره دامنش را بزد بر کمر
ز یزدانِ زورآفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت راست
بینداخت بر بیشه‌ی شهر چین 
بلرزید از آن سنگ روی زمین

رستم بیژن را ندا داد و پس از کمی ملامت کردن، گفت از تو خواسته‌ای دارم و آن این است که گرگین میلاد را به من ببخشی. بیژن گفت تو نمی‌دانی که از دست او چه بلاهایی به من رسیده. من پیمان کرده‌ام که اگر چشمم به او بیفتد روزگارش را تباه کنم. رستم گفت که اگر بخواهی کینه‌توزی پیشه کنی و به سخن من گوش ندهی تو را در چاه رها خواهم کرد. 

به پاسخ بدو گفت بین بخت من 
ز گُردان و از دوده و انجمن
ز گرگین چنین بد که بر من رسید 
بدین روز نیزم بباید کشید
کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی 
ز کینه دل من بیاسود ازوی

رستم او را از چاه بیرون کشید و دستور داد که او را شستشو دادند و جامه‌ای نو بر تنش کردند. گرگین هم پیش آمد و پیشانی بر خاک سایید و از بیژن تقاضای بخشش نمود. رستم بار و بنه را به اشکش سپرد تا به ایران ببرد و خود با سایر پهلوانان آماده‌ی نبرد با تورانیان شدند. به بیژن هم گفت که با منیژه به همراه اشکش به ایران برود. بیژن گفت شما برای نجات من جان‌تان را به خطر انداخته اید، من هم می‌مانم و همراه با شما می‌جنگم.
رستم و بیژن و سایر پهلوانان به کاخ افراسیاب یورش بردند و از کشته پشته ساختند.افراسیاب از خواب برجست و به نگهبانان نهیب زد که جلوی متجاوزین را بگیرند. ولی هر کس پیش می‌آمد یا کشته می‌شد و یا زخمی گران برمی‌داشت. افراسیاب فراری شد و رستم دستور داد که گنج‌های افراسیاب را بار کردند و به ایران فرستادند.
چون صبح شد افراسیاب لشکری بزرگ فراهم کرد و به جنگ رستم و یارانش شتافت. دیده‌بان برای رستم خبر آورد که تمام دشت از سپاهیان توران تیره گشته.

بدو گفت ما زین نداریم باک 
همی جنگ را برفشانیم خاک
بُنه با منیژه گُسی کرد و بار 
بپوشید خود جامه‌ی کارزار
بیاراست رستم یکی رزمگاه 
که از گرد اسبان زمین شد سیاه
ابر میمنه اشکش و گستهم
سواران بسیار با او به هم
چو رهّام و چون زنگه بر میسره 
به خون داده مر جنگ را یکسره
خود و بیژن و گیو در قلبگاه
نگهبان گردان و پشت سپاه

از آن طرف هم افراسیاب تدارک سپاه دید و میسره را به پیران‌ویسه سپرد و میمنه را به هومان برادر پیران. گرسیوز و شیده پسرش را هم در قلب سپاه گمارد. چون افراسیاب به فزونی لشکرش دلگرم بود و می‌نازید رستم به میدان آمد و ضمن رجز خوانی گفت:

ز دستان تو نشنیدی این داستان 
که دارد به یاد از گَه باستان؟
که شیری نترسد ز یک دشت گور 
نتابد فراوان ستاره چو هور
چو اندر هوا باز گستَرد پر 
بترسد ز چنگال او کبک نر
نه روبه شود ز آزمودن دلیر 
نه گوران بسایند چنگال شیر
چو تو کس سبکسار خسرو مباد 
چو باشد، دهد پادشاهی به باد
بدین دشت و‌هامون تو از دست من 
رهایی نیابی به جان و به تن

چون جنگ مغلوبه شد رستم به قلب سپاه توران زد و از کشته پشته ساخت. در این ضمن سایر پهلوانان ایران زمین هم بر لشکر افراسیاب زدند و تورانیان همراه با افراسیاب روی به هزیمت نهادند. ایرانیان تا دو فرسنگ آنها را تعقیب کردند و هزار تن از آنان را زنده دستگیر نمودند. رستم از لشکرگاه بازگشت و غنایم را بین لشکریان پخش کرد و رو به سوی ایران نهادند.
هنگامی که خبر به کیخسرو رسید که دلاوران ایران همراه با بیژن و پس از شکست سپاه افراسیاب برگشته‌اند، بزرگان دربار را به پیشباز آنها فرستاد. گودرز و گیو به رستم گفتند:

تو را جاودان باد یزدان پناه 
به کام تو گردنده خورشید و ماه
همه بنده کردی تو این دوده را 
ز تو یافتم پور گم بوده را
ز درد و غمان‌رستگانِ توایم 
به ایران کمربستگانِ توایم

به کاخ شاهی که رسیدند کیخسرو به استقبال رستم آمد و او را پشت و پناه ایران و تخت شاهی خواند.
کیخسرو دستور داد تا جشنی شاهانه به افتخار رستم و سایر دلاوران بر پا نمودند. پس از سور و نوشانوش، رستم به پیش کیخسرو آمد و از او اجازه‌ی مرخصی و بازگشت به زابلستان را خواست. خسرو هم:
یکی دست جامه بفرمود شاه 
گهر بافته با قبا و کلاه
یکی جام پر گوهر شاهوار 
صد اسب و صد اشتر به زین و به بار
دو پنجه پری‌روی بسته‌کمر
دو پنجه پرستار با طوق زر
همه رستم زابلی را سپرد
زمین را ببوسید و برجَست گُرد
ابر شاه کرد آفرین و برفت
ره سیستان را بسیجید تفت

چون از کار رستم فراغت یافت بیژن را خواست و از حال منیژه پرسید. بیژن هم شرح حال را بازگفت. کیخسرو دستور داد تا جامه‌های نفیس و گوهرهای فراوان به بیژن دادند و او را گفت که این‌ها را به نزد همسرت ببر و با او به مهربانی سخن بگوی که از بستگانش دور افتاده است و در این جا غریب و بیگانه.
در این جا داستان به پایان می‌رسد و همان‌گونه که روش استاد طوس در پایان اغلب داستان‌ها است، بیتی چند در گردش چرخ می‌سراید.

یکی را برآرد به چرخ بلند
ز تیمار و دردش کند بی‌گزند
وز آنجاش گردون برد سوی خاک
همه جای ترس است و تیمار و باک
هم آن را که پرورد در بر به ناز 
درافکند خیره به چاه نیاز
یکی را ز چاه آورد سوی گاه 
نهد بر سرش بر، ز گوهر کلاه
چنین است کار سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
تمامی بگفتم من این داستان
بدان سان که بشنیدم از باستان
چو از کار بیژن بپرداختم
ز گودرز و پیران سخن ساختم
بگویم ز کین سیاوخش نیز 
نمانم ازو هیچ ناگفته چیز
کنون پر شگفتی یکی داستان 
بپیوندم از گفته‌ی باستان

Comments

Comments are closed.

Bottom